گنجور

غزل شمارهٔ ۳۷۹۹

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

نه پشت پای بر اندیشه می توانم زد

نه این درخت غم از ریشه می توانم زد

به خصم گل زدن از دست من نمی آید

وگرنه بر سر خود تیشه می توانم زد

خوشم به زندگی تلخ همچو می، ورنه

برون چو رنگ ازین شیشه می توانم زد

چه نسبت است به میراب جوی شیر مرا؟

به تیشه من رگ اندیشه می توانم زد

ز چشم شیر مکافات نیستم ایمن

وگرنه برق بر این بیشه می توانم زد

ازان ز خنده نیاید لبم بهم چون جام

که بوسه بر دهن شیشه می توانم زد

اگر ز طعنه عاجزکشی نیندیشم

به قلب چرخ جفاپیشه می توانم زد

ندیده است جگرگاه بیستون در خواب

گلی که من به سر تیشه می توانم زد

خوش است پیش فتادن ز همرهان صائب

وگرنه گام به اندیشه می توانم زد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام