گنجور

غزل شمارهٔ ۲۴۸۹

 
مولوی
مولوی » دیوان شمس » غزلیات
 

گر ز تو بوسه ای خرد صد مه و مهر و مشتری

تا نفروشی ای صنم کز مه و مهر خوشتری

ور دو هزار جان و دل بر در تو وطن کند

در مگشای ای صنم کز دل و جان تو برتری

آینه کیست تا تو را در دل خویش جا دهد

ای صنما به جان تو کینه در بننگری

دست مده تو چرخ را تا که به پیش اسب او

غاشیه تو را کشد بر سر خود به چاکری

دولت سنگ پاره‌ای گر چه بیافت چاره‌ای

در تن خویش بنگرد بیند وصف گوهری

ای دل بازشکل من جانب دست عشق او

با پر عشق او بپر چند به پر خود پری

در پی شاه شمس دین تا تبریز می‌دوان

لشکر عشق با وی است رو که تو هم ز لشکری

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام