گنجور

غزل شمارهٔ ۱۱۴۰

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

نه همین سرگشته ما را دور گردون کرده است

خضر را خون در جگر این نعل وارون کرده است

مهره مومی است در سر پنجه او آسمان

آن که حال ما اسیران را دگرگون کرده است

قمری ما از پریشان ناله های دلفریب

سرو را آشفته تر از بید مجنون کرده است

گر چه ما چون سرو آزادیم از قید لباس

همت ما دست ازین نه خرقه بیرون کرده است

دامن معنی به آسانی نمی آید به دست

سرو یک مصرع تمام عمر موزون کرده است

در ته گرد کسادی، گوهر شهوار من

خاک عالم را سبک در چشم قارون کرده است

می کنم در کوچه گردی سیر صحرای جنون

وسعت مشرب مرا فارغ ز هامون کرده است

برنمی آرند سر از زیر بال بلبلان

بس که گلها را خجل آن روی گلگون کرده است

هر چه با ما می کند، تدبیر ناقص می کند

درد ما را این طبیب خام افزون کرده است

بس که تشریف بهاران نارسا افتاده است

تاک از یک آستین، صد دست بیرون کرده است

آنچه در دامان کهسارست صائب لاله نیست

سنگ را محرومی فرهاد دلخون کرده است

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام