گنجور

غزل شمارهٔ ۲۷۶۵

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

درد را چون صاف در میخانه می باید کشید

هر چه ساقی می دهد مردانه می باید کشید

عزت جام تهی باید به بوی باده داشت

ناز گنج گوهر از ویرانه می باید کشید

می چو گردد سر که هیهات است دیگر می شود

دست از اصلاح دل فرزانه می باید کشید

می رسد سیل فنا تا چشم بر هم می زنی

رخت خود بیرون ازین ویرانه می باید کشید

تلخی زهر فنااز زندگانی بیش نیست

بر سر این پیمانه را مردانه می باید کشید

درد بی درمان پیری را دوا بی حاصل است

دست از تعمیر این ویرانه می باید کشید

تا سر مویی تعلق هست دل آزاد نیست

ریشه این سبزه بیگانه می باید کشید

وحشتی کز آشنایان بی دماغان می کشند

روح را زین عالم بیگانه می باید کشید

تا شود روشن به نور شمع صائب دیده ات

سرمه از خاکستر پروانه می باید کشید

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام