گنجور

 
مولانا

عشق آمد و شد چو خونم اندر رگ و پوست

تا کرد مرا تهی و پر کرد از دوست

اجزای وجود من همه دوست گرفت

نامیست ز من بر من و، باقی همه اوست

 
 
 
sunny dark_mode