گنجور

غزل شمارهٔ ۲۹۱۷

 
مولوی
مولوی » دیوان شمس » غزلیات
 

هیچ خمری بی‌خماری دیده‌ای

هیچ گل بی‌زخم خاری دیده‌ای

در گلستان جهان آب و گل

بی خزانی نوبهاری دیده‌ای

چونک غم پیش آیدت در حق گریز

هیچ چون حق غمگساری دیده‌ای

کار حق کن بار حق کش جز ز حق

هیچ کس را کار و باری دیده‌ای

هیچ دل را بی‌صقال لطف او

در تجلی بی‌غباری دیده‌ای

بی جمال خوب دلدار قدیم

جز خیالی دل فشاری دیده‌ای

از نشاط صرف ناآمیخته

شرح ده ای دل تو باری دیده‌ای

در جهان صاف بی‌درد و دغل

بی خطر ایمن مطاری دیده‌ای

چون سگ کهف آی در غار وفا

ای شکاری چون شکاری دیده‌ای

لب ببند و چشم عبرت برگشا

چونک دیده اعتباری دیده‌ای

شمس تبریزی بگیرد دست تو

گر ز چشم بد عثاری دیده‌ای

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام