گنجور

غزل شمارهٔ ۲۸۳۲

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

دل سنگ از شکست دانه من آب می گردد

زعاجز نالی من آسیا گرداب می گردد

زبال افشانی پروانه می ریزم زیکدیگر

سرشک شمع در ویرانه ام سیلاب می گردد

زلال جویبار تیغ او خاصیتی دارد

که هر کس می گذارد سر در او سیراب می گردد

سهی سروی که من چون سایه می گردم به دنبالش

زمین چون آسمان از جلوه اش بیتاب می گردد

به آن موی میان از پیچ و تاب امیدها دارم

که می گردد یکی چون رشته ها همتاب می گردد

مپیچ از خاکساری سر، که هر کس از سر رغبت

به این دیوار پشت خود دهد محراب می گردد

زنومیدی گل امید آب و رنگ می گیرد

که از لب تشنگی تبخاله ها سیراب می گردد

به این سامان نخواهد ماند دایم چرخ دولابی

شود ویران دکان هر که از دولاب می گردد

منم آن ماهی حیران درین دریای بی پایان

که از خشکی نفس در کام من قلاب می گردد

ندارد هیچ کس چون ابر آیین سخاوت را

که گوهر می فشاند و زخجالت آب می گردد

به بی برگی قناعت با دل بیدار کن صائب

که اسباب فراغت پرده های خواب می گردد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام