گنجور

غزل شمارهٔ ۳۴۴۰

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

دایم از فکر سفر پیر مشوش باشد

قامت خم شده را نعل در آتش باشد

دامن سوختگی را مده از کف زنهار

که به قدر رگ خامی ره آتش باشد

پاک کن از رقم دانش رسمی دل را

خانه آینه حیف است منقش باشد

در سفر راهرو از خویش خبردار شود

کجی تیر نهان در دل ترکش باشد

عشق حیف است بر آن دل که ندارد دردی

این نه عودی است که شایسته آتش باشد

دردسر بیش کند صندل درد سر عام

ما و آن نخل درین باغ که سرکش باشد

می کشد سلسله موج به دریای گهر

جای رشک است بر آن دل که مشوش باشد

از می لعل رخ هر که نگرداند رنگ

پیش ما همچو طلایی است که بی غش باشد

دل ما با غم و اندوه بدآموز شده است

نیست ما را به خوشی کار، ترا خوش باشد

گر چه در روی زمین نیست حضوری صائب

خوش بود عالم اگر وقت کسی خوش باشد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام