گنجور

غزل شمارهٔ ۳۱۹۵

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

غم عالم به دل از دیده خونبار می آید

به این گلشن خزان از رخنه دیوار می آید

تسلی در دل آزرده عاشق نمی باشد

ازین ویرانه دایم ناله بیمار می آید

به سختیهای دوران صبر کن ای تشنه راحت

که آب گریه شادی ازین کهسار می آید

فشاند آستین بی نیازی چون غنای حق

چه از گفتار می خیزد، چه از کردار می آید؟

پس از مردن به من شد مهربان جانان، ندانستم

زخواب مرگ کار دولت بیدار می آید

چراغ گل زبیتابی به شمع صبح می ماند

کدامین سنگدل یارب به این گلزار می آید؟

در آن وادی که قطع ره به همت می توان کردن

زپای خفته کار تیغ لنگردار می آید

زحبس پیله، کرم پیله هم آزاد می گردد

اگر زاهد برون از پرده پندار می آید

اگر در دل نباشد غصه دوران گره صائب

سخن یکدست می خیزد، نفس هموار می آید

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام