گنجور

غزل شمارهٔ ۳۲۸

 
مولوی
مولوی » دیوان شمس » غزلیات
 

بادست مرا زان سر اندر سر و در سبلت

پرباد چرا نبود سرمست چنین دولت

هر لحظه و هر ساعت بر کوری هشیاری

صد رطل درآشامم بی‌ساغر و بی‌آلت

مرغان هوایی را بازان خدایی را

از غیب به دست آرم بی‌صنعت و بی‌حیلت

خود از کف دست من مرغان عجب رویند

می از لب من جوشد در مستی آن حالت

آن دانه آدم را کز سنبل او باشد

بفروشم جنت را بر جان نهم جنت

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول مفاعیلن مفعول مفاعیلن (هزج مثمن اخرب) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

هنگامه حیدری نوشته:

در بیت آخر می فرماید :
آن دانه ی آدم را کز سنبل او باشد
بفروشم جنت را بر جان نهم جنت
در نسخه تصحیح شده مرحوم استاد فروازانفر ج ۱ ص ۱۹۷ هم بدین شکل آمده است.
گمانم این است که به جای جنت دوم می بایست و بهتر است منت به کار رود. چرا که هم از تکرار واژه جلوگیری می شود و هم اینکه شاعر بر جان منت می نهد نه جنت….والله اعلم بالصواب

کانال رسمی گنجور در تلگرام