گنجور

غزل شمارهٔ ۱۱۰۱

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

تا ز رخ زلف آن بهشتی روی دور انداخته است

دست رضوان پرده بر رخسار حور انداخته است

پنجه مومین حریف پنجه خورشید نیست

عقل بیجا پنجه با عشق غیور انداخته است

می برد خواهی نخواهی دل ز دست مردمان

کار خود را آن کمان ابرو به زور انداخته است

ساعد او بارها در معرض عرض صفا

رعشه غیرت بر اندام بلور انداخته است

در حریم عشق، خواهش ناامیدی بردهد

زان تجلی پرتو خود را به طور انداخته است

راه نزدیک است اگر بر گرد دل گردد کسی

دوربینی ها مرا از کعبه دور انداخته است

ابر تر دامن چه باشد، کز حجاب اشک من

خویش را طوفان مکرر در تنور انداخته است

تیره بختی های ما از پستی اقبال نیست

از بلندی شمع ما پرتو به دور انداخته است

نه همین در شهر اصفاهان قیامت می کند

فکر صائب در همه آفاق شور انداخته است

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام