گنجور

غزل شمارهٔ ۲۷۷۷

 
مولوی
مولوی » دیوان شمس » غزلیات
 

شاد آن صبحی که جان را چاره آموزی کنی

چاره او یابد که تش بیچارگی روزی کنی

عشق جامه می‌دراند عقل بخیه می‌زند

هر دو را زهره بدرد چون تو دلدوزی کنی

خوش بسوزم همچو عود و نیست گردم همچو دود

خوشتر از سوزش چه باشد چون تو دلسوزی کنی

گه لباس قهر درپوشی و راه دل زنی

گه بگردانی لباس آیی قلاوزی کنی

خوش بچر ای گاو عنبربخش نفس مطمئن

در چنین ساحل حلال است ار تو خوش پوزی کنی

طوطیی که طمع اسب و مرکب تازی کنی

ماهیی که میل شعر و جامه توزی کنی

شیر مستی و شکارت آهوان شیرمست

با پنیر گنده فانی کجا یوزی کنی

چند گویم قبله کامشب هر یکی را قبله‌ای است

قبله‌ها گردد یکی گر تو شب افروزی کنی

گر ز لعل شمس تبریزی بیابی مایه‌ای

کمترین پایه فراز چرخ پیروزی کنی

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف) | شعرهای مشابه | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۱۱ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

نیلوفر نوشته:

معنا و مفهوم شعر را هر چه گشتم نیافتم حتی هیچ جا یک اشاره نیز به آن نشده است اگه معنا و مفهوم بین اول شعر را بفرمائید سپاسگزار خواهم شد

روفیا نوشته:

نیلوفر جان میگوید :
خوشا آن صبحی که جان با رهنمایی تو چاره مشکل را بیابد،
چاره آن کسی بیابد که تو بیچارگی را روزی و قسمت او کنی،
و اما مفهوم آن :
در جای جای ادبیات ما شعرایی که حقیقتا فیلسوف بوده اند درباره این پدیده های متناقض نما سخن گفته اند :
مثل فقری که در حقیقت ثروت است :
اگرت سلطنت فقر ببخشند ای دل
کمترین ملک تو از ماه بود تا ماهی
مرگی که در حقیقت زندگی و زندگی که در حقیقت مرگ مکرر است :
آزمودم مرگ من در زندگیست
چون رهی زین زندگی پایندگی است
ناکسی ای که در حقیقت کسی است:
من کسی در ناکسی دریافتم
پس کسی در ناکسی درباختم
چالاکی که در افتادگیست:
گندم از بالا به زیر خاک شد
بعد از آن او خوشه و چالاک شد
نادانی ای که اصل جوهر دانایی است:
تا بدانجا رسید دانش من
که بدانم همی که نادانم
پستی ای که در حقیقت بلندیست:
بلندی از آن یافت کو پست شد
در نیستی کوفت تا هست شد
عدم نمایی که در حقیقت اصل جوهر هستی است:
ما عدم هاییم هستی ها نما
تو وجود مطلقی فانی نما
اینجا نیز شاعر می گوید :
چاره او یابد که تش بیچارگی روزی کنی
حال دیگر خود رابطه میان بیچارگی و چاره یابی را پیدا کنید دوست عزیز!

جلال الدین نوشته:

کدام شاعر فیلسوف بوده ؟!!

روفیا نوشته:

هر شاعری که درباره هستی، ماهیت، خرد، جهان و قوانین حاکم بر آن سخنی درخور اندیشیدن گفته است!

جلال الدین نوشته:

شایسته و بایسته است که آنان را عارف بنامیم.
فلسفی خود را ز اندیشه بکشت
گو بدو کو راست سوی گنج پشت

سیدمحمد نوشته:

گمان نمی کنم هر عارفی فیلسوف باشد و هر فیلسوفی عارف . فیلسوف از خرد و قوانین عقلی صحبت می کند ، ولی عارف از عشق ،
در میان شعرا ، هم فیلسوف می بینیم و هم عارف .
زنده باشید

شمس الحق نوشته:

دوستان عزیز مقالات روفیای خردمند بسیار خواندنیست ، هرگز فراموش نمی کنم که یک بار بنده با این چشمان تقریباً کور خود وحدانی را وجدانی خواندم ، آنهم در مثنوی و این دختر دانایم روفیا آن را اصلاح فرمود ، خدایتعالی مرا از نعمت و رحمت دختر داشتن محروم فرمود که اگر دختری می داشتم آرزو می کردم همچون او می بود . درود بر تو دخترم ! بهترین ها را برایت دعا و آرزو می کنم .
بعدالتحریر : راستی مدتیست از مهری بانو و خانم مرسدس خبری نیست ، سمانه بانو هم .

جلال الدین نوشته:

شمس الحقا وی مولانا را فیلسوف خطاب کرد ،حضرتعالی اشراف بیشتری دارید که مولانا چه موضع تندی نسبت به فلاسفه دارد.

شمس الحق نوشته:

جناب جلال الدین اجازه بدهید اندیشه کنم تا بتوانم پاسخ مناسبی تقدیم کنم .

روفیا نوشته:

آقای شمس الحق عزیز
بیم آن دارم که یافته های ساده و کودکانه دخترتان درخور بزرگانی چون شما نباشد لیک همینقدر که آنها را شایسته خواندن می یابید مایه دلگرمیست.
جلال الدینا
سپاس از برای پرسش چالش برانگیزتان هر چند کمی آمیخته به اعتراض بود و اندکی نیز بوی چغلی می داد!
ها ها…
اگر اجازت بفرمایید خودم در حد توان پاسخ دهم،
در جهان حقیقت مرزبندی میان دانش ها وجود خارجی ندارد، یک دانش بیشتر نیست و آن نور دانش حقیقی و ازلیست که در خود فیزیک و سیاست و روانشناسی و فلسفه و عرفان را جای می دهد، این مرزبندی ها و نامگذاری ها ساخته ذهن بشری با format ذهنی مانند من و شماست.
چون او نیز چون ما اسیر محدودیت جهان ماده بود، و نمی توانست مانند حق در بردارنده و محیط بر همه علوم باشد دست به این تقسیمات زد تا هر کسی به فراخور توانمندی و شرایط درونی و بیرونی اش در زمینه ای به جستجو و اندیشه بپردازد.
سخن از اعتبار و قرارداد می گویم، حال آنکه حقیقت خود چیز دیگریست،
اعتبار ساخته بشر است، جزء است، حقیقت کل است، کل را بنگرید، در جهان حقیقیات فلسفه از عرفان جدا نیست،
چون که صد آمد نود هم پیش ماست
کدام عارفی هرگز استدلال نکرده و رویکرد فلسفی نداشته است و کدام فیلسوف حقیقی از عرفان بکلی بی بهره بوده است؟؟
در پیرامون من عاقل ترین انسان ها عاشق ترین آنها هستند و آنان که از موهبت عشق بی بهره در خرد ورزی نیز کاهل!
اساسا هیچ دانش حقیقی بد و ناقص نیست، آن چیز که بد است ایستادن و توقف در یک نقطه است، فرض کنید کسی استدلال می کند، می اندیشد، به حقایقی نیز دست می یابد لیک همان کارهای دیروزش را انجام می دهد، تو گویی آدرس خانه دوست را قاب میکند و به دیوار میکوبد ولی هرگز به سوی او ره نمی پوید!
میخواهم بگویم عرفای ما حتما فیلسوف هم بوده اند، عاشق هم بوده اند، عاقل هم بوده اند، هنرمند هم بوده اند، امپرسیونیست هم بوده اند ریالیست هم بوده اند!
از هر کدام از علوم مراتبی را دربرداشتند.
عشق بعنوان ابزار عرفان متمایز از عقل بعنوان ابزار فلسفه نیست بلکه ورژن پیشرفته تر آن است!
اگر فردی به فلسفه راستین هستی نیم نگاهی پاکیزه داشته باشد حتما جذبه آن دانش مطلق او را به سوی خود خواهد کشید و بدینسان در دریای عرفان غرق خواهد شد :
رشته ای بر گردنم افکنده دوست
می کشد هر جا که خاطرخواه اوست

جلال الدین نوشته:

روفیا جانا

گفت فرعونی اناالحق گشت پست/گفت منصوری اناالحق و برست

کافر و مومن خدا گویند لیک/در میان هر دو فرقی هست نیک

آن گدا گوید خدا از بهر نان/متقی گوید خدا از عین جان

کانال رسمی گنجور در تلگرام