گنجور

غزل شمارهٔ ۱۵۱۹

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

نه همین مشک مرا خون جگر ساخته است

عشق بسیار ازین عیب هنر ساخته است

در ته سنگ ملامت، دل خوش مشرب ما

کبک مستی است که با کوه و کمر ساخته است

مطلبی نیست کز آن بحر کرم نتوان یافت

صدف از ساده دلیها به گهر ساخته است

کشتی از بحر گهر خیز به خشکی بسته است

طوطیی کز لب لعلش به شکر ساخته است

دامن شب مده از دست که این بحر گهر

نفس سوخته را عنبر تر ساخته است

می تواند ز بناگوش بتان گلها چید

هر که چون زلف ز هر حلقه نظر ساخته است

کیمیایی است قناعت که به شیرین کاری

خاک را در دهن مور شکر ساخته است

یک نظر با رخ آن دلبر نوخط چه کند؟

که ز هر حلقه خط، روی دگر ساخته است

رفته آرام و قرار از رگ جانها، تا زلف

دست خود حلقه بر آن موی کمر ساخته است

نیست پیکان تو از سینه صائب دلگیر

با لب خشک صدف، آب گهر ساخته است

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام