گنجور

غزل شمارهٔ ۲۹۹

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

ای دل بیدار را از چشم مستت خوابها

دیده را از پرتو روی تو فتح البابها

گر چنین روی تو آرد روی دلها را به خود

رفته رفته طاق نسیان می شود محرابها

هر سبکدستی نیارد نغمه از ما واکشید

در شکست خویش می کوشند این مضرابها

گرد عصیان رحمت حق را نمی آرد به شور

مشرب دریا نگردد تیره از سیلابها

عاقبت انجم ز روی چرخ می ریزد به خاک

چند ماند بر کف آیینه این سیمابها؟

پرتو حسن جهانسوز تو بر مسجد گذشت

زاهدان قالب تهی کردند چون محرابها

عقل معذورست در سرگشتگی زیر فلک

چون برآید مشت خاشاکی ازین گرداب ها؟

چون نگردد آب جان ها تیره در زندان جسم؟

رنگ می گرداند از یک جا ستادن آبها

می به دورافکن که تا بر خویشتن جنبیده ایم

خون ما را می کند در کوزه این دولابها

چند صائب شکوه دل را به مسجدها برم؟

از دم گرم من آتشخانه شد محرابها

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام