گنجور

غزل شمارهٔ ۲۱۷۵

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

بی دادرس آن کس که فغان چون جرسش هست

خاموش نگردد ز فغان تا نفسش هست

چون رشته محال است کند راست نفس را

آن دانه گوهر که گره پیش و پسش هست

آن کس که کسش نیست، کس اوست خداوند

بیکس بود آن کس که درین خانه کسش هست

غافل نشود یک نفس از بال رساندن

هر مرغ که امید نجات از قفسش هست

در گردن خورشید کند دست حمایل

چون صبح هر آن کس که اثر در نفسش هست

تا هیچ نگردی، نتوانی همه گردید

کز بحر حباب است جدا تا نفسش هست

صائب چه خیال است کند خواب فراغت

چون نفس کسی را که سگی در مرسش هست

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام