گنجور

غزل شمارهٔ ۵۱۴

 
اوحدی
اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات
 

درون خود نپسندم که از تو باز آرم

بدین قدر که: تو بیرون کنی به آزارم

مرا به عمر خود امید نیم ساعت نیست

به بوی تست شبی گر به روز می‌آرم

حکایت شب هجران و روز تنهایی

زمن بپرس، که شب تا بروز بیدارم

ز شهر نیز بدر می‌روم، که خانهٔ خلق

خراب می‌شود از آب چشم خونبارم

میان ما و تو جز گرد این وجود نماند

بدان رسید که این گرد نیز نگذارم

ز سینه بوی کسی جز تو گر بمن برسد

خراب کرده بهخون دلش بینبارم

مرا بلاله طمع بود و گل ز چهرهٔ تو

گلم نداد، ولی تنگ می‌نهد خارم

اگر تو زهره جبین می‌خری به بوسه مرا

بخر وگرنه رها کن، که مشتری دارم

محبت تو همی ورزم، ای پری، مگذار

که محنت تو بسوزاند اوحدی‌وارم

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام