گنجور

غزل شمارهٔ ۱۷۹۰

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

هزار بار درآیم اگر به خانه دوست

به کوچه غلط اندازدم بهانه دوست

چنین که شوق مرا بیقرار ساخته است

عجب که دل بنشیند مرا به خانه دوست

فسانه ای است که افسانه خواب می آرد

به چشم خواب نمک می زند فسانه دوست

ز باده طبع ستم دوست مهربان نشود

ز آب، رنگ نبازد گل بهانه دوست

فغان که شرم محبت امان نداد مرا

که بوسه ای بربایم ز آستانه دوست

به خال، چشم سیه ساختم ندانستم

که دام مکر نهفته است زیر دانه دوست

تلاش بیهده ای می کند سر خورشید

فتاده است بلند، آستان خانه دوست

به صبر خویش مکن تکیه از غرور که طور

سپندوار به رقص آمد از ترانه دوست

به چشم همت سرشار چون دو دست تهی است

متاع هر دو جهان در قمارخانه دوست

مرا به خاک در دوست آشنایی نیست

به آشنایی دل می روم به خانه دوست

ز شغل عشق چه اندیشه می کنی صائب؟

خمار صبح ندارد می شبانه دوست

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام