گنجور

غزل شمارهٔ ۲۳۰۲

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

تا بر لب تو افتاد چشم ستاره صبح

شد آب از خجالت قند دوباره صبح

از سرمه دل شب روشن شود چراغش

هر کس ز خواب خیزد پیش از ستاره صبح

تا آتشین نکرده است از آفتاب پستان

آبی به روی خود زن ای شیرخواره صبح

نقد حیات خود را صرف پری رخان کن

کز وصل آفتاب است عمر دوباره صبح

در سینه های صاف است دلهای زنده را جای

خورشید شیر مست است در گاهواره صبح

در بحر و بر عالم شبها دلیل گردد

چشمی که شد چو انجم محو نظاره صبح

پیران صاف طینت رای صواب دارند

صائب مگرد غافل از استشاره صبح

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام