گنجور

غزل شمارهٔ ۲۷۵۱

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

وقت مجنون خوش که پا در دامن صحرا کشید

خط باطل بر سواد شهر از سودا کشید

صدگل بی خار دارد در قفار هر زخم خار

پای زد بر دولت خود هر که خار از پا کشید

نیست از خونابه نوشان هیچ کس جز من بجا

ساغر یک بزم می باید مرا تنها کشید

می شود در دیده ها شیرین تر از آب گهر

هر که چندی همچو عنبر تلخی دریا کشید

طالع ما کرد یاری، ورنه آهوی حرم

بر امید آن کمند زلف گردنها کشید

می کند در سایه افکندن کنون استادگی

سرو بالایی که از آغوش من بالا کشید

سر بلندان زور غفلت را ز سر وامی کنند

دور اول پنبه را از گوش خود مینا کشید

تنگ ظرفی در خرابات مغان غماز نیست

از لب پیمانه نتوان حرف مجلس واکشید

راستی زنهار چشم از مردم دنیا مدار

از عصا در خانه خود دست نابینا کشید

گوشه ای از وسعت مشرب اگر افتد به دست

در همین جا می توان در صحن جنت واکشید

می پرد از شوق می چشم امیدش همچنان

از خرابات مغان هر چند صائب پا کشید

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

فرّخ نوشته:

مصراع اول بیت ۲، اینگونه صحیح‌ست:
صدگل بی خار دارد در قفا هر زخم خار

و مصراع اول بیت ۷:
سربلندان زود غفلت را ز سر وا می‌کنند

کانال رسمی گنجور در تلگرام