گنجور

غزل شمارهٔ ۳۷۵۱

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

فسرده دل نفس خونچکان نمی دارد

زمین شوره گل و ارغوان نمی دارد

مپرس راه خرابات را ز زاهد خشک

که تیر کج خبری از نشان نمی دارد

به گرمی طلب آید به دست دامن رزق

تنور سرد نصیبی ز نان نمی دارد

جهان نوردی دیوانه اختیاری نیست

خبر ز گردش خود آسمان نمی دارد

ز سایه وحشت صیاد می کند آهو

دل رمیده تعلق به جان نمی دارد

نمی شود کف دریادلان شود بی برگ

حنای پنجه مرجان خزان نمی دارد

گل از نظاره او بی حجاب چیند غیر

که گلفروش غم بلبلان نمی دارد

تمام رحمت و لطفند اهل دل صائب

که میوه های بهشت استخوان نمی دارد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام