گنجور

بخش ۷۶ - معجزهٔ هود علیه‌السلام در تخلص مؤمنان امت به وقت نزول باد

 
مولوی
مولوی » مثنوی معنوی » دفتر ششم
 

مؤمنان از دست باد ضایره

جمله بنشستند اندر دایره

یاد طوفان بود و کشتی لطف هو

بس چنین کشتی و طوفان دارد او

پادشاهی را خدا کشتی کند

تا به حرص خویش بر صفها زند

قصد شه آن نه که خلق آمن شوند

قصدش آنک ملک گردد پای‌بند

آن خراسی می‌دود قصدش خلاص

تا بیابد او ز زخم آن دم مناص

قصد او آن نه که آبی بر کشد

یاکه کنجد را بدان روغن کند

گاو بشتابد ز بیم زخم سخت

نه برای بردن گردون و رخت

لیک دادش حق چنین خوف وجع

تا مصالح حاصل آید در تبع

هم‌چنان هر کاسبی اندر دکان

بهر خود کوشد نه اصلاح جهان

هر یکی بر درد جوید مرهمی

در تبع قایم شده زین عالمی

حق ستون این جهان از ترس ساخت

هر یکی از ترس جان در کار باخت

حمد ایزد را که ترسی را چنین

کرد او معمار و اصلاح زمین

این همه ترسنده‌اند از نیک و بد

هیچ ترسنده نترسد خود ز خود

پس حقیقت بر همه حاکم کسیست

که قریبست او اگر محسوس نیست

هست او محسوس اندر مکمنی

لیک محسوس حس این خانه نی

آن حسی که حق بر آن حس مظهرست

نیست حس این جهان آن دیگرست

حس حیوان گر بدیدی آن صور

بایزید وقت بودی گاو و خر

آنک تن را مظهر هر روح کرد

وآنک کشتی را براق نوح کرد

گر بخواهد عین کشتی را به خو

او کند طوفان تو ای نورجو

هر دمت طوفان و کشتی ای مقل

با غم و شادیت کرد او متصل

گر نبینی کشتی و دریا به پیش

لرزها بین در همه اجزای خویش

چون نبیند اصل ترسش را عیون

ترس دارد از خیال گونه‌گون

مشت بر اعمی زند یک جلف مست

کور پندارد لگدزن اشترست

زانک آن دم بانگ اشتر می‌شنید

کور را گوشست آیینه نه دید

باز گوید کور نه این سنگ بود

یا مگر از قبهٔ پر طنگ بود

این نبود و او نبود و آن نبود

آنک او ترس آفرید اینها نمود

ترس و لرزه باشد از غیری یقین

هیچ کس از خود نترسد ای حزین

آن حکیمک وهم خواند ترس را

فهم کژ کردست او این درس را

هیچ وهمی بی‌حقیقت کی بود

هیچ قلبی بی‌صحیحی کی رود

کی دروغی قیمت آرد بی ز راست

در دو عالم هر دروغ از راست خاست

راست را دید او رواجی و فروغ

بر امید آن روان کرد او دروغ

ای دروغی که ز صدقت این نواست

شکر نعمت گو مکن انکار راست

از مفلسف گویم و سودای او

یا ز کشتیها و دریاهای او

بل ز کشتیهاش کان پند دلست

گویم از کل جزو در کل داخلست

هر ولی را نوح و کشتیبان شناس

صحبت این خلق را طوفان شناس

کم گریز از شیر و اژدرهای نر

ز آشنایان و ز خویشان کن حذر

در تلاقی روزگارت می‌برند

یادهاشان غایبی‌ات می‌چرند

چون خر تشنه خیال هر یکی

از قف تن فکر را شربت‌مکی

نشف کرد از تو خیال آن وشات

شبنمی که داری از بحر الحیات

پس نشان نشف آب اندر غصون

آن بود کان می‌نجنبد در رکون

عضو حر شاخ تر و تازه بود

می‌کشی هر سو کشیده می‌شود

گر سبد خواهی توانی کردنش

هم توانی کرد چنبر گردنش

چون شد آن ناشف ز نشف بیخ خود

ناید آن سویی که امرش می‌کشد

پس بخوان قاموا کسالی از نبی

چون نیابد شاخ از بیخش طبی

آتشین است این نشان کوته کنم

بر فقیر و گنج و احوالش زنم

آتشی دیدی که سوزد هر نهال

آتش جان بین کزو سوزد خیال

نه خیال و نه حقیقت را امان

زین چنین آتش که شعله زد ز جان

خصم هر شیر آمد و هر روبه او

کل شیء هالک الا وجهه

در وجوه وجه او رو خرج شو

چون الف در بسم در رو درج شو

آن الف در بسم پنهان کرد ایست

هست او در بسم و هم در بسم نیست

هم‌چنین جملهٔ حروف گشته مات

وقت حذف حرف از بهر صلات

از صله‌ست و بی و سین زو وصل یافت

وصل بی و سین الف را بر نتافت

چونک حرفی برنتابد این وصال

واجب آید که کنم کوته مقال

چون یکی حرفی فراق سین و بیست

خامشی اینجا مهمتر واجبیست

چون الف از خود فنا شد مکتنف

بی و سین بی او همی‌گویند الف

ما رمیت اذ رمیت بی ویست

هم‌چنین قال الله از صمتش بجست

تا بود دارو ندارد او عمل

چونک شد فانی کند دفع علل

گر شود بیشه قلم دریا مداد

مثنوی را نیست پایانی امید

چارچوب خشت‌زن تا خاک هست

می‌دهد تقطیع شعرش نیز دست

چون نماند خاک و بودش جف کند

خاک سازد بحر او چون کف کند

چون نماند بیشه و سر در کشد

بیشه‌ها از عین دریا سر کشد

بهر این گفت آن خداوند فرج

حدثوا عن بحرنا اذ لا حرج

باز گرد از بحر و رو در خشک نه

هم ز لعبت گو که کودک‌راست به

تا ز لعبت اندک اندک در صبا

جانش گردد با یم عقل آشنا

عقل از آن بازی همی‌یابد صبی

گرچه با عقلست در ظاهر ابی

کودک دیوانه بازی کی کند

جزو باید تا که کل را فی کند

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۶ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

محمود نوشته:

قرآن کریم در آیه۱۷ سوره مبارکه رعد می فرماید:
أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَسالَتْ أَوْدِیَةٌ بِقَدَرِها فَاحْتَمَلَ السَّیْلُ زَبَداً رابِیاً وَ مِمَّا یُوقِدُونَ عَلَیْهِ فِی النَّارِ ابْتِغاءَ حِلْیَةٍ أَوْ مَتاعٍ زَبَدٌ مِثْلُهُ کَذلِکَ یَضْرِبُ اللَّهُ الْحَقَّ وَ الْباطِلَ فَأَمَّا الزَّبَدُ فَیَذْهَبُ جُفاءً وَ أَمَّا ما یَنْفَعُ النَّاسَ فَیَمْکُثُ فِی الْأَرْضِ کَذلِکَ یَضْرِبُ اللَّهُ الْأَمْثالَ (۱۷)
ترجمه:
خداوند از آسمان آبى فرستاد و از هر دره و رودخانه‏اى به اندازه آنها سیلابى جارى شد، سپس سیل بر روى خود کفى حمل کرد- و از آنچه (در کوره‏ها) براى بدست آوردن زینت آلات یا وسائل زندگى آتش روى آن روشن مى‏کنند نیز کفهایى مانند آن به وجود مى‏آید- اما کفها به بیرون پرتاب مى‏شوند ولى آنچه به مردم سود مى‏رساند (آب یا فلز خالص) در زمین مى‏ماند خداوند اینچنین مثال مى‏زند (۱۷)

آیت الله مکارم در بین تفسیر این آیه، با اشاره ای به این مصرع از مولوی که «در دو عالم هر دروغ از راست خاست» اینچنین می آورد:
باطل در بقاى خود مدیون حق است.
همانگونه که در تفسیر آیه گفتیم، اگر آبى نباشد هرگز کف نمى‏تواند به حیات خود مستقلا ادامه دهد، همین گونه اگر حق نبود، باطل هم فروغى نداشت، اگر افراد درستکار نبودند کسى تحت تاثیر افراد خائن واقع نمى‏شد و فریب آنها را نمى‏خورد، پس همین جولان و فروغ کاذب باطل مدیون بهره‏بردارى از فروغ حق است (کان دروغ از راست مى‏گیرد فروغ!).
تفسیر نمونه، ج‏۱۰، ص: ۱۷۱

محمود نوشته:

حق همیشه متکى به نفس است، اما باطل از آبروى حق مدد مى‏گیرد و سعى مى‏کند خود را به لباس او در آورد و از حیثیت او استفاده کند، همانگونه که” هر دروغى از راست فروغ مى‏گیرد”، که اگر سخن راستى در جهان نبود، کسى هرگز دروغى را باور نمى‏کرد، و اگر جنس خالصى در جهان نبود، کسى فریب جنس قلابى را نمى‏خورد، بنا بر این حتى فروغ زودگذر باطل و آبروى و حیثیت موقت او به برکت حق است، اما حق همه جا متکى به خویشتن است و آبرو و اثر خویش!
تفسیر نمونه، ج‏۱۰، ص: ۱۶۸

روفیا نوشته:

همچنین هر کاسبی اندر جهان
بهر خود کوشد نه اصلاح جهان

روفیا نوشته:

ببخشید اندر دکان درست است.

روفیا نوشته:

یادم آمد آنها را که می خواستند جهان را مدیریت کنند!

روفیا نوشته:

چه خوب که راه بهبود اوضاع جهان و سر و سامان دادن به وضعیت خودمان دو راه مجزا و متفاوت نیستند.
هر یک به دیگری منتهی میشود، تامین منافع راستین خودمان در گرو تامین منافع کل هستی و بهبود اوضاع جهان منوط به ارضاء نیازهای اجزاء آن است، وگرنه من که راستی برایم دشوار بود با دو دستورالعمل کار کنم و در هر موقعیتی بسنجم که حال منافع من کدام روش را اقتضاء می کند و منافع جهان کدام رویه را، در کشف همین یک نیز درمانده ام!

کانال رسمی گنجور در تلگرام