گنجور

غزل شمارهٔ ۳۳۰۰

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

سالک از منزل نزدیک شکایت دارد

شوق را سست کند ره چو نهایت دارد

تشنه تیغ فنا راست سپر ابر بلا

شمع آتش به سر از دست حمایت دارد

استخوانش اگر از دوری ره سرمه شود

عاشق از یار همان چشم عنایت دارد

آتشی در ته پا هست اگر رهرو را

هر گیاهی به رهش شمع هدایت دارد

تاک از گریه مستانه به میخانه رسید

گریه ای کز سر دردست سرایت دارد

سود سودای محبت همه در نقصان است

ساده لوح آن که تمنای کفایت دارد

اول سیر و سلوک است به دریا چو رسد

گر به ظاهر سفر سیل نهایت دارد

صائب اندیشه انجام نیارم کردن

بس که آشفته مرا فکر بدایت دارد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام