گنجور

حکایت

 
اوحدی
اوحدی » جام جم
 

مرشدی را ملامتی افتاد

در مریدان قیامتی افتاد

به خصومت میان فرو بستند

وز پی خصم او برون جستند

زان مریدان یکی که داناتر

به فنون هنر تواناتر

در تحمل ز بس تمام که بود

بنجنبید از آن مقام که بود

حاضری چون دلش شکیبا دید

از وی آن حال را نه زیبا دید

گفت: حقی که در شمار آید

این چنین روز را به کار آید

آنمریدش جواب داد که: باش

دل خویش و درون ما مخراش

شیخ را از من این نباشد چشم

بر من از خامشی نگیرد خشم

رنج او چون هبا توان کردن

خرقه دیگر قبا توان کردن

باز چون تخم فتنه پاشد شیخ

با مریدان چه کرده باشد شیخ؟

تا کسی راسخ و امین نبود

لایق صحبتی چنین نبود

گر تو خواهی که کار دین سازی

بار دنیی ز خود بیندازی

نقش لوح خودی چو بتراشی

قلمش رخ نهد به جماشی

گر کند بر تو بی‌ادب انکار

تو بکوش و ادب نگه میدار

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام