گنجور

غزل شمارهٔ ۳۰

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » گزیدهٔ غزلیات
 

با کمال احتیاج، از خلق استغنا خوش است

با دهان خشک مردن بر لب دریا خوش است

نیست پروا تلخکامان را ز تلخیهای عشق

آب دریا در مذاق ماهی دریا خوش است

هر چه رفت از عمر، یاد آن به نیکی می‌کنند

چهرهٔ امروز در آیینهٔ فردا خوش است

برق را در خرمن مردم تماشا کرده است

آن که پندارد که حال مردم دنیا خوش است

فکر شنبه تلخ دارد جمعهٔ اطفال را

عشرت امروز بی‌اندیشهٔ فردا خوش است

هیچ کاری بی تامل گرچه صائب خوب نیست

بی تامل آستین افشاندن از دنیا خوش است

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۴۱ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

منصور محمدزاده نوشته:

مصرع “آب دریا در مذاق ماهی دریا خوش است” یک ضرب المثل مشهور پارسی است٠

مرضیه - علمدار نوشته:

خواندن اشعار صائب را خوش است

مرضیه - علمدار نوشته:

خواندن اشعار صائب را خوش است .

امیر نوشته:

متن کامل این غزل در غزل شماره ۱۰۱۲ آمده پیشنهاد میشود حتما آنرا ملاحظه فرمایید
ضمنا احتمالا در مصرع دوم بیت اول “با دهان تشنه مردن بر لب دریا خوش است” درست تر باشد

حیران نوشته:

این غزل را خیلی دوست دارم به نظرم بیت اولش رو میشه به عنوان روضه توی هیئت ها خوند چه قدر خوبه که گاهی اشعار صائب توی هیئات خونده بشه

عباسعلی محقق نوشته:

یک بیت این غزل چاپ نشده است که بشرح زیر است و
نیست پروا تلخکامان را ز تلخیهای عشق
حق پرستی در لباس اطلس و دیبا خوش است

وحید صباغ پور نوشته:

با تشکرازخانم مرضیه علمدار بابت مصرع زیبائی که سروده اند باید عرض کنم که مصرع زیبای ایشان یک فاعلاتن کم دارد که میتوان اینگونه اصلاحش نمود (خواندن اشعار صائب را در این دنیا خوش است) پایدار باشید .

نجمه برناس نوشته:

بیان نکته های اخلاقی و اجتماعی از ویژگی های شعر صائب تبریزی (مشهورترین غزل سرای سبک هندی ) است .
او در مصرع دوم بیت آخر یاد آور می شود که :
بی تامل آستین افشاندن از دنیا خوش است
که این عبارت کنایه از ترک کردن دنیا و دست کشیدن از دنیاست.
شاعر در بیت « هرچه رفت از عمر یاد آن به نیکی می کنند
چهره امروز از آیینه فردا خوش است »
می گوید : هر مقدار که از عمر گذشت از آن به نیکی یاد می کنند ( یادش بخیر ) و امروز را نیز اگر از دید فردا ببینی خوش است
مصرع دوم در واقع تمثیل است

عباس عالمی کیاسری نوشته:

بیت دوماین شعر که چاپ نشده آن طوری نبود که آقای محقق فرمودند .بیت دوم این شر, خرقه ی تزویر از باد غرور آبستن است حق پرستی در لباس اطلس ودبا خوش است

عباس عالمی کیاسری نوشته:

بیت دوم این شعر آن طوری نبود که آقای محقق فرمودند بیتدوم این شعر خرقه ی تزویر از باد غرور آبستن است حق پرستی در لباس اطلس ودیبا خوش است

روفیا نوشته:

برق را در خرمن مردم تماشا کرده است
آنکه پندارد که حال مردم دنیا خوش است
براستی بیشتر چیزها آنطور که در نگاه نخست به نظر میرسند نیستند.
بر ماست که نگاه خود را تربیت کرده و پوسته ها را کنار زده مغز ها را دریابیم.

روفیا نوشته:

نار دوزخ جز که قشر افشار نیست
نا را با هیچ مغزی کار نیست
اگر در قشر ماندیم همه جا دوزخ است.
و اگر به مغز راندیم همه جا بهشت.

مینا نوشته:

با دهان خشک مردن بر لب دریا خوش است
بی تامل آستین افشاندن از دنیا خوش است
آیا براستی شاعر این ابیات به آنچه گفته معتقد است؟
من شک دارم
نمی توانم باور کنم کسی در کنار آب به خاطر خوشی مردن
لب تر نکند
از دنیا بریدن هم کار عاقلان نیست
آمده ایم تا زندگی کنیم نه در عالم هپروت از نعمت های دنیا خود را محروم کنیم
صائب را با خوشی هایش به کناری می نهم و آنچه نقد است را غنیمت می شمارم
که کفت: این نقد بگیر و دست از آن نسیه بدار
درود بر خیام

مهری نوشته:

مینا جان
باتو یکدلیم
به جمع عاشقان واقعی خوش آمدی

Hamishe bidar نوشته:

با عرض سلام خدمت سروران گرامی
لطفاّ توجه داشته باشید که شاعر میفرماید: با دهان خشک مردن بر لب دریا خوش است
شما میدانید که آب دریا شور است و قابل شرب نیست.
بنده حقیر بر این گمانم که دنیا این معنی را دارد:
چیست دنیا از خدا غافل بدن
نه قماش و نقده و میزان و زن
مال را کز بهر دین باشی حمول
نعم مال صالح خواندش رسول
آب در کشتی هلاک کشتی است
آب اندر زیر کشتی پشتی است
چونک مال و ملک را از دل براند
زان سلیمان خویش جز مسکین نخواند
کوزهٔ سربسته اندر آب زفت
از دل پر باد فوق آب رفت
باد درویشی چو در باطن بود
بر سر آب جهان ساکن بود
گر چه جملهٔ این جهان ملک ویست
ملک در چشم دل او لاشی‌ست
پس دهان دل ببند و مهر کن
پر کنش از باد کبر من لدن
جهد حقست و دوا حقست و درد
منکر اندر نفی جهدش جهد کرد
با احترام فراوان

Hamishe bidar نوشته:

با سلام و عرض ادب خدمت بانو مینا
مرحوم صائب تبریزی دقیقاّ حرف خیام را میزند
فکر شنبه تلخ دارد جمعهٔ اطفال را
عشرت امروز بی‌اندیشهٔ فردا خوش است
و اگر توجه داشته باشیم که معنی دنیا چیست منظور شاعر هم روشن میشود:
بی تامل آستین افشاندن از دنیا خوش است
مولانا میفرماید:
جان گرگان و سگان هر یک جداست
متحد جانهای شیران خداست
صائب تبریزی هم مانند خیام نیشابوری یک عاشق است
عاشقی پیداست از زاری دل
نیست بیماری چو بیماری دل
علت عاشق ز علتها جداست
عشق اصطرلاب اسرار خداست
عاشقی گر زین سر و گر زان سرست
عاقبت ما را بدان سر رهبرست
هرچه گویم عشق را شرح و بیان
چون به عشق آیم خجل باشم از آن
گرچه تفسیر زبان روشنگرست
لیک عشق بی‌زبان روشنترست
چون قلم اندر نوشتن می‌شتافت
چون به عشق آمد قلم بر خود شکافت
عقل در شرحش چو خر در گل بخفت
شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت
با احترام فراوان!

مینا نوشته:

بیدار گرامی درود بر شما
گمان میکردم استین افشاندن از دنیا همانطور که نجمه عزیز نوشته :
این عبارت کنایه از ترک کردن دنیا و دست کشیدن از دنیاست.
اگر آستین افشانی در دنیا بود زیبا بود ولی از دنیاست
من هم به هیچ وجه تا زنده ام دامن این همه زیبایی دنیارا رها نمی کنم .
آستین افشانیم در صحنه ی دنیا خوش است
در صورتی که فکر خیامی بر خلاف ترک دنیاست
ضمناً ، آب دریای شیرین هم هست منتها کمی آنطرف تر
زیاد هم با مولانا موافق نیستم که بعد از همه تعاریف آنچنانی از عشق آن دخترک به زرگر که باعث بیماری او ست
میگوید :
عشق هایی کز پی رنگی بود ، عشق نبود عاقبت ننگی بود
ننگش را فهم نمی کنم
با احترام متقابل

Hamishe bidar نوشته:

با سلام دوباره،
بی تامل آستین افشاندن از دنیا خوش است
بله معنی این ترک حب این دنیاست. معنی آن نیست که می خواهد تارک دنیا شود. که این کار اشکالات عقلی و دینی دارد.
چیست دنیا از خدا غافل بدن
نه قماش و نقده و میزان و زن

خیام هم از زود گذری این دنیا دل پری دارد
جامی است که عقل آفرین میزندش
صد بوسه ز مهر بر جبین میزندش
این کوزه‌گر دهر چنین جام لطیف
می‌سازد و باز بر زمین میزندش

مولانا میفرماید: عشق هایی کز پی رنگی بود ، عشق نبود عاقبت ننگی بود
دلیل آن است که آن رنگ نابود میشود مثل این دنیا، و اگر کسی عاشق رنگی هست در واقع عاشق عدم هست، مگر آنکه آن عشق عاشق را به معشوق حقیقی که بی رنگ است برساند، که اگر عاشقی صادق باشد به آن عشق میرسد. و خداوند بهتر میداند. با احترام فراوان

روفیا نوشته:

من جز احد صمد نخواهم
من جز ملک ابد نخواهم
اندیشه عیش بی حضورش
ترسم که بدو رسد نخواهم
آنچه که تکلیف کامجویی از دنیا را در نظر سالک روشن میکند مساله حضور یا عدم حضور اوست.
اگر او در کامجویی ما حاضر است این عیش راستین است.
اگر او نیست غیرتش مانع از یک پایان خوش برای عیش و عشرت ماست.
حضور او به معنای نگاهداری و پاس داشتن حرمت قوانینی است که او وضع کرده است.
هر گاه بساط عیش ما را به هم زدند بدانیم که او در عیش ما حاضر نبوده ، قواعد بازی را رعایت نکرده ایم، خبر بدو رسیده و قدرت خود را به روش قهری به ما نشان داده است.
ما میخواهیم با پر خوری، مال مردم خوردن، شهوترانی، بدمستی و…
خوش بگذرانیم نمیشود،
پرخوری زمینه ساز بیماریست،
مال مردم را خوردن زمینه ساز درد و رنج دیگران است،
شهوترانی زمینه ساز رنج های جسمی و روحی خودمان و دیگران است،
مستی زمینه ساز ابراز حرکات ناموزون و به زبان آوردن سخنان ناشایست است،
ما این قواعد را نادیده میگیریم، این عیش بی حضور اوست، و مولانا فرموده که ترسم که بدو رسد نخواهم و ترس بجایی است.
چون بی تردید بدو خواهد رسید.

نجمه برناس نوشته:

مینای عزیز ؛
منظور صائب تبریزی در مصرع ؛ بی تأمل آستین افشاندن از دنیا خوش است . نداشتن تعلقات دنیوی است یعنی خود را شیفته به دنیا نکنید که اگر شیفته دنیا شوی به خاطر از دست ندادن دنیا ممکن است اخلاقیات را زیر پا بگذاری . در ادبیات عرفانی به ترک دنیا تعبیر می شود .

مینا نوشته:

فهم نمی کنم سخن شما عزیزان را
نجمه جان ، روفیا جان
چرا هر چه را باید به او {شاید خداوند} ربط داد
چرا شیفته ی دنیا نباید بود
بی حضور او هم ازین دنیا میتوان کامجویی کرد
شما اگر با فرزندانتان در اوج لدتید چه احتیاج به او دارید
از طبیعت کامجویی کنید در غیاب همه
استقلال یکی ازبهترین نعمت هاست
این وابستگی در فهم من نمی گنجد
این وابستگی را خطرناک می بینم که در ان لغزش ها بسیاراست
در دام تزویریان نمی افتم که دیده ام درین راه اغلب بیراهه رفته اند
حضور عقل را مبرم تر از حضور او میبینم
نظام طبیعت به ما میگوید کدام طریق را طی کنیم
پیر و مراد را رها کرده ام تا به ناکجاآباد خود بروند
پنجاه و چند پیر و فنا شده در او را در تذکرة اولیا
عطار ببینید همه در عالم خیال خوشند
لذات دنیا را به هپروت فروخته اند
رنج تن به خویش می خرند تا لذت روح ببرند
این برای من ِ دنیا دار بی معنی ست
قرار نیست لذات با پرخوری و مستی و شهوترانی همراه باشد
اندازه نگهدار که اندازه نکوست
قوانین طبیعت را هم به او احتیاج نمی بینم
شیفته ی دنیا هستم و حد لازم را نگه میدارم و احتیاجی به وجود نظارت و وجود او ی خیالی نمی بینم
دوستدار شما

روفیا نوشته:

مینا جان هیچ کس در زندگی کنونی بشری درک کاملی از او نداشته و ندارد.
هر کس به قدر وسع خود برداشتی از او دارد.
اگر بخواهید نظر مرا بدانید او همان دارنده دانش و تکنولوژی ماورای همه پدیده هاست.
شما که بدون تردید حضور یک نظم شگفت انگیز را انکار نمی کنید.
همان نظمی که شما را از الکترون و پروتون به این مادر امروز تبدیل کرد.
چندین میلیارد فعل و انفعال شیمیایی هدفمند روی داد تا شما اکنون از بودن با فرزندانتان لذت ببرید؟
نکند بر این باورید که تصادف منتهی به این نظم شگرف شده است؟!
اگر میمون هایی را پشت کیبرد بگذارند تا میلیون ها سال تصادفی تایپ کنند حتی یک داستان کوتاه هم از آن در نمی آید.
باری حتی اگر یک لطیفه جلوی شما بگذارند و بگویند این را یک میمون نوشته شما باور نخواهید کرد.
چون شما بخوبی میدانید میان نظم یک اثر و هوشمندی پشت آن تناسبی باید باشد.
خوب ناظم نظم شگفت انگیز جهان بسیار هوشمند است.
و هوشمندی احترام برانگیز…
ما سعی داریم آثارش و قواعد بازی هایش را بفهمیم.
ما بر آنیم که راز گل سرخ را بفهمیم.
همینکه شما میگویید اندازه نگاه میدارید یعنی اینکه شما یکی از قواعد بازی یا یکی از نظم های او را کشف کرده اید.
که در برخورداری از لذایذ دنیا حد و مرزی حاکم است.
من تردید ندارم شما میلیونها از این قواعد را میدانید.
او در همه لحظات زندگی شما حضور دارد.
اگر شما به وجود نظم باور دارید شما بی تردید به وجود ناظم باور دارید.
او همانست که به شما میگوید فرزندتان را دوست بدارید،بیندیشید، بپویید و بجویید،
او غریب نیست…

محدث نوشته:

استقلال یکی ازبهترین نعمت هاست
این وابستگی در فهم من نمی گنجد
///
من از آن روز که در بند توام آزادم و مستقلم و خیلی چیزهای خوب دیگر.
او غریب نیست(به فرمودل استاد ما؛ و قریب است…
مینا خانم، امثال من و شما که غیار طبیعت چشمانمان را گرفته(البته خودم را مطئمنم شما را هم بر اساس نظر بالا گفتم والا چه بسا نظرتان شوخی بوده و بند بند وجود شما بدانید یا نه، خدای زیباتر از هر زیبایی و لذیذتر از هر لذیذ را صدا می زند) به نظر الکی بنده باید اول چشم هایمان را شستشویی دهیم تا نظر توانیم کرد….

محدث نوشته:

اصلاح:
فرمودل=فرمودۀ

Hamishe bidar نوشته:

با عرض سلام خدمت بانو مینا گرامی: به نظر من ما باید در این دنیا تا میتوانیم لذت ببریم
گویند بهشت و حورعین خواهد بود
آنجا می و شیر و انگبین خواهد بود
گر ما می و معشوق گزیدیم چه باک
چون عاقبت کار چنین خواهد بود
در مورد قوانین طبیعت باید بدونید که هر چقدر علم پیشرفت میکند سوُالهای دانشمندان بیشتر میشوند.

برای هر آدمی یک راه هست برای رسیدن به خدا. شما اسمش را بگزار خوشبخت شدن. یکی در عالم هپروت است به قول شما و یکی از فرزندانش لذت میبرد. موفق باشید!

روفیا نوشته:

مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم
جرس فریاد می دارد که بر بندید محمل ها

مینا نوشته:

دوستان
من به همین ”او “و همین خیال بافی ایراد دارم. چرا همه چیز و هر اتفاقی را به او نسبت میدهید
بله من به نظام طبیعت اعتقاد دارم ولی درین نظام اویی نمی بینم ، هرچه هست
مستقل است در گمان من این او زربافت خیالات شماست
فرق دید من و آقای سعیدی با شما درین است که شما ”او“ راخارج از مجموعه ی هستی میبینید و آفریدگار ، و ما همه را یکی می بینیم
که یکی هست و هیچ نیست جز او
یعنی همه ی هستی یکی ست ، من و شما و درخت و خاک و آب و هوا ….و هر آنچه در ذهن بگنجد
نمی گویم معتقد نباشید ، که برای بعضی این اعتقاد آب حیات است
می فرمایید : ” برای هر آدمی یک راه هست برای رسیدن به خدا. شما اسمش را بگزار خوشبخت شدن. یکی در عالم هپروت است به قول شما و یکی از فرزندانش لذت میبرد“.
مگر از هپروت هم میتوان به خدا رسید؟
خوش باشید

Hamishe bidar نوشته:

با عرض سلام خدمت بانو مینا گرامی: منظور این بود که آنچیزی که شما بهش “هپروت” میگویی شاید راهی باشد برای رسیدن به خدای آن شخص و لذت از فرزندان راه دیگربرای رسیدن به خدا.هیچ کس درد کس دیگر را تجربه نمیکند و هیچ کس مرگ دیگری را تجربه نمیکند. چه زیادند کسانی که گمان یکنند به حقیقت رسیده اند و در واقع خانه ای روی آب میسازند. شما درست میگویی: “او” یک خیال بیش نیست.
به صحرا بنگرم صحرا ته وینم
به دریا بنگرم دریا ته وینم
بهر جا بنگرم کوه و در و دشت
نشان روی زیبای ته وینم
با احترام!

مهری نوشته:

مینا جان
هر کداممان ساز خویش میزنیم
بیدار میگوید بعضی از هپروت به خدای خود میرسند، میگوید:
برای هر آدمی یک راه هست برای رسیدن به خدا. شما اسمش را بگزار خوشبخت شدن.
که با گفته ی بانو روفیا نمی سازد که : ”او “ را مقصود میداند و خوشبختی را در جوار او.
تو میگویی هرچه هست در مجموعه ی هستی مستتر است
من میگویم ، که بارها گفته ایم ، خدا را از هستی نمی توان جدا کرد که اگر چنین کنیم برای خداوند مرز و حدّ قائل شده ایم که خدای محدود ؟؟؟
روفیا ” او “ را به جای خدا به کار میبرد که نظام هستی را ناظر است و میگرداند
مسعود سعیدی همان میگوید که تو می گویی
من نیز بر اندیشه ی تو بیشتر راغبم که : یکی هستیم
نه خدایی و نه اویی جدا از هستی قابل تصوراست
که یکی هست و هیچ نیست جز او
این وحدت را که حس میکنم در عشق به دنیا غرق میشوم
دنیا موهبتی ست عظیم . در پی خیال نمی دَوَم
با تو یک دلم

مینا مینوی نوشته:

روفیا جان
می گویی :
اگر شما به وجود نظم باور دارید شما بی تردید به وجود ناظم باور دارید.
او همانست که به شما میگوید فرزندتان را دوست بدارید،بیندیشید، بپویید و بجویید،
او غریب نیست…
و دیگری اضافه می کند: او قریب است
نظر من و عقیده ی شما در همین جا متفاوت است
می گویم : من به نظم باور دارم و ناظم و نظم یکی ست
شما ناظم را از نظم جدا میدانید ، که چنین معنا می شود که هوش برتری جدای هستی این نظام را بوجود آورده و رهبری می کند .
که این جدا سازی در فهم من نمی گنجد
وقتی میگوید او قریب است ، یعنی به ما نزدیک است ولی با ما یکی نیست پس ما جدا ، او هم جدا ، برای هردو مرز قائل می شود
من با پوزش از هم ی دوستان ، همه را یکی می بینم
من و او نداریم . شاید همان انالحق گو درست فهمیده باشد
دوستتان دارم
،

Hamishe bidar نوشته:

با عرض سلام خدمت مهری خانم: حرف شما درست است و به امید خدا شما به سعادت میرسید. حالا اگر شخصی بگوید که این که شما میگویید عالم “هپروت” است، به امید خدا شما هدف خود را عوض نمیکنید، درست است؟ بنده حقیر فقط اشاره کردم که آن که کسی به آن “هپروت” میگوید شاید فقط خیال خودش از دیگران است. مثالی ساده بزنم: وقتی در کربلا تقرباً همه خانواده حضرت زینب کبری (س) به مقام رفیع شهادت رسیدند، حضرت فرمودند: ما رَأَیتُ الّا جَمیلاً یعنی: غیر از زیبایی ندیدم! فکر میکنید حضرت برادران خود را دوست نداشتند؟ یا اینکه خدای نکرده دروغ گفتند؟ هستند کسانی که میگویند که ایشان در عالم “هپروت” به سر میبردند.
در نیابد حال پخته هیچ خام
پس سخن کوتاه باید والسلام
خدمت سرکار خانم مینا مینوی عرض شود که آن “انالحق گو” منصور نبود، بلکه “او” بود (این انا هو بود در سر ای فضول) -آن کسی که خود انالحق گفت فرعون بود:
پس نشاید که بگوید سنگ انا
او همه تاریکیست و در فنا
گفت فرعونی انا الحق گشت پست
گفت منصوری انآلحق و برست
آن انا را لعنة الله در عقب
وین انا را رحمةالله ای محب
زانک او سنگ سیه بد این عقیق
آن عدوی نور بود و این عشیق
این انا هو بود در سر ای فضول
ز اتحاد نور نه از رای حلول
جهد کن تا سنگیت کمتر شود
تا به لعلی سنگ تو انور شود
بآ احترام!

روفیا نوشته:

درود مینا جان
خوشحالم که شما دوستی ای که در قلب من موج میزند را گرفته اید.
بخش پنج گلشن راز پاسخ شما را به گونه ای مجمل بیان میکند.
شیخ میگوید :
جهان جمله فروغ نور حق دان
حق اندر وی ز پیدایی است پنهان
چو نور حق ندارد نقل و تحویل
نیاید اندر او تغییر و تبدیل
تو پنداری جهان خود هست قائم
به ذات خویشتن پیوسته دائم
سپس انواع نگرش ها را در آن مطرح کرده و آنها را به بیماری های چشمی تشبیه میکند.
دو چشم فلسفی چون بود احول
ز وحدت دیدن حق شد معطل
این بیماری چشمی من از دیدگاه شیخ محمود است. او مرا دو بین یا لوچ میبیند!
البته من نظریه وحدت وجود را دوست دارم ولی برایم چندان ملموس نیست.
ز نابینایی آمد راه تشبیه
اشاره به کسانی دارد که خداوند را شبیه موجودات میبینند و جلال او را که مختص اوست نمی بینند.
ز یک چشمی است ادراکات تنزیه
اشاره به گروهی دارد که تنها خوف از عظمت و جلال او را درک کرده اند و.جرات عشق ورزی با او نداشته اند.
سر دسته این گروه در فرهنگ عرفانی امام محمد غزالی است که ساعات بسیاری از عمرش را در خوف از بزرگی او گریسته و به خود لرزیده است.
الهی قمشه ای پدر در توصیف موریس مترلینگ گفته است او حکیم یک چشم است. آنقدر خدا را بالا برده است که دیگر دست احدی به او نمیرسد. خدا را باید با دو نگاه دید. نگاه بیننده زیبایی او و نگاه بیننده عظمت او.
تناسخ زآن سبب کفر است و باطل
که آن از تنگ چشمی گشت حاصل
اینجا میگوید برخی خیال میکنند که خداوند شرکت ایران خودرو یا بنز است که یک تعداد محدودی ارواح را دایما در بدنه‌ای جدید میدمد و مرتبا آن تعداد را از این جهان به آن جهان یا از این بدن به آن بدن منتقل میکند. مثلا ارواح قراضه را جمع آوری کرده و دوباره بازیافت شان میکند!
غافل از اینکه تکرار مدلهای بنز و ایران خودرو از فقر اندیشه و منابع نشات میگیرد ولی در باره خداوند فقر و محدودیت معنی ندارد.
بیت بعدی را نمیدانم چون طریق اعتزال را نمی دانم که چیست.
رمد دارد دو چشم اهل ظاهر
که از ظاهر نبیند جز مظاهر
این به اندیشه و دریافت شما نزدیک است و شیخ محمود آنرا به چشم درد تشبیه میکند که من باز نمی دانم وجه اشتراک این باور و چشم درد چیست.
در بیت آخر میگوید
منزه ذاتش از چند و چه و چون
تعالی شانه عما یقولون
یعنی ذاتش ماهیت ندارد.
چیستی ندارد.
هستی محض است.
نه هستی محدود در یک قالب بسته.
قابل وصف نیست.

روفیا نوشته:

مینا جان همه اینها را گفتم تا شما بدانید شما نخستین فردی نیستید که به این مقوله اندیشیده اید و این نگاه را دارید.
آخرین آنها نیز نخواهید بود.
قرن هاست که بزرگان فلسفه و حکمت در این باب با یکدیگر اختلافاتی داشته اند.
شما هم به نوبه خود یک فیلسوف هستید.
شما به این موضوع اندیشیده اید و باز هم خواهید اندیشید.
ولی هیچ عقل سلیمی منکر هستی او نیست.
همه این اختلافات بر سر چیستی اوست.
شیخ محمود میگوید او فارغ از چیستی است.
اندیشه چیستی او را از سر بدر کن. اختلاف اصلا موضوعیت نخواهد داشت.
گرچه در مقام تفصیل بررسی و شناخت تفاوت ها به رشد اندیشه بشری می انجامد.
ولی یادمان نرود که شباهت های اندیشه های ما بسیار بیش از تفاوت هاست.
مثنوی ما دکان وحدت است
غیر وحدت هر چه بینی آن بت است

Hamishe bidar نوشته:

با عرض سلام خدمت بانو روفیا: طریق اعتزال به نظر حقیر طریق معتزله است. معتزله از جریان‌های اصلی کلامی در میان اهل سنت است. ایشان بر خلاف اهل حدیث که انبوه حدیث‌های اصیل و جعلی پیامبر و صحابه را مورد توجه خود قرار داده بودند، عقل و خرد را به تنهایی برای پیروی از اسلام راستین کافی می دانستند. و گاهی نظرات فلاسفه را با دین مخلوط می ساختند. بعدها اشاعره برخاستند و جانشین اهل حدیث شدند. اشاعره را می توان جمع میان معتزله و اهل حدیث دانست ولی آن‌ها نیز عقاید معتزله را مردود می دانستند. تاکید معتزله بر روی عقل آنچنان جدی بود که بر خلاف بسیاری از فقها که حدیث را مطلق می دانستند آنان اعتقاد داشتند که در تعارض حدیث با عقل، عقل مقدم است. به علاوه و باز بر خلاف نظر بسیاری از علما، اعمال و احادیث صحابه را مطلق و لازم‌الاجرا نمی‌دانستند. شیخ ایشان را چو اکمه (=کور مادرزاد ) بی‌نصیب از هر کمال مینامد . با احترام!

محدث نوشته:

منم با مینا موافقم
ادم باید دنبال کامجویی باشه و لذت بهتر و بیشتر رو به لذت کمتر یا چیز فاقد لذت ترجیح بده… همچنین با ایشون موافقم که دنیا خیلی قشنگه و باید احترامش رو نگه داشت و خیلی هم ممنونش بود. فرضش رو بکنیم دنیا نبود چی میشد؟ دنیا تو کجا و من کجایم؟/خواهم که به جانب تو آیم!
نمی خوام به تعبیر حضرت علی که به مالک اشتر فرمود: هوای همۀ مردم رو داشته باش که: اما اخ لک فی دینک او شبیه لک فی خلقک؛ یا مثل اخوان بگم: ما دوست دار سایه های تیره هم هستیم، حتی نمی خوام وارد این بحث بشم که خداناکرده شما منکر خدا هستید یا خدایی رو می پرستید که وسیع تر از خدای ترسیم شده توسط ماهاست، یا خدای شما تنه به تنه ی خدای صفوی های می زنه، اما ما توی دوست داشتن ادبیات فارسی و توان بر شعر گفتن-کم یا زیاد- و مثلا تحلیل گر اشعار بودن و خیلی چیزای دیگه مشترکیم. حالا گیرم که اغلب شعرای درجه یک فارسی، خداباور بوده باشن، بازم میشه ذیل اشعار اونها بحث مسالمت آمیز کرد. البته باید آقای روفیا بیشتر به ما یاد بدن که چطور با بقیه بحث کنیم و نگاهمون رو اصلاح کنیم و الی آخر.
به قول دوستمون: با احترام

محدث نوشته:

اصلاحیه:
صفوی ها=صوفی ها
البته من باید قبل از کلاس استاد روفیا، برم یه دوره اکابر رو بگذرونم این اندازه غلط ننویسم. بعدش خصلت عامیانه نویسی رو ترک کنم و برای این خصلت روده درازی نوستاری هم یه خاکی به سرم بریزم. :)

نجمه برناس نوشته:

نمی دانم چرا کسانی که دنیا را زیبا نمی دانند خود در زیبا شدن دنیا سهم بیشتری دارند ؛ دست نوازش بر سر یتیمی می کشند برای لذت بردن کودک از دنیا همبازی او می شوند . افطار خود را ۳ روز متوالی به فقیری می بخشند و خود به یاد گرسنگان سنگ بر شکم می بندند . انگشتر خود را حتی در نماز به فقیری می بخشد . به فرزندانش سفارش می کند در حق قاتلش ظلم نشود ، …
اما چه بسا کسانی که دنیا را زیبا می دانند در زشت شدن آن سهم بیشتری دارند ؛ از ظلم آنها سر ها بریده بینی بی جرم و بی جنایت دنیا زیباست با وجود رفتار های زیبا و چقدر زشت است با وجود رفتارهای ناپسند
دنیا با همه قشنگی اش بدون او برایم زشت و کریه است .

ناباور نوشته:

شاید من هم اگر مثل شما باوری داشتم ، خوش بودم در عالم رویا
ولی چه کنم اسمم اجازه نمی دهد بنابرین بدون او در عالم واقعی خوشم
شما عالم مارا زشت وکریه ببین ، چون درین عالم نیستی
ما به خوشی شما راضی هستیم
و دنیای شما را زشت و کریه نمی بینیم
همه عالم زیباست چه با اوی شما و چه بی اوی ما
خوش باشید

Hamishe bidar نوشته:

احسنت جناب ناباور!
این حرف شما را قبول دارم
“همه عالم زیباست”، این نظر حقیر هم هست:
به جهان خرم از آنم که جهان خرم ازوست
عاشقم بر همه عالم که همه عالم ازوست
البته این یک حرف است، کو تا عمل؟
اگر شما در مصیبت هم می گویید: “ما رَأَیتُ الّا جَمیلاً یعنی: غیر از زیبایی ندیدم!”
پس خوشا به حال شما.
بله بیشتر ما آدمها کلاّ در خواب و رویا به سر میبریم و وقتی بیدار میشویم که دیر شده.
خوش باشید عزیزم!

محمد علی ح نوشته:

با درود به دوستان گرامی :
هیچ سخنی را بی تحقیق قبول نکنید ، به جزییات توجه کنید و در همه ی سایتها جستجو کنید و سپس نتیجه گیری کنید . آنچه از عرفان صحبت شده و می شود ، چیزی نیست که مختص به اسلام بوده و باشد ، طی قرنهای متمادی و حتی هزاران سال قبل از اسلام به لحاظ تاریخی جریان داشته و مثلاً در اروپای قبل از مسیح، کسانی که به بُعد جسمی خود اهمیت کمتری می داده اند و از شهر و مردمان فاصله می گرفته اند ، « آندره » نام داشته اند و این سبقه ی تاریخی گواه وجود درویشان و عرفا از سالیانی ست که هیچ اثری مکتوب از آنان به ما نرسیده و فقط برخی محققان از نوشته های دیگران درباره ی این درویشان به وجود آنان پی برده اند . این سلسله ها بوده و جریان داشته و با ظهور اسلام تمام خوبی های اسلام هم به آن اضافه شده و مکتب و مرامی ست که نه مکتب است و نه مرام و نه هیچ چیز زمینی ی دیگر . زیرا به لحاظ ماهوی بیشتر به جنبه ی روح و نه جسم می پردازد . روح ها یی که به زمین تبعید می شوند درجه های مختلفی دارند و اکثرا با امواج ضعیف هستند و برای تکامل به این کره فرستاده می شوند . شخصی که به لذت زندگی به عنوان هدفش از زندگی نگاه می کند ، در درجه است که نمی تواند لذت برتری را تجربه کند . لذا با همین لذت خوش است و به آن افتخار می کند و به قول یکی از بزرگان عرفان ، فَرَحِ حیوانی در او زیاد است و بدنی سالم دارد و از زندگی اش راضی است . گمشده ای ندارد که در پی آن باشد . مرحله ی اول عرفان طلب است و در صورت تکامل در طلب ، نوبت عشق فرا خواهد رسید . این چنین بشری ، شوت را عشق می پندارد و با آن خوش است . کسی که در کلاس اول ابتدایی هنوز ثبت نام نکرده ، چگونه می تواند از حل یک معادله ی درجه ی سه ی ساده سر در بیاورد چه رسد به دروس پیچیده ی دانشگاه . هر چیزی مربوط به یک کلاسی ست و کسانی که در باره ی شعر پارسی و عرفان پارسی سررشته ای ندارند ، اینچنین بی پروا به این بزرگان توهین نکنند که این توهین ، ابتدا به خود ما ایرانیان و پارسی زبانان و سپس به بزرگانمان بر می گردد . (همانطور که Hamishe bidar عزیز از مولانا ابیاتی را انتخاب کرده و نوشته اند ) عشق در ابیاتی در بالا گفته شده ، امّا فردی که در مرحله ی فرح حیوانی به سر می برد طلب ندارد چه رسد به عشق . شوربختانه چنین فردی خود را صالح در نظر دادن راجع به شعر خیام ی می داند که دنیا را با کمتر از صد بیت تکان داده و اشعارِ او را منسوب به دنیا می داند . این همه از میگساری در شعر شاعران دیگر هست ، چرا به آنان توجه نشده ؟ این سوال را همیشه از خود بپرسید . چه چیزی و چه فلسفه ای که فلسفه نیست و هست در شعر خیام جریان دارد که آن را لایق این همه در مرکز توجه بودن کرده ؟ حضرتِ خیامی که هفت مرحله ی عرفان را پشت سر گذاشته و سرآمدِ بسیاری از عارفانِ هم عصر خود (چه بسا تمامی آنانی که شناسانده شده اند) بوده است . صائب نیز بی شک طی طریق کرده و مقداری از راه ، به او نشان داده است ، اما در زمره ی عرفای ایران محسوب نمی شود . اگر شعر سبک هندی و سروده شود توسط عارف کامل می خواهید به اشعارِ حضرتِ بیدل دهلوی مراجعه کنید . اشعارِ حضرتِ صائب هم اجتماعی و هم عرفانی و اخلاقی ست و حدودِ صد هزار بیت به جا مانده از این بزرگوار ، یکی از گنجینه های ادب پارسی است . همه ی شعر ها ی این بزرگواران باید خوانده شوند و هر کس به اندازه ی کلاس خودش از آن بهره می گیرد . پارسی و ایرانی بودن ما با این اشعار و این ادبیات است که معنا دارد ، وگر نه ما هم مانند بقیه مردم دنیا . هیچ فرقی با آنان نخواهیم داشت .

محمود احمدی نوشته:

من با صائب موافقم

کانال رسمی گنجور در تلگرام