گنجور

غزل شمارهٔ ۸۵۷

 
مولوی
مولوی » دیوان شمس » غزلیات
 

گفتی که در چه کاری با تو چه کار ماند

کاری که بی‌تو گیرم والله که زار ماند

گر خمر خلد نوشم با جام‌های زرین

جمله صداع گردد جمله خمار ماند

در کارگاه عشقت بی‌تو هر آنچ بافم

والله نه پود ماند والله نه تار ماند

تو جوی بی‌کرانی پیشت جهان چو پولی

حاشا که با چنین جو بر پل گذار ماند

عالم چهار فصلست فصلی خلاف فصلی

با جنگ چار دشمن هرگز قرار ماند

پیش آ بهار خوبی تو اصل فصل‌هایی

تا فصل‌ها بسوزد جمله بهار ماند

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۲ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

روزبه مقدم نوشته:

طبق معمول این غزل هم تحت تاثیر مولوی شمسه.
پس چرته…

من قاتلم من قاتلم من یار دنیا نیستم
من عاشقم من عاشقم من یار فردای تو ام

پیرایه یغمایی نوشته:

تو جوی بی‌کرانی پیشت جهان چو پولی
پول: همان پل باشد .به گویش بلخ امروز هم پل با واو مجهول تلفظ می‌شود، یعنی مصوت اوی کشیده دارد.

کانال رسمی گنجور در تلگرام