گنجور

غزل شمارهٔ ۱۵۲۷

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

غنچه را چاک به دامن ز گریبان رفته است

تا که دیگر به تماشای گلستان رفته است؟

از لب یار به پیغام بسازید که خضر

بارها تشنه ازین چشمه حیوان رفته است

بوی خون می رسد از تربت مجنون به مشام

شیر هر چند که بیرون ز نیستان رفته است

دشت دریا شده و چشم غزالان عنبر

تا که امروز ازین بادیه گریان رفته است؟

یوسف مصر شد از بند به خوابی آزاد

یوسف ماست که از یاد عزیزان رفته است

مگشا لب به شکرخنده شادی زنهار

که گل از باغ به این زخم نمایان رفته است

می کشد ناز گل از هر سر خاری صائب

بلبل ما ز قفس تا به گلستان رفته است

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام