گنجور

غزل شمارهٔ ۲۲۲۵

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

موج سراب دنیا، شمشیر آبدارست

آبش لعاب افعی، خارش زبان مارست

خمیازه نشاط است گلهای خنده رویش

سر جوش باده او ته جرعه خمارست

تاجش به دیده عقل کیلی است عمرپیما

تختش به چشم عبرت کرسی زیر دارست

چون کوه پایدارست درد گران رکابش

عمر سبک عنانش چون برق در گذارست

پیداست تا چه باشد الوان نعمت او

جایی که شیر مادر خون نقابدارست

چون سگ گزیده از آب وحشت کند ز دنیا

آیینه بصیرت آن را کی بی غبارست

گرد کدورت از دل بی اشک برنخیزد

روشنگر وجودست چشمی که اشکبارست

از خلق خوش توان شد در چشم خلق شیرین

صبح گشاده رو را انجم زر نثارست

در گوهر آب گوهر در بحر می کند سیر

واصل بود به جانان جانی که بیقرارست

از خود کناره گیران صائب مدام شادند

پیوسته صاف باشد بحری که بیکنارست

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام