گنجور

غزل شمارهٔ ۱۳۷۸

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

قطره خونی شد از دست نگارینش چکید

بس که از دستم به ناز آن نازنین دل را گرفت

دست کوتاه مرا شد تخته مشق امید

شانه تا دامان آن مشکین سلاسل را گرفت

پیش عاشق جان ندارد قدر، ورنه می توان

از نگاه عجز تیغ از دست قاتل را گرفت

کوه تمکین برنمی آید به دست انداز شوق

جذبه مجنون عنان از دست محمل را گرفت

سرکشان را عشق می سازد به افسون چرب نرم

زیر پر، پروانه آخر شمع محفل را گرفت

مفت شیطانند غفلت پیشگان روزگار

سگ به آسانی تواند صید غافل را گرفت

طاعتی بالاتر از دلجویی درویش نیست

دست خود بوسید هر کس دست سایل را گرفت

اینقدر تمهید در تسخیر ما در کار نیست

از نگاهی می توان از دست ما دل را گرفت

در طلب سستی مکن صائب که از صدق طلب

دست من در آستین دامان منزل را گرفت

هر که در دریای هستی دامن دل را گرفت

بی تردد موجه اش دامان ساحل را گرفت

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام