گنجور

غزل شمارهٔ ۹۳

 
رضی‌الدین آرتیمانی
رضی‌الدین آرتیمانی » غزلیات
 

از لطف چو در نظر نمیائی

از پرده چرا بدر نمیائی

در مدرک عقل و حس نمیگنجی

در گوشهٔ مختصر نمیـٰائی

جانم بر لب ز انتظار آمد

تسلیم کنم اگر نمیـٰائی

پر شد همه بام و بر ز غوغایت

با آنکه به بام در نمیـٰائی

هنگام تلافی دل افکاران

با عشوهٔ خویش بر نمیـٰائی

ما بر در هجر جان دهیم و تو

با ما ز در دگر نمیـٰائی

ای گریه بلات چیست کز چشمم

بی لخت جگر بدر نمیـٰائی

کیفیت زندگی نمی‌فهمی

تا با غم عشق بر نمیـٰائی

تا یک سر موی از تو میماند

با یک سر موی بر نمیـٰائی

گفتی که نمانده پای رفتارم

ای مرد چرا به سر نمیـٰائی

هرگز نروی که باز در چشمم

خوشتر ز دم دگر نمیـٰائی

عمرت شد و توشه‌ای نمیبندی

گویا تو بدین سفر نمیـٰائی

دیگر بسر رضی نمیاید

ای عمر چرا بسر نمیٰـائی

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: کتابخانهٔ تصوف | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

امید نوشته:

یعقوب زمان شدم نمیائی
رسوای جهان شدم نمیائی
صد جمعه بشد از نظرم رد
مهرت به دل و به سر نمیائی

کانال رسمی گنجور در تلگرام