گنجور

غزل شمارهٔ ۱۵۳۶

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

بس که مژگان تو بر دیده روشن زده است

پرده دیده من کاغذ سوزن زده است

خون گل بند ز خاکستر بلبل نشود

دشنه ناله که بر سینه گلشن زده است؟

هر طرف می نگرم برق بلا جلوه گرست

آتش خوی ترا باز که دامن زده است؟

قسم سنگ ملامت به سر سخت من است

داغ تا سکه سودا به سر من زده است

تا تو ای مور به تاراج کمر می بندی

خویش را برق سبکسیر به خرمن زده است

شرری کرده جدا بهر دل من اول

هر که در روی زمین سنگ به آهن زده است

مشکل از صبح قیامت به خود آیم صائب

که ره هوش من آن نرگس پر فن زده است

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام