گنجور

غزل شمارهٔ ۲۸۶۵

 
مولوی
مولوی » دیوان شمس » غزلیات
 

در رخ عشق نگر تا به صفت مرد شوی

نزد سردان منشین کز دمشان سرد شوی

از رخ عشق بجو چیز دگر جز صورت

کار آن است که با عشق تو هم درد شوی

چون کلوخی به صفت تو به هوا برنپری

به هوا برشوی ار بشکنی و گرد شوی

تو اگر نشکنی آن کت به سرشت او شکند

چونک مرگت شکند کی گهر فرد شوی

برگ چون زرد شود بیخ ترش سبز کند

تو چرا قانعی از عشق کز او زرد شوی

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۵ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

وحید نوشته:

مرد در این مصرع اول غزل از بار معنایی بسیار ظریفی برخوردار می باشد.باید توجه داشت که در این بیت صفت مرد به معنای مردانکی و جنسیت نیست و این غزل اصلا دارای بار مردسالاری نمی باشد .مردانگی یکی از خصوصیاتی منحصر به انسانهای کامل در تصوف می باشد.معنای کلمه مرد در این مصرع به معنای کامل بودن کسی است که در عشق و عشق ورزی همه وجود را فدا می کند و تبدیل به یک انسان کامل می شود .این مصرع توسط مولانا شناس فقیدرفیق عبدالله به خوبی به انگلیسی ترجمه شده است .your eyes must complete their course of love.امیدوارم در معنای این غزل توجه کافی صورت بگیرد تا اشباهی در برداشت از این غزل رخ ندهد.

داود پورتکبریان نیاز نوشته:

دو بیت زیر از قلم افتاده است:

گربمانی تو در این خاک بسی سال دگر
جابجا بر گذری چون علف زرد شوی
شمس تبریز مگر در کنف خویش کشد
تا ز زندان برهی باز در آن گرد شوی

داود پوراکبریان نیاز نوشته:

دو بیت زیر از قلم افتاده است:

گربمانی تو در این خاک بسی سال دگر
جابجا بر گذری چون علف زرد شوی
شمس تبریز مگر در کنف خویش کشد
تا ز زندان برهی باز در آن گرد شوی

Davood Pourakbarian Niaz

منصور نوشته:

