گنجور

غزل شمارهٔ ۱۴۳

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » گزیدهٔ غزلیات
 

ما چو صبح از راست گفتاری علم در عالمیم

محرم آیینهٔ خورشید از پاس دمیم

دست افسوس است برگ ما و بار دل ثمر

ما درین بستانسرا گویا که نخل ماتمیم

مدتی آدم گل از نظارهٔ فردوس چید

ای بهشت عاشقان، آخر نه ما هم آدمیم؟

در ته یک پیرهن، چون بوی گل با برگ گل

هم ز یکدیگر جدا افتاده و هم با همیم

برنمی‌آید ز ابر آن آفتاب بی‌زوال

ورنه ما آمادهٔ فانی شدن چون شبنمیم

روزی فرزند گردد هر چه می‌کارد پدر

ما چو گندم سینه چاک از انفعال آدمیم

عقده‌ها داریم صائب در دل از بی‌حاصلی

گر چه از آزادگی سرو ریاض عالمیم

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام