گنجور

غزل شمارهٔ ۱۸۷۶

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

با چهره شکفته گلستان چه حاجت است؟

با خط و زلف، سنبل و ریحان چه حاجت است؟

روی ترا به زلف پریشان چه حاجت است؟

آتش چو سرکش است به دامان چه حاجت است؟

دریای آرمیده به آشوب تشنه است

شور مرا به سلسله جنبان چه حاجت است؟

از دامن است شعله جواله بی نیاز

گرداب را به شورش طوفان چه حاجت است؟

آتش گل همیشه بهارست عشق را

پروانه را به سیر گلستان چه حاجت است؟

زندان بود به مردم خودبین سواد شهر

از خود رمیده را به بیابان چه حاجت است؟

عالم به چشم آینه گردد سیه ز آب

دل زنده را به چشمه حیوان چه حاجت است؟

باشد ز چوب منع دربسته بی نیاز

با جبهه گرفته به دربان چه حاجت است؟

از سینه های چاک بود فتح باب دل

این در چو باز شد به گریبان چه حاجت است؟

ریزش چه کار با دل بی آرزو کند؟

آن را که تخم سوخت به باران چه حاجت است؟

گلچین چه گل ز گلشن دربسته می برد؟

با روی شرمناک، نگهبان چه حاجت است؟

اکنون که سوخت گرمی پرواز بال من

دیگر مرا به شمع شبستان چه حاجت است؟

از دل، گرفتگی به تماشا نمی رود

نقش و نگار بر در زندان چه حاجت است؟

ما خون خود حلال به تیغ تو کرده ایم

از خاک ما کشیدن دامان چه حاجت است؟

پیری ز میل سیب زنخدان حجاب نیست

در میوه بهشتی به دندان چه حاجت است؟

شد رهنما به حق چو مرا درد بی دوا

صائب دگر به ناز طبیبان چه حاجت است؟

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام