گنجور

غزل شمارهٔ ۲۷۲

 
مولوی
مولوی » دیوان شمس » غزلیات
 

حداء الحادی صباحا بهواکم فاتینا

صدنا عنکم ظباء حسدونا فابینا

و تلاقینا ملاحا فی فناکم خفرات

فتعاشقنا بغنج فسبونا و سبینا

عذل العاذل یوما عن هواکم ناصحیا

ان یخافوا عن هواکم فسمعنا و عصینا

و رایناکم بدورا فی سماوات المعالی

فاستترنا کنجوم بضیاکم و اهتدینا

بدرنا مثل خطیب امنا فی یوم عید

فاصطفینا حول بدر فی صلوه اقتدینا

فدهشنا من جمال یوسف ثم افقنا

فاذا کاسات راح کدماء بیدینا

فبلا فم شربنا و بلا روح سکرنا

فبلا راس فخرنا و بلا رجل سرینا

فبلا انف شممنا و بلا عقل فهمنا

و بلا شدق ضحکنا و بلا عین بکینا

نور الله زمانا حازنا الوصل امانا

و سقی الله مکانا بحبیب التقینا

و شربنا من مدام سکر ذات قوام

فی قعود و قیام فظهرنا و اختفینا

فهززنا غصن مجد فنثرنا تمر وجد

فاذا نحن سکاری فطفقنا و اجتبینا

 

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

جستجو در لغتنامهٔ دهخدا: از این پس به کمک واژه‌یاب نقطه کام