گنجور

قصیدهٔ شمارهٔ ۷۸

 
ناصرخسرو
ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید
 

آمد بهار و نوبت صحرا شد

وین سال خورده گیتی برنا شد

آب چو نیل برکه‌ش میگون شد

صحرای سیمگونش خضرا شد

وان باد چون درفش دی و بهمن

خوش چون بخار عود مطرا شد

بیچاره مشک بید شده عریان

با گوشوار و قرطهٔ دیبا شد

رخسار دشت‌ها همه تازه شد

چشم شکوفه‌ها همه بینا شد

بینا و زنده گشت زمین زیرا

باد صبا فسون مسیحا شد

بستان ز نو شکوفه چوگردون شد

تا نسترن به سان ثریا شد

گر نیست ابر معجزهٔ یوسف

صحرا چرا چو روی زلیخا شد

بشکفت لاله چون رخ معشوقان

نرگس به سان دیدهٔ شیدا شد

از برف نو بنفشه گر ایمن گشت

ایدون چرا چو جامهٔ ترسا شد

تیره شد آب و گشت هوا روشن

شد گنگ زاغ و بلبل گویا شد

بستان بهشت‌وار شد و لاله

رخشان به سان عارض حورا شد

چون هندوان به پیش گل و بلبل

زاغ سیاه بنده و مولا شد

وان گلبن چو گنبد سیمینش

آراسته چو قبهٔ مینا شد

چون عمروعاص پیش علی دی مه

پیش بهار عاجر و رسوا شد

معزول گشت زاغ چنین زیرا

چون دشمن نبیرهٔ زهرا شد

کفر و نفاق از وی چو عباسی

بر جامهٔ سیاهش پیدا شد

خورشید فاطمی شد و باقوت

برگشت و از نشیب به بالا شد

تا نور او چو خنجر حیدر شد

گلبن قوی چو دلدل شهبا شد

خورشید چون به معدن عدل آمد

با فصل زمهریر معادا شد

افزون گرفت روز چو دین و شب

ناقص چو کفر و تیره چو سودا شد

اهل نفاق گشت شب تیره

رخشنده روز از اهل تولا شد

گیتی به سان خاطر بی‌غفلت

پرنور و نفع و خیر ازیرا شد

چون بود تیره همچو دل جاهل

واکنون چرا چوخاطر دانا شد؟

زیرا که سید همه سیاره

اندر حمل به عدل توانا شد

عدل است اصل خیر که نوشروان

اندر جهان به عدل مسما شد

بنگر کز اعتدال چو سر برزد

با خور چه چند چیز هویدا شد

بنگر که این غریژن پوسیده

یاقوت سرخ و عنبر سارا شد

علم است و عدل نیکی و رسته گشت

آنکو بدین دو معنی گویا شد

داد خرد بده که جهان ایدون

از بهر عقل و عدل مهیا شد

زیبا به علم شو که نه زیباست

آن کس که او به دنیا زیبا شد

او را مجوی و علم طلب زیرا

بس کس که او فریفته به آوا شد

غره مشو بدان که کسی گوید

بهمان فقیه بلخ و بخارا شد

زیرا که علم دینی پنهان شد

چون کار دین و علم به غوغا شد

مپذیر قول جاهل تقلیدی

گرچه به‌نام شهرهٔ دنیا شد

چون و چرا بجوی که بر جاهل

گیتی چو حلقه تنگ از اینجا شد

با خصم گوی علم که بی‌خصمی

علمی نه پاک شد نه مصفا شد

زیرا که سرخ روی برون آمد

هر کو به پیش حاکم تنها شد

خوی مهان بگیر و تواضع کن

آن را که او به دانش والا شد

کز قعر چاه تا به کران رایش

ایدون به چرخ بر به مدارا شد

خاک سیه به‌طاعت خرمابن

بنگر چگونه خوش خوش خرما شد

دانش گزین و صبر طلب زیرا

دارا به صبر و دانش دارا شد

خوی کرام گیر که حری را

خوی کریم مقطع و مبدا شد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلات مفاعیلن (مضارع مسدس اخرب مکفوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۵ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

بهمن بنی هاشمی نوشته:

سلام وزن این قصیده«مفعول فاعلات مفاعیلن» می باشد و وزنی که برای آن مشخص کرده اید(مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)) غلط است هرچند همخانواده هستند.با تشکر

پاسخ: با تشکر، تصحیح شد.

فریدون نوشته:

بنام خدا و تشکر از زحماتتان
به نظر می رسد وزن مصرع اول از بیت پنجم،”رخسار دشت‌ها همه تازه شد” هماهنگ نیست. و کلمات “تازه” و “شد” جابجا چاپ شده اند. احتمالآ اصل صحیح مصرع مذکور باید به این صورت باشد: “رخسار دشت‌ها همه شد تازه”
متشکرم و خدا نگهدارتان

ناشناس نوشته:

در مصراع اول به جای واژه ی صحرا باید سرما نوشته شود چون صحیح تر است

مرتضی سهیلی نوشته:

سلام
هم سرما صحیح مباشد هم صحرا
نکته ای که باید توجه داشت این است که فعل شد در ارتباط با هرکدام از آنها معنای متفاوتی دارد

مجتبی خراسانی نوشته:

بسم الله الرحمن الرحیم
الحمدلله و سلامه علی عباده الذین اصطفی.
سراسر قصیده نوید و سرور و شادمانی است. گیتی چون دلِ جاهل تیره بود، اما اکنون مانند خاطر دانا روشن شده است. شاعر امیدوار است. گویا اندیشۀ مذهبی او تحقق یافته است. شاید هنگامی این قصیدۀ بلیغ را سروده که اخبار «بساسیری» یکی از امرای عباسی، دایر بر این که در بغداد خطبه به نام خلیفۀ فاطمی خوانده شده، به خراسان رسیده است. به خلاف جاهای دیگر، از جمله قصیدۀ: چند گویی که ایام بهار آید…شاعر در اینجا صمیمانه از رسیدن بهار خوشحال است:
نوبت سرما رفت و نوبت بهار آمد. جهان جوان شد. صحرا جامۀ سبز پوشید. دشت تازه روی شد. زاغ برکنار گردید، زیرا دشمن نبیرۀ حضرت زهرا سلام الله علیها (خلیفۀ فاطمی) بود. خورشید فاطمی، و نورش جنجر حیدر شد. خورشید به منزل عدل (اعتدال) آمد. روز مانند دین رو به افزونی، و شب مانند کفر رو به نقصان گذاشت. سرورِ سیارگان (خورشید) به برج حمل درآمد و عدل (اعتدال) را برقرار کرد.
آنگاه شاعر، به مناسبت اعتدال بهار، از عدل و دانش و خرد گفتگو می کند و می گوید: ارزش واقعی انسان به این هاست، و سپس به سوی مقصد اصلی می رود: فریب مناصب دنیا را مخور، وقتی کار به دست عوام بیفتد، علم دین پنهان می شود. دربارۀ «دین» مباحثه کن و چون و چرا بجوی و از تقلید بپرهیز، تا عرصه بر جاهل تنگ شود:
چون و چرا عدوی توست {ای جاهل} ایرا
چون و چرا همی کندت رسوا
قصیده با سفارش به دانش، شکیبایی، فروتنی و داشتن خوی کریمان پایان می یابد.
بمنه و کرمه

کانال رسمی گنجور در تلگرام