گنجور

غزل شمارهٔ ۵۱

 
عبید زاکانی
عبید زاکانی » دیوان اشعار » غزلیات
 

شرم دار ایدل از این دهر رهائی تا چند

بیخودی تا به کی و بیهده رائی تا چند

نیست کار تو به سامان و کیائی به نوا

غره گشتن به چنین کار و کیائی تا چند

با چنین مال و بقائی و متاعی که تراست

لاف قارونی و دعوی خدائی تا چند

تن مقیم حرم و دل به خرابات مغان

کرده زنهار نهان زیر عبائی تا چند

دنیی و آخرتت هر دو هوس میدارد

یک جهت باش چو مردان دو هوائی تا چند

ضامن نفس گر اینست بدین راضی شو

غم درویشی و بی‌برگ و نوائی تا چند

از در رحمت حق جوی گشایش چو عبید

بر در بستهٔ مخلوق گدائی تا چند

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام