گنجور

غزل شمارهٔ ۱۷۴۳

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

مرا به سیل سبکسیر رشک می آید

که غیر صدق طلب راهبر نخواسته است

کباب همت آن سایل تهیدستم

که غیر داغ چراغ دگر نخواسته است

خوشا کسی که درین خاکدان به جز در دل

گشادکار خود از هیچ در نخواسته است

ز مال خویش نبیند جهان نوردی خیر

که سود بهر کسان از سفر نخواسته است

طمع مدار ز تن پروران ترانه عشق

نوا کسی ز نی پر شکر نخواسته است

به سنگ، سنگ محال است سینه صاف شود

دل رحیم کس از هم گهر نخواسته است

ز ما به دست دعا همچو سرو قانع شو

که کس ز مردم آزاده بر نخواسته است

بس است گوهر شهوار آب، شیرینی

کسی ز چشمه شیرین گهر نخواسته است

نشاط روی زمین زیر آسمان صائب

ازان کس است که تاج و کمر نخواسته است

مسلم است شجاعت بر آن کسی صائب

که پیش تیر حوادث سپر نخواسته است

ترا کسی که به آه سحر نخواسته است

ز نخل زندگی خویش برنخواسته است

به کاوش مژه خون مرا دلیر بریز

که خونبها کسی از نیشتر نخواسته است

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام