گنجور

حکایت

 
اوحدی
اوحدی » منطق‌العشاق
 

به گل گفتند: بلبل بس حقیرست

ترا با او چرا این دارو گیرست؟

بگفتا: بلبلی کز من زند لاف

بر من به ز ده سیمرغ در قاف

دل صافی ترا از لشکری به

درون بی‌نفاق از کشوری به

نظر، کز راستی آید، بلندست

برون از راستی خود ناپسندست

به چالاکی نظر جوی از بلندان

ولی پرهیز کن از چشم بندان

به پاکی دیده‌ای کو باز باشد

به صید دل کمند انداز باشد

ازو چون سر کشی، از پا نیفتی

میفگن بر زمینش، تا نیفتی

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامه‌ی دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعیلن مفاعلین فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.