گنجور

غزل شمارهٔ ۲۷۰۴

 
مولوی
مولوی » دیوان شمس » غزلیات
 

برون کن سر که جان سرخوشانی

فروکن سر ز بام بی‌نشانی

به هر دم رخت مشتاقان خود را

بدان سو کش که بس خوش می‌کشانی

که عاشق همچو سیل و تو چو بحری

که عاشق چون قراضه‌ست و تو کانی

سقط‌های چو شکر باز می‌گوی

که تو از لعل‌ها در می‌فشانی

زهی آرامگاه جمله جان‌ها

عجب افتاد حسن و مهربانی

ز خوبی روی مه را خیره کردی

به رحمت خود چنانتر از چنانی

به هر تیری هزار آهو بگیری

زهی شیری که بس سخته کمانی

به هر بحری که تازی همچو موسی

شکافد بحر تا در وی برانی

همه جان در شکر دارند از وصل

که هر یک گفت ما را نیست ثانی

به کوه طور تو بسیار موسی

ز غیرت گفته نی نی لن ترانی

ز شمس الدین بپرس اسرار لن را

که تبریز است دریای معانی

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام