گنجور

غزل شمارهٔ ۲۹۸۰

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

شعور از زاهد خشک آن لب می نوش می گیرد

زسنگ خاره دل آن چشم بازیگوش می گیرد

توان از بندگی آزادگان را صید خود کردن

که قمری سرو را از طوق در آغوش می گیرد

سبوی باده را از دست هم گیرند مخموران

نباشد بار بر دل هر که بار از دوش می گیرد

به همواری زفکر خصم بدگوهر مشو ایمن

که اکثر پای مردم را سگ خاموش می گیرد

زراه بردباری خصم را شیرین زبان کردم

که موم از نیش زنبوران به نرمی نوش می گیرد

بود بالاتر از گفتار، شان مهر خاموشی

نگیرد خوان زنعمت آنچه از سرپوش می گیرد

چو مژگان می شود خار سر دیوارها رنگین

چنین از ناله ام گر خون گلها جوش می گیرد

زبان خار تهمت کوته است از پاکدامانان

به جرأت شمع را فانوس در آغوش می گیرد

به من صائب کجا همچشم گردد ابر نیسانی؟

که دریا از صدف پیش سر شکم گوش می گیرد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام