گنجور

غزل شمارهٔ ۱۰۶۶

 
مولوی
مولوی » دیوان شمس » غزلیات
 

مرحبا ای جان باقی پادشاه کامیار

روح بخش هر قران و آفتاب هر دیار

این جهان و آن جهان هر دو غلام امر تو

گر نخواهی برهمش زن ور همی‌خواهی بدار

تابشی از آفتاب فقر بر هستی بتاب

فارغ آور جملگان را از بهشت و خوف نار

وارهان مر فاخران فقر را از ننگ جان

در ره نقاش بشکن جمله این نقش و نگار

قهرمانی را که خون صد هزاران ریخته‌ست

ز آتش اقبال سرمد دود از جانش برآر

آن کسی دریابد این اسرار لطفت را که او

بی‌وجود خود برآید محو فقر از عین کار

بی‌کراهت محو گردد جان اگر بیند که او

چون زر سرخست خندان دل درون آن شرار

ای که تو از اصل کان زر و گوهر بوده‌ای

پس تو را از کیمیاهای جهان ننگست و عار

جسم خاک از شمس تبریزی چو کلی کیمیاست

تابش آن کیمیا را بر مس ایشان گمار

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام