گنجور

غزل شمارهٔ ۲۸۹۷

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

زخاطر ریشه غم دور ساغر بر نمی آرد

که صیقل از دل آیینه جوهر بر نمی آرد

خموشی پیشه کن تا دامن معنی به دست آری

که بی پاس نفس غواص گوهر بر نمی آرد

که زیر چرخ گردن می فرازد از تهی مغزی؟

که از تیر حوادث چون هدف پر بر نمی آرد

عجب دارم که از مکتوب شوق آمیز من قاصد

چرا از پای خود پر چون کبوتر بر نمی آرد

نفس چون راست سازم در حریم وصل آن بدخو؟

که دود عود آنجا سر زمجمر بر نمی آرد

اسیر شش جهت را نیست جز تسلیم درمانی

که نقش این مهره را از قید ششدر برنمی آرد

به بال کاغذین بیرون شدن من آرزو دارم

از ان آتش که بال و پر سمندر بر نمی آرد

زحرف پوچ خجلت نیست نادان را، که می گوید

که تخم پوچ از مغز زمین سر برنمی آرد؟

ز زلف ماتمی آورد صائب شانه سر بیرون

زکار در هم ما هیچ کس سر بر نمی آرد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام