گنجور

غزل شمارهٔ ۱۶۸

 
عرفی
عرفی شیرازی » غزلها
 

بندهٔ دل شوم که او، خون فراغ می خورد

خدمت درد می کند، نعمت داغ می خورد

طوبی و خلد عافیت، می نخرم به مشت خس

زان که تذرو این چمن، طمعهٔ زاغ می خورد

از چمنی نمی برد، نعمت برگزیده را

آن که وظیفهٔ ثمر، از همه باغ می خورد

بی ادبی است موسی ام، ره بدهی به طور خود

کو لب شعله می گزد، شمع و چراغ می خورد

این چمن محبت است، الحذر ای بهشتیان

بوی گل بهشت ما، مغز دماغ می خورد

عرفی تشنه را ز من، مژده که گر نایستد

آب حیات از کف، خضر سراغ می خورد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: منابع عرفی | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۵ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

پیرایه یغمایی نوشته:

نادرست:

طوبی و خلد عافیت، می نخرم به مشت خس
زان که تذرو این چمن، طمعهٔ زاغ می خورد

درست:
طوبی ِ خلد عافیت، می نخرم به نیم جو
زان که تذرو این چمن، طمعه ی زاغ می خورد

من شخصا ً فکر می کنم به یقین بسیار کلمه ی (طوبی) هم باید (طوطی) باشد چرا که بعد از آن نام دو مرغ دیگر می آید و مقایسه ای میان آنهاست. اما در سه نسخه ای که در دست دارم(دو خطی و یک چاپی) هر سه واژه ی مورد نظر (طوبی) بود

پیرایه یغمایی نوشته:

نادرست
از چمنی نمی برد، نعمت برگزیده را
آن که وظیفهٔ ثمر، از همه باغ می خورد

درست:
از چمنی نمی برد، میوه ی برگزیده ای
آن که وظیفه ی ثمر، از همه باغ می خورد

پیرایه یغمایی نوشته:

نادرست:
بی ادبی است موسی ام، ره بدهی به طور خود
کو لب شعله می گزد، شمع و چراغ می خورد

درست:
بی ادبی است موسی ام، ره مدهش به طور خود
کاو لب شعله می گزد، شمع و چراغ می خورد

پیرایه یغمایی نوشته:

نادرست:
عرفی تشنه را ز من، مژده که گر نایستد
آب حیات از کف، خضر سراغ می خورد

درست:
عرفی تشنه را ز من، مژده که گر نایستد
آب حیات از لب ِ خضر سراغ می خورد

اگرچه واژه ی (کف) از نظر معنایی زیباتر است، اما در سه نسخه ای که من دارم (لب) نوشته شده و (لب ِ خضر) است ؛ با کسره ی اضافه ، نه ویرگول مکث

رسته نوشته:

متن غزل ار روی نسخۀ انصاری:

بندهٔ دل شوم که او خون فراغ می خورد
خدمت درد می کند، نعمت داغ می خورد
طوبی خلد عافیت، می نخرم به مشت خس
زان که تذرو این چمن، طمعهٔ زاغ می خورد
از چمنی نمی برد، میوۀ برگزیده ای
آن که وظیفهٔ ثمر، از همه باغ می خورد
این چمن محبت است، الحذر ای بهشتیان
بوی گل بهشت ما، مغز دماغ می خورد
بی ادب است موسی ام، ره مدهش به طور عشق
کو لب شعله می گزد، خون چراغ می خورد
می نخورد کباب هم، آن که به ذوق آرزو
کاسۀ زهر می کشد، سینۀ داغ می خورد
عرفی تشنه را ز من، مژده که گر یه ایستد
آب حیات از کف خضر سراغ می خورد

کانال رسمی گنجور در تلگرام