اعتماد به عشق

در رخ عشق نگر تا به صفت مرد شوی
نزد سردان منشین کز دمشان سرد شوی
عشق (یا خود متعالی یا همان آگاهی ناب یا فطرت پاک الهی) را در عمق وجودت ببین و به آن اعتماد کن، تا از گرمای آن انرژی بگیری و اقتدار و پاکی غیر قابل وصف اصالت انسان را دریافت کنی. وقتی فضای باز و بی انتهای عشق را درک کردی و از آرامش و شور و شعف آگاهی ورای فکر بهره مند شدی به بزرگترین موهبت دست یافته ای، زیرا قادر به تجربه عشق شده ای.
اما چون هنوز به طور کامل در عشق مستقر نشده ای، ممکن است در هم نشینی با کسانی که عشق را تجربه نکرده اند، دچار تردید شوی! بله احساسش کرده ای ولی اسیران مطلق خود کاذب و همینطور باورهایت که از عشق چیزی نمی فهمند، منکرش می شوند. شاید مهم تر از دیگران، باورها ی اشتباه خودت و ذهن شکاک خودت باشد. از همین رو شایسته است مثل یک محقق و دانشمند به تحقیق، تجربه و مشاهده ی شفاف باورها و تجربه هایت بپردازی و سعی کنی باورهای اشتباه و از جمله خود کاذب را به چالش بکشی! و کاذب بودن آنها را بیش از پیش دریابی.
از رخ عشق بجو چیز دگر جز صورت
کار آن است که با عشق تو هم درد شوی
از عشق، آگاهی ناب و بی زمانی و بی مکانی یا همان حالت بی شکلی را طلب کن که در پس هر شکلی پنهان شده است. هنگامی که بی صورت پنهان شده در هر صورت، از جمله ظاهر خودت را درک کردی، نه تنها از دنیای صورت ها متنفر نخواهی شد، بلکه چون آنها را نوعی حجاب یا تجلی یار می بینی، از آنها به وجد هم می آیی و بسی قدردان و حیران همه صورت های پیرامون خواهی شد. بنابراین مهمترین کار آن است که اصالت خودت یعنی عشق و آگاهی ناب را درک کنی و آن را از خود کاذب و دنیای صورت ها خالص کنی! و با عشق هم درد و هم نفس شوی و از آن طریق خودت و دنیای پیرامونت را نظاره کنی.
چون کلوخی به صفت تو به هوا برنپری
به هوا برشوی ار بشکنی و گرد شوی
در حالت محدود و فشرده ی خود کاذب که از کلاف در هم پیچیده ی افکار و هیجان های منفی شکل گرفته، پرواز به قلمرو عشق و یکی شدن با همه امکان پذیر نیست. برای رهایی از درد و رنج ها، چاره ای جز مرگ قبل از مرگ یا محو خود کاذب و اتصال به خود متعالی نداری. این همان کیمیاگری است که مولوی در جای دیگری می گوید: نه چنان مرگی که در گوری روی مرگ تبدیلی که در نوری روی
تو اگر نشکنی آن کت به سرشت او شکند
چونک مرگت شکند کی گهر فرد شوی
این پدیده کاذب و خود ساخته، یعنی هویت فکری توهمی، دیر یا زود با فرا رسیدن مرگ، و به طور طبیعی مانند حبابی می ترکد و محو می شود. اما متأسفانه از این مرگ محتوم و ناگزیر چیزی جز حسرت عاید ت نخواهد شد و گوهر خود متعالی را درک نکرده از دنیا خواهی رفت. آنکس که رخ عشق را زیارت نکرده باشد کور از دنیا رفته است! بنابراین قبل از اضمحلال و از هم پاشیدن طبیعی منیت کاذب به هنگام مرگ، آستین ها را بالا بزن!
برگ چون زرد شود بیخ ترش سبز کند
تو چرا قانعی از عشق کز او زرد شوی
درست است که عشق هم چون زندگی بر پایه تغییر و دگرگونی استوار است و رخساره عاشق از درد و قبض فراق و هم نشینی با خود کاذب و یا رنج پاکسازی از عادت های قدیمی، زرد می شود!! اما باز به لطف همین عشق، طراوت و سر سبزی خود متعالی و حالت بسط و شادی حقیقی و تعادل ذهن هم نصیب عاشق می¬شود. مانند برگی که زرد می شود ولی دیری نمی پاید که از بیخ و بن تر و تازه اش، دوباره سبز می گردد.
بنابراین جای هیچ نگرانی و نا امیدی برای عاشق وفادار وجود ندارد. وقتی قانون ناپایداری همه چیز را درک کنی و یقین کنی که این نیز بگذرد، آنگاه صبر و تعادل ذهن بر آمده از خود متعالی در تو پرورش می یابد. بدین منوال اگر حتی زردی مرگ طبیعی هم فرا برسد از آن نمی ترسی و بالبخند به استقبالش خواهی رفت، چون سر سبزی دیگری در انتظار تو خواهد بود.
منبع:
سایت گاه نوشت های منصور بنانی به آدرس: http://www.mbanani.com

وفایی نوشته:

البته که دارای بار مرد سالاری نمی باشد !
بلکه دارای این پیام می باشد که زنان که خود به خود و طبیعتا مظهر عشق و کمال هستند ، و این مردان هستند که دچار نقصان اند و احتیاج دارند که به قول شما در عشق و عشق ورزی تمام وجودشان را فدا کنند تا تبدیل به یک انسان کامل شوند .
این آقایون هم در طول تاریخ ، هی خودشان را تحویل گرفته اند …

کانال رسمی گنجور در تلگرام