گنجور

بخش ۱۰۴ - فرق میان دعوت شیخ کامل واصل و میان سخن ناقصان فاضل فضل تحصیلی بر بسته

 
مولوی
مولوی » مثنوی معنوی » دفتر پنجم
 

شیخ نورانی ز ره آگه کند

با سخن هم نور را همره کند

جهد کن تا مست و نورانی شوی

تا حدیثت را شود نورش روی

هر چه در دوشاب جوشیده شود

در عقیده طعم دوشابش بود

از جزر وز سیب و به وز گردگان

لذت دوشاب یابی تو از آن

علم اندر نور چون فرغرده شد

پس ز علمت نور یابد قوم لد

هر چه گویی باشد آن هم نورناک

که آسمان هرگز نبارد غیر پاک

آسمان شو ابر شو باران ببار

ناودان بارش کند نبود به کار

آب اندر ناودان عاریتیست

آب اندر ابر و دریا فطرتیست

فکر و اندیشه‌ست مثل ناودان

وحی و مکشوفست ابر و آسمان

آب باران باغ صد رنگ آورد

ناودان همسایه در جنگ آورد

خر دو سه حمله به روبه بحث کرد

چون مقلد بد فریب او بخورد

طنطنهٔ ادراک بینایی نداشت

دمدمهٔ روبه برو سکته گماشت

حرص خوردن آنچنان کردش ذلیل

که زبونش گشت با پانصد دلیل

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۳۵ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

سعید نوشته:

در بیت ششم ، مصرع اول ، ” نورناک” به صورت جدا باید نوشته شود، صحیح آن نور ناک است (ناک به معنی آلوده)

پس صحیح:

هر چه گویی باشد آن هم نورِ ناک

که آسمان هرگز نبارد غیر پاک

محمدامین مروتی نوشته:

علائم شیخ واصل
یکی از اصول اعتقادات اهل تصوف این بوده که سالک بدون پیر نمی تواند قدم از قدم بردارد و اگر بخواهد چنین کند، خواه ناخواه به ولایت شیطان در خواهد آمد و نیش و آزارش به خلائق خواهد رسید:
هر که بی سر او بجنبد ، دُم بود جُنبشِ او ، جنبشِ کژدم بود
حتی در این مقوله تا بدانجا پیش رفته اند که گفته اند اشتباه فرضی پیر از صواب خود سالک برایش مفیدتر است. لذا مرید باید در برابرمراد به کلی از خود سلب اختیار کند؛ چنان که مرده در دستان و پنجه غسال. اگر مراد دستور خلاف عقل و اخلاق و حتی خلاف شرع هم بدو کرد باید سمعا و طاعتا بپذیرد. حافظ می گوید:
به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید که سالک بی خبر نبود زِ راه و رسم منزل ها
دلیل اهل تصوف یکی آن بوده که پیر و مراد مسیر را طی کرده و می داند که تجلیات ناری و نوری(رحمانی و شیطانی) بر سر راه سالک چیست و چگونه می توان از اختلاط آن ها حذر کرد. دلیل دیگر این بوده که پیر به منبعی به نام کشف و شهود دسترسی دارد و دچار اشتباه نمی شود. این استدلالات(حداقل دلیل نخست)به لحاظ نظری درست می نماید اما در مقام عمل شیطان و نفسانیت، دست روی دست نمی گذارند و کار را به پیدایش شیخان جاهل و پیران گمراهی می رساند که در عصر حافظ به وفور یافت می شدند و خود مولانا هم از لافزنی های آنان به تنگ آمده بود و می گفت:
ای بسا ابلیس آدم روی هست پس به هر دستی نباید داد دست
و:
لاف شیخی در جهان انداخته خویشتن را بایزیدی ساخته
این ماجرا به قدری حاد می شود که تئوری لزوم پیر، کم کم در برهه هایی جایش را به اویسی گری- یعنی عدم لزوم پیر- می دهد. از این جاست که لزوم اندیشیدن معیارهایی برای تشخیص شیخ واصل و آن که سخنان اهل تصوف حقیقی را برخود بسته ضرورت می یابد. مولوی هم که بین آموزه های گذشته اهل تصوف و وضعیت نامطلوب مدعیان تصوف ناهماهنگی می بیند ، در جای جای مثنوی سخنان بعضا مختلف و حتی متضادی در این باب می گوید ولی از خلال همه این سخنان می توان معیارهای قابل قبولی را برای حل مسئله از خلال کلام او استخراج و صورت بندی کرد.
مولانا در دفتر پنجم تحت عنوان “فرق میان دعوت شیخ کامل واصل و میان سخن ناقصان فاضل فضل تحصیلی بر بسته” ، می کوشد این معیارها را تبیین کند و سه معیار مهم برای این تشخیص به دست می دهد. یکی آن که شیخ واصل از خود نور و انرژی و گرما دارد. به قول معروف هم به دل می نشیند و هم ذهن را قانع. هم دلت به او آرام می گیرد و هم خلجان های ذهنیت را تسکین می دهد. عقل سالک را سرکوب نمی کند، بلکه بدان نور می تاباند. این نور علاوه بر روشنی ذهن، گرما و انرژی و مستی هم به سالک می دهد و سوم د%D

محمدامین مروتی نوشته:

علائم شیخ واصل
یکی از اصول اعتقادات اهل تصوف این بوده که سالک بدون پیر نمی تواند قدم از قدم بردارد و اگر بخواهد چنین کند، خواه ناخواه به ولایت شیطان در خواهد آمد و نیش و آزارش به خلائق خواهد رسید:
هر که بی سر او بجنبد ، دُم بود جُنبشِ او ، جنبشِ کژدم بود
حتی در این مقوله تا بدانجا پیش رفته اند که گفته اند اشتباه فرضی پیر از صواب خود سالک برایش مفیدتر است. لذا مرید باید در برابرمراد به کلی از خود سلب اختیار کند؛ چنان که مرده در دستان و پنجه غسال. اگر مراد دستور خلاف عقل و اخلاق و حتی خلاف شرع هم بدو کرد باید سمعا و طاعتا بپذیرد. حافظ می گوید:
به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید که سالک بی خبر نبود زِ راه و رسم منزل ها
دلیل اهل تصوف یکی آن بوده که پیر و مراد مسیر را طی کرده و می داند که تجلیات ناری و نوری(رحمانی و شیطانی) بر سر راه سالک چیست و چگونه می توان از اختلاط آن ها حذر کرد. دلیل دیگر این بوده که پیر به منبعی به نام کشف و شهود دسترسی دارد و دچار اشتباه نمی شود. این استدلالات(حداقل دلیل نخست)به لحاظ نظری درست می نماید اما در مقام عمل شیطان و نفسانیت، دست روی دست نمی گذارند و کار را به پیدایش شیخان جاهل و پیران گمراهی می رساند که در عصر حافظ به وفور یافت می شدند و خود مولانا هم از لافزنی های آنان به تنگ آمده بود و می گفت:
ای بسا ابلیس آدم روی هست پس به هر دستی نباید داد دست
و:
لاف شیخی در جهان انداخته خویشتن را بایزیدی ساخته
این ماجرا به قدری حاد می شود که تئوری لزوم پیر، کم کم در برهه هایی جایش را به اویسی گری- یعنی عدم لزوم پیر- می دهد. از این جاست که لزوم اندیشیدن معیارهایی برای تشخیص شیخ واصل و آن که سخنان اهل تصوف حقیقی را برخود بسته ضرورت می یابد. مولوی هم که بین آموزه های گذشته اهل تصوف و وضعیت نامطلوب مدعیان تصوف ناهماهنگی می بیند ، در جای جای مثنوی سخنان بعضا مختلف و حتی متضادی در این باب می گوید ولی از خلال همه این سخنان می توان معیارهای قابل قبولی را برای حل مسئله از خلال کلام او استخراج و صورت بندی کرد.
مولانا در دفتر پنجم تحت عنوان “فرق میان دعوت شیخ کامل واصل و میان سخن ناقصان فاضل فضل تحصیلی بر بسته” ، می کوشد این معیارها را تبیین کند و سه معیار مهم برای این تشخیص به دست می دهد. یکی آن که شیخ واصل از خود نور و انرژی و گرما دارد. به قول معروف هم به دل می نشیند و هم ذهن را قانع. هم دلت به او آرام می گیرد و هم خلجان های ذهنیت را تسکین می دهد. عقل سالک را سرکوب نمی کند، بلکه بدان نور می تاباند. این نور علاوه بر روشنی ذهن، گرما و انرژی و مستی هم به سالک می دهد و سوم در مورد مریدان متعالی تر، سخنان شان روی اهل لجاج و عناد هم تاثیر مثبت دارد:
شیخ نورانی ز ره آگه کند با سخن هم نور را همره کند
جهد کن تا مست و نورانی شوی تا حدیثت را شود نورش روی
علم اندر نور چون فَرغَرده شد پس ز علمت، نور یابد قوم لَد
هر چه گویی باشد آن هم نورناک که آسمان هرگز نبارد غیر پاک
آسمان شو ابر شو باران ببار ناودان بارش کند نبود به کار
آب اندر ناودان عاریتیست آب اندر ابر و دریا فطرتیست
فکر و اندیشه‌ست مثل ناودان وحی و مکشوفست ابر و آسمان
آب باران باغ صد رنگ آورد ناودان همسایه در جنگ آورد
پس شیخ واصل مانند آب باران است که دریافت هایش عاریتی نیست و حاصل سیر و سلوک خود اوست. در حالی که شیخ ناواصل حرف بزرگان را می زند بی آن که خود تجربه ای شخصی از آن ها داشته باشد. در نتیجه حرفش بی اثر است و سالکان را هم گمراه می کند و بلکه مانند ناودان پر سر و صدا، مردمان را به جنگ می اندازد. در حالی که حاصل کار شیخ واصل باغ سبز و صد رنگ و پر از صلح و صفاست که حتی اهل ستیز و ناحق را هم مجاب می کند. یعنی معیار سوم این است که حاصل کار وصول؛ وحدت است و حاصل کار شیخ نا واصل فرقه سازی و جنگ و دعوا های بیشتر.
در جای دیگر و در دفتر اول همین معیارها را در این دو بیت معروف خلاصه می کند:
کار مردان، روشنی و گرمی است کار دونان ، حیله و بی شرمی است
ای بسا ابلیس آدم روی هست پس به هر دستی نباید داد دست
که روشنی همان اقناع عقلی و ذهنی و گرمی هم انرژی و گرمایی است که از مراد به مرید می رسد. نقد صریح مولانا به تقلید به بهانه اطاعت از پیر در ابیات معروفش و داستان “خر برفت و خر برفت” آمده که بیانیه ای در نقد تصوف مقلدانه به شمار می رود:
صد دلیل آرد مقلد در بیان از قیاسی گوید آن را نه از عیان
آن مقلد صد دلیل و صد بیان در زبان آرد ندارد هیچ جان
چونک گوینده ندارد جان و فر گفت او را کی بود برگ و ثمر
می‌کند گستاخ مردم را به راه او به جان لرزان‌ترست از برگ کاه
پس حدیثش گرچه بس با فر بود در حدیثش لرزه هم مُضمر بود
و:
آن کــه او از پــرده ی تـقـلید جَست او به نــور حــق ببیند، آنچه هســت
جهد کن تا پیر عــقـل و دیــن شوی تا چو عــقــل کل، تو باطن بین ش

سید حبیب نوشته:

با سلام.

درود بر شما ..
جناب مروتی….
این نقد صریح مولانا, بر تصوف مقلدانه , …

را بسیار زیبا بیان کردید.

ولی آیا به نظرتان و یا به نظر دیگر دوستلن ,

این نقد نه تنها بر تصوف و صوفیان…..

بلکه بر کلیه مکاتب و مذاهب و سنن , منسوخ شده , وارد است.؟؟؟؟؟؟؟؟

گرچه مولانا در دفاتر ش , گاه میگوید تقلید کن تا گمراه نشوی و گاه فریاد میکشد , که تقلید مایه خسران است و فلان و فلان……

ولی آیا بدرستی , در زمان حال , یعنی قرن حاضر , عصر تکنولوژی و فناوری …..

ما چه کاره ایم؟؟؟؟؟!!!!!

ما مقلدیم یا محقق؟؟

شعر قبلی را که خواندید……

آیا براستی خود مولانا مقلد نبوده؟؟؟؟!!

وقتی کور کورانه , عقایدی را به خودش و دیگران تحمیل میکند , که
زنان را , کنیز و برده میداند , و به آنها حق هیچ چیز جز فرمانبرداری نمیدهد و غیر…..

خوب باید هم بنویسد زنان از حیوان کمترند.
!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

براستی اگر عقایدش تحمیلی و تقلیدی , نبود ,

با اینهمه کمالات و هنر , چنین مینوشت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

آری ,
متاسفانه , ما اکثرا , عقاید مان , تحمیلی و تقلیدی است ,

آنهم تقلید از ناواصلان و ناکاملان , که خود را کامل و واصل و بر حق میدانند……

و آنقدر برحق و کاملند که هیچ کس دیگر را در عالم به خوبی و عادلی و عقل کل تر از خود نمیدانند , هیچ …..
بلکه آنها را کافر و مشرک و منافق و نجس میدانند.

کردگارا ,

ما را از نادانی , و غرور , دور کن .

... نوشته:

سید حبیب عزیز
راجع به مسئله تقلید که گفتین حرف دارم که متاسفانه فعلا زمانش نیست. چون بحث مفصلیه. به زودی نظراتمو درموردش می نویسم.
فقط اگه لطف کنین عجالتا بفرمایید مولوی کجا و در کدوم اثرش گفته زن از حیوان کمتره؟ ممنون میشم.

سید حبیب نوشته:

باسلام.

همین بخش قبلی عزیز دل …. بخش صدو سه

خیلی را ه دور نمیخواهد برویم.

البته در دفاتر قبل هم خواندم که حضور ذهن ندارم.
گرچه اگر مولانا خوان باشی صد در صد بیشتر میبینی.

هم تناقض در بحث تقلید را که بسیار است .

منتظرم نظرت را درباره تقلید .

.

... نوشته:

اما دوست بزرگوار، سید حبیب عزیز
بحثی که به عنوان تقلید و تناقضات مولوی در این مورد شکل گرفته، به نظر من اصلا در مورد تقلید و متناقض گویی مولوی نیست. یعنی من فکر می کنم کلا راه رو اشتباه رفتیم.
من از فرمایشات جناب مروتی تناقضی برداشت نکردم. اگه موردی هست بفرمایید بحث کنیم. اما در مورد نظرات خودتون.
نکته اول اینکه تصوف به نظر من منسوخ نشده که اگر شده بود یک بیت از یکی از همین شعرای صوفی من و خیلی های دیگه رو به وجد نمیاورد. تصوف شرح عشق و عاشقیه که از ازل تا ابد پیوسته با تک تک ذرات عالم هستی بوده و هست و خواهد بود.
اما در مورد تقلید. من فکر می کنم شما به چیزی میگید تقلید که مولوی بهش میگه قیاس. مولوی قیاس رو مذموم میدونه. یه مثال ساده میزنم. من برای اولین بار سر کلاس مثنوی میشینم و استادم به عنوان مثال میگه نی نمادی از انسان کامل و عارف واصله، بدون اینکه هیچ توضیحی در موردش بده. در حالی که خودش بعد از عمری تحقیق و پژوهش به این رسیده. حالا من میرم همه جا با سر بالا و کلی ژست علم و معرفت میگم نی در مثنوی نماد انسان کامله. کافیه اینجا یکی از من یه دلیل بخواد. من حرفی برای گفتن ندارم. در این شرایط کاری رو کردم که مولوی مذموم میدونه. مولوی به سالک مبتدی میگه ادعا نداشته باش و تا وقتی خودت به اون درجه از کشف و شهود نرسیدی که حقایق رو لمس کنی، به تقلید از پیر، لاف کشف و شهود نزن.
و اما موردی که نه تنها در مثنوی، که در عمده (با مقداری تهور میتونم بگم تمام) متون صوفیه تحت مضمون پیروی از پیر و ولی توصیه شده، نوعی تسلیم نسبت به مراتب بالاتر هست. ببینید شما تقلید رو در برابر تحقیق آوردین. در حالی که توصیفی از تقلید ارئه دادین که تحقیق هم نیازمند اونه. اگه استفاده از دانش و تخصص کسی که از ما بالاتر هست تقلیده پس تحقیق که هیچ، زندگی هم بی تقلید نا ممکنه. در مراتب سلوک، سالک مبتدی تسلیم پیر میشه و از این راه، طریقت رو میشناسه و پیش میره و این جدا از تقلید کورکورانه ایه که شما مد نظرتونه. چون کورکورانه نیست. شما با عشق وارد طریقت شدین و با عشق خودتون رو به پیر سپردین و تمام این مراتب آگاهانه و از روی شناخت انجام میشه. البته که شناخت درست نسبت به پیر بسیار مهمه و قواعدی داره که در متون مختلف (مثل مصباح الهدایه و کشف المحجوب و…) ذکر شده و اگر این شناخت درست نباشه قطعا تقلید کورکورانه میشه و مقصر هم خود سالک هست که در انتخابش اشتباه کرده.
از عصر تکنولوژی حرف زدین. دوست گرامی، با دیدگاه های جهان امروز تقلید و تحقیق که هیچ، معنویت و به طریق اولی تصوف مردوده. ولی من نظرم اینه که انسان انسانه، چه انسان امروز و چه انسان هزاران سال پیش. با تمام تفاوت هایی که زمان ایجاد میکنه یه سری اصول ثابت وجود دارن که معتقدم نیاز به معنویت از این دسته هست. حالا اگه معنویت برای کسی بی ارزشه، حرف دیگه ایه ولی اگه دنبال سلوک معنوی باشیم دیگه فرقی تو چکاره بودنمون در این روزگار و روزگار مولوی وجود نداره.
یه جاهایی فرمودین مولوی عقایدی رو به خودش و دیگران تحمیل می کنه. حقیقتش متوجه منظورتون نشدم. ممنون میشم واضح تر در موردش بحث کنین.

سید حبیب نوشته:

با سلام.

ممنونم از توجهتان.

من با نظرات شما موافقم.

آری .., ما با نگاه و تفکر به دستاورد پیشینیان , آینده بهتری میسازیم.

و براستی که هیچ انسانی به تنهایی و بدون برداشت از نظرات و تفکرات پیشینیان , نتوانسته مطلب جدیدی را بیان کند.

نکته اینجاست……

که آیا اگر نظر و تفکر و عقیده ای که پیر و بزرگی , که او نیز از گذشتگان خویش به ارث برده , غلط و یا ناکامل باشد چه.

گرچه ما تحقیق میکنیم درباره , پیر و مرشد , و او را انسان خوب و باکمالاتی میبینیم……..

و لکن آیا باز هم باید از او تقلید کنیم؟

با علم آنکه میدانیم , آن عقاید از اصل باطل بوده.
و هزاران نقد و شبه بر آن وارد است .

حال در این روزگار , نه تنها به آن عقاید پایبندیم و مقلد,….

بلکه با هزاران استدلال که فقط خودمان قبول داریم , از آن دفاع میکنیم.

و اگر کسی هم پیدا شود و تفکر و عقاید ما را نقد کند ,

او را دشمن خویش میپنداریم و طردش میکنیم.

اصلا حقیقتی که نقد پذیر نباشد , حقیقت نیست.

………………

من چون آن خرم و روباه چون پیر………

به حال خود مشغولم و خود را به خدا واگذارده ام و آزاری به کس ندارم و به دیگران هم کمک میکنم و به خدا ایمان دارم و روزیم را از او میخواهم.

حال روباهی آمده و میگوید , من خدای بهتری میشناسم……

مولانا میگوید , چون خر , خدای را میشناخته که به تقلید از دیگران بدست آورده , شکست میخورد .

سؤال من اینجاست……

ما خدایمان را از کجا شناختیم؟؟؟؟؟؟؟؟

آیا پیران و مرشدان ما کامل و واصل بوده اند؟؟

اگر بوده اند و ما به تحقیق ایشان را شناختیم ,
آیا عقایدشان هم کامل و واصل بوده؟؟؟

یا صرفا عقایدشان مختص به مکان و زمانی خاص بوده.

البته بحث ما در رابط با وجود خالق نیست.
که این را تمام ادیان و مذاهب و مکاتب قبول دارند .

انسانیت و عدالت هم که در نهاد بشر است , همچون رضالت و شقاوت.

و هر انسانی حتی بدون هیچ مذهبی فرق نیکی و بدی را میداند.

مهم طریق رسیدن به کمال است .
بحث اصلی اینجاست.

من گفتم آیا پیران و مرشدان مولانا کامل و واصل بوده اند ,
که او اینگونه به کمال رسیده و زنان را اینگونه مورد احترام قرار داده؟؟؟؟؟؟؟

ما چطور ؟؟؟

آیا به همینگونه پیش برویم و با این پیران و مرشدان کامل و واصل ,

چند قرن دیگر به کمال میرسیم؟؟؟؟؟

هم دین ما تقلیدی است و هم خدایمان ….

بهتر است بگویم تحمیلی……

باز هم میگویم …

حقیقتی که نقد پذیر نباشد , حقیقت نیست.

... نوشته:

من این حاشیه رو چند روز پیش نوشتم ولی ظاهرا منتشر نشده.

سلام سید حبیب بزرگوار
اول از همه عرض کنم که من شیفته مولوی ام (اگه لایق شیفتگی باشم) به خاطر همین تمام سعیم رو می کنم که وقتی بحث علمی شکل می گیره ذهن و زبانم از تعصب دور باشه و فقط بنا به دلایل علمی حرف بزنم. هرچند امکانش هست یه جاهایی موفق نشم که در این صورت تذکر بدین که بیدار شم.
خدمت شما عرض کنم که شما که قطعا مطالعات و سوادتون از من بیشتره، باید بدونین که اثری مثل مثنوی رو نباید انقد سطحی دید. احتمالا در مورد نظر مولوی راجع به زن شما به بیت «وصف حیوانی بود بر زن فزون…» اشاره دارید. فکر می کنم شما حتی در سطحی ترین حالت هم برداشت درستی از نحو جمله نداشتین. این مصراع (با فرض برداشت تحت اللفظی ترین معنی) به این معنی نیست که زن از حیوان کمتره، بلکه معنیش اینه که صفات حیوانی (نفسانی) بر زن غلبه داره. به همین خاطره که میلش (مانند حیوان) به رنگ و بو هست. می بینید که بلافاصله در بیت بعد همین مفهوم رو گسترش میده و میگه خر وقتی رنگ و بوی سبزه زارو شنید دل و دین باخت و همه چی رو فراموش کرد. دوست عزیز این وصف حیوانی که مولوی میگه چیزی جز احساسات و هیجانات نیست. مثال خر در بیت بعد این موضوع رو روشن میکنه که خر مغلوب احساسات میشه و نمیتونه با منطق تصمیم بگیره.
این در واقع اشاره به همون مساله میکنه که در زن احساسات و عواطف بر منطق غلبه داره (که شاید مهمترین مظهر تعالی وجود زن همین عواطف باشه) و در مرد بالعکس. بعید میبینم کسی منکر این واقعیت بشه. یعنی مولوی هیچ چیزی خارج از دایره ادب نگفته.

سید حبیب نوشته:

باسلام..
باز هم ممنونم که توجه کردید.

اول آنکه راستش را بخواهید من سواد درست و حسابی ندارم.

در ثانی ….
شما که این بیت را تفسیر کردید ,
خواهشا چهار پنج بیت قبلش را نیز تفسیر کنید و ربطش را با کل داستان بفرمایید و دیگر اینکه اصلا چرا در این داستان پای زن به میان آمد؟؟؟

و اما……….

شما خود در نوشتارتان , با کلماتی که در پرانتز , در بیان تفسیر بیت آوردید , کار را خرابتر کردید که.

یک,
فرمودید ..
صفات حیوانی , یا نفسانی , بر زن غلبه داره.

آیا الان به زنان بی احترامی نشده؟؟؟؟؟

دوم.
فرمودید..
به همین خاطره که میلش ,,مانند حیوان,,
به رنگ و بو علاقه داره..

خوب , اینجا که دیگر گل کاشتید.

کمال احترام را به زنان گذاشتید.

سوم,,

فرمودید ..
مولانا در بیت بعد بلافاصله این رو گسترش میده ,
و میگه خر……….

حالا هم بحث زن رو به خر و خریت ربط دادید.

چهارم,,

فرمودید…
وصف حیوانی که مولانا میگه چیزی جز احساسات و هیجان نیست,

که خر مغلوب احساسات میشه و نمیتونه تصمیم بگیره….

و در زن احساسات و عواطف بر منطق غلبه میکنه.

خوب اینجا شما زن را با خر یا حیوان یکی کردید .

بعد میگویید مهمترین مظهر تعالی زن همینه!!!!!!!!!!!

اونوقت هیچ کس هم نباید منکر این باشد !!!!!!

.

... نوشته:

ممنون از شما
متاسفانه بخشی از نوشته قبلی من منتشر نشد:
دوست من، شما که مثنوی رو میشناسی باید بدونی که در اکثریت قریب به اتفاق حکایات مثنوی، نمادها با ما حرف میزنن و باید به دنبال کشف رمزها و نمادها بود. اگر با این دید سطحی مثنوی رو ببینیم این همه حکایت به ظاهر رکیک مثنوی رو چطور توجیه می کنید؟ شما باید بدونید که بسیاری از جاها مولوی به زن و مرد کاملا فارغ از جنسیت نگاه میکنه و اشاره ای به میزان تهور و شجاعت و دلیری و… میکنه. مثل همون بخش که میگه نذار نفست مرد باشه و عقلت زن. خوش به حال کسی که عقلش مرده و نفسش زن. شما از این حرف چه برداشتی دارین؟ چیزی جز اینه که به نفس اجازه جولان ندیم و ضعیفش کنیم و بذاریم عقل، نفس رو کنترل کنه؟ مگه همین مولوی نیست که میگه «در نفیرم مرد و زن نالیده اند»؟ اینجوری که داره خودشو نفی میکنه که در نفیرش موجودی بی ارزش و از حیوان پست تر نالیده است. همین مولوی اینجا و خیلی جاهای دیگه مرد و زن رو کنار هم و در یک سطح از درک و شعور میاره. این احترام مولوی به زنه که در اون دوران تحجر این نگاه رو داشته. همین مولوی در فیه ما فیه میگه (نقل به مضمون): زن را از خروج از خانه منع نکنید که منع انسان رو حریص میکنه. زن اگر سالم باشه در هر صورت سالم و پاک میمونه و اگه ذاتش پاک نباشه حتی اگر حبس هم بشه باز کار خودشو میکنه. این موضوع هنوز هم بعد از چندصد سال شاید برای بخش زیادی از مردم ما جا نیفتاده. مولوی دخترش رو که با کنیزش بدرفتاری می کرد شماتت میکنه و میگه اگر تو جای اون بودی و اون جای تو چی؟ شما هر دو انسان هستید (نقل از پله پله تا ملاقات خدا). باور کنین مولوی نسبت به زمان خودش که هیچ حتی نسبت به زمان ما هم خیلی نگاه بازی داشته و به قول امروزی ها روشن فکر بوده.
دوست بزرگوار نوشته ام خیلی طولانی شد. عذر میخوام. نتیجه حرف من اینه که با دید شما هیچ بهره ای از مولوی و حرفاش نمیشه برد و بسیاری از مسائل مطرح شده در این کتاب توجیهی نخواهند داشت. با این دیدگاه نهایتا میشه پوست رو برداشت و از مغز بی بهره می مونیم.

... نوشته:

ممنون از توجهتون به بحث
اول اینکه شما بزرگوارید و حتما فرهیخته
دوم اینکه منظورتون از چهار پنج بیت قبل کدوم بیته؟ من مورد خاصی از بیتای قبلی به نظرم نمیرسه.
و اما راجع به ایراداتی که به نظرتون رسید
دوست بزرگوار من، شما قطعا بهتر از من مثنوی رو می شناسید و حتما بهتر از من می دونید که مثنوی سراسر نماد و سمبل و رمزه. اگر غیر از این باشه این موارد که هیچ، اون حکایاتی که به ظاهر در بستری از ابتذال گفته شدن و پر از الفاظ و عبارات رکیک هستن رو چطور توجیه می کنید؟
رفتار حیوان تو این حکایت نمادی از رفتار مبتنی بر احساسات و امیال زودگذر انسان هست. مولوی میگه خر وقتی رنگ و بوی سبزه زار رو شنید اختیارش رو از دست داد، زن هم اگر با چیزی روبرو بشه که احساساتش رو تحریک کنه، قدرت تصمیم گیری منطقی اش به شدت کم میشه.
من می پذیرم که این تشبیه چندان خوشایند نیست، ولی به نظر من بهتره در برخورد با مولوی روی سطح سخن نمونیم و بریم تا به مغز حرفش برسیم. شما اگه این نماد حیوان رو نادیده بگیری مولوی حرف نامربوطی راجع به زن نمیزنه. فقط این نماد باعث ناخوشایند شدن حرفش شده. ضمن اینکه تو فرهنگ عامه خودمون هم بسیاری ضرب المثل داریم که به حیوانات اشاره داره و ما برای انسانها (چه مرد و چه زن) بکار می بریم و همه ما هم میدونیم که چیزی جز نماد نیست. (در دیزی بازه، حیای گربه کجا رفت و…).
من معتقدم باید مولوی رو عمیق تر خوند و فهمید.

... نوشته:

عذر میخوام که پر حرفی می کنم
لازم دونستم مقداری هم از طریق تحلیل شخصیت مولوی و بقیه آثارش ببینیم چطور به زن نگاه می کرده.
مولوی خیلی از جاها کاملا فارغ از جنسیت از زن و مرد استفاده می کنه و مطلقا منظورش جنس زن یا مرد نیست. این نگاه مولوی هم تو غزلیات و هم تو مثنوی مشاهده میشه.
مثلا در غزلیات میگه: «چنان کاهل بدم کان را نگویم / چو دیدم روی تو مردانه گشتم». خب واضحه که مردی و مردانگی رو در مقابل کاهلی آورده و کمترین توجهی به جنس مذکر نداره. به همین شکل زن رو هم به معنای سست و کاهل و ترسو و… به کار میبره که این جزئی از فرهنگ عامه ماست و از مدرسه ای نبودن و عامه پسند بودن زبان مولوی سرچشمه می گیره.
در همین مثنوی هم در بخش قبل که میگه اجازه نده نفست مرد باشه و عقلت زن، شما چه برداشتی دارین؟ خیلی ساده داره میگه به نفست اجازه نده بر عقلت غلبه داشته باشه. این نگاه کاملا نمادین و کاملا فارغ از جنسیت هست.
همین مولوی میگه «در نفیرم مرد و زن نالیده اند» و این یعنی در مقام انسانی و مقام سلوک، زن و مرد کنار هم و یکسان و دارای یک مقام هستن. اگر واقعا نظر مولوی این باشه که زن از حیوان پست تره، این بیت نقض خودشه. چون موجودی پست تر از حیوان در نفیر مولوی می ناله و این یعنی پستی خود شاعر.
مولوی در فیه ما فیه میگه (نقل به مضمون): زن رو از خروج از خانه منع نکنید که منع، انسان رو حریص میکنه. اگر ذات زن پاک باشه، در هر صورت پاک میمونه و اگر ذاتش ناپاک باشه قفل و زنجیرش هم کنی کارش رو میکنه.
مولوی چند صد سال پیش این حرف رو زده که هنوز هم خیلی از مردان مدعی روشن فکری نمیتونن درکش کنن.
آقای مولانا دخترش رو که با کنیزش بدرفتاری می کرد سرزنش میکنه و بهش میگه اگه تو جای اون کنیز بودی و اون جای تو، دوست داشی باهات اینجوری رفتار بشه؟ (نقل از پله پله تا ملاقات خدا)
باور کنید مولوی نسبت به زمان خودش که هیچ، حتی نسبت به عصر ما هم خیلی روشن فکر بوده و از تعصب و تحجر رایج در عصر خودش به دور.

سید حبیب نوشته:

با سلام .
درود بر شما.

اول اینکه حرفتان در باب احساسی بودن زن را قبول دارم .

ولکن یک انسان فرهیخته , هیچ گاه , نقطه ضعف کسی را , با کلمات و مثال های پست, فریاد نمیزند, و او را تحقیر نمیکند , صرفا برای اینکه یک حقیقتی را بیان کند , نباید عدالت و انصاف را زیر پا بگذارد .

چه بسا میتواند مثالهای دیگری از این دست بزند, ….

چه لزومی است کسی را تحقیر کند و کوچک بشمارد و…….. .

بماند …..

من نمیخواهم ثابت کنم که مولانا آدم بدی بوده یا خوب…

اصلا در حدی نیستم که بخواهم کلام مولانا را نقد کنم…..

بسیاری بزرگان در این گنجورند , که هیچ نگفته اند ….

ما که دیگر جزو آدم نیستیم….

فقط نظری بود در باب تقلید ….

مثالی هم زدم , که بحث را منحرف کرد.

فقط این را میدانم که همین تقلید نا صحیح بوده و هست , که

اینگونه ابیات را , یا سخنان را , در آثار و گفتار بعضی ناکاملان و ناواصلان میبینیم.

حال یا در باب زن است , یادر باب شریعت , یا فلسفه , یا ……….

اگر این تقلید ناصحیح نبود , در شش قرن بعد از ظهور اسلام , مولانا در خانه , کنیز,, نگه نمیداشت , که دخترش به کنیز بی احترامی کند واو بگوید این کار را نکن.

البته من در این باب اطلاعی ندارم , برداشتم از سخنان خودتان است.
که فرمودید .

البته کنیز با کلفت بسیار متفاوت است .

اگر منضورتان کنیز باشد , وگرنه کلفت ایرادی نداشته و ندارد.

بگذریم .

خوشحالم که با شما مباحثه میکنم .

فقط کاش به جای ……. نامی مینهادید.

میتوانستم به نام خطابتان کنم.

.

... نوشته:

ممنون از لطفتون
برای منم هم کلامی با شما خوشایند هست.
عرض کنم من احساسی بودن زن رو لزوما نقطه ضعف نمیدونم. بلکه همین موضوع رو (همونطور که قبلا هم گفتم) مظهر تعالی وجودی زن محسوب می کنم.
بله منم قبول دارم که مولوی شاید خیلی جاها از نمادهای خوشایندی استفاده نکرده و به همین خاطر بسیاری از حکایات مثنوی ظاهر مبتذلی داره. ولی این ویژگی زبان مولوی هست که عامه پسند و کوچه بازاریه، بر خلاف سنایی که زبانش به ویژه در مثنوی هاش به اصطلاح مدرسه ای و علمی و سطح بالاست.
پدربزرگ من بعضی از ضرب المثل هایی که می گفت، الفاظش به قدری رکیک هست که من نمیتونم اینجا بازگو کنم، گرچه مفهوم مثال نه فقط مبتذل نبود که خیلی جاها ارزشی هم بود.
این ویژگی عوام و مردم کوچه و بازاره و ربطی هم به دوره و زمانه نداره. مولوی به خاطر نزدیکی زبانش (تاکید می کنم فقط زبان و نه مفاهیم) به این فضاست که جنس گفتارش به این شکل هست. هرچند که خود منم که واقعا مولوی رو دوست دارم چندان این ویژگی زبانیش رو نمی پسندم.
در مورد تقلید هم به هر حال همه تحت تاثیر فرهنگ و فضای حاکم بر جامعه در دوران زندگی خودشون هستن و خواه ناخواه بخشی از نوع زندگی تقلیدی هست. ولی باز هم من چندان به این موضوع ایراد نمی گیرم. مثلا در مورد کنیز همینکه مولوی در دورانی که کنیز باب بوده به این فکر می کرده که کنیزش با دخترش برابره خودش خیلی حرفه. هرچند که باز هم به طور کامل از زیر سلطه فرهنگ غلط جامعه نتونست بیاد بیرون.
و اینکه شما همون … خطابم کنید من راضی ام دوست من.

روفیا نوشته:

اگر به رشد ابعاد انسانی زن در بستر تاریخ نگاهی بیندازیم خواهیم دید که زنان به دلیل قابلیت باردار شدن و زایمان و قدرت بدنی کمتر از مردان از بسیاری از تجربیات اجتماعی محروم مانده اند، این صد البته بر رشد هوش اجتماعی اکثریت زنان تاثیر خواهد گذاشت، هر چند ثابت نشده که iq زنان کمتر از مردان باشد لیک مساله تفاوت eq نه در مورد همه زنان و مردان که درباره اکثریت آنان قابل مشاهده است. این محرومیت بدون برکت نیز نبوده چرا که بدلیل خانه نشین شدن از آلودگی به بسیاری جرایم و جنایات نیز رهیده اند. پس اگر مرد قویتر و به لحاظ اجتماعی با تجربه تر است زن نیز بی آزار تر و کم خطاتر است.
حال دوست عزیز، اگر شما به این موضوع اندیشیده اید و زن را از نقطه نظر منزلت و ارج کمتر از مرد نیافتید و اگر در جایی نگاه مولوی به زن را تحقیر آمیز یافتید، از این دیدگاه او پیروی نکنید، مشکل اینجاست که شما تقلید را با تقلید بی قید و شرط و تمام و کمال برابر می دانید، من البته مولانا را در بسیاری مفاهیم انسانی بسیار بسیار پیشروتر از خود می دانم و برای شناخت جهان و انسان از وی مدد میجویم ولی این هرگز بدان معنا نیست که شمع خرد خویش را در برابر چنین خورشید تابناکی خاموش خواهم کرد.
پرونده این موضوع را همچنان باز میگذارم و درباره آن می اندیشم. این یکی از همان تعمیم دادن هاست که غالبا خطا و غیر منصفانه هستند ، حال نمیدانم آیا مولوی تعمیم داده است یا شما چنین برداشته اید، به هر حال گمان نمی کنم چیزی به نام عارف کامل و واصل وجود خارجی داشته باشد، تنها آن سوی معمای مرگ ممکن است چنین وصالی را متصور شد، و گرنه تا در این کالبد زندگی می کنیم علیرغم تفاوت در جنس و نژاد و فرهنگ و تاریخ و هوش و ژن همگی از یک format واحد برخورداریم. همه یک سر و دو گوشیم و لا غیر.

مهناز ، س نوشته:

اجازه می خواهم نقدی هم از من بشنوید
ابتدا از آقا حبیب ممنونم که با دلایل منطقی و محکم خود در رد کم لطفی های جناب { ……} مرا به وجد آوردند که بعداز مدتها بار دیگر چند خطی قلمی کنم
با آقا حبیب موافقم و از یار دیرین گنجوریان بانو روفیا تقدیر میکنم که در آخر نوشتارشان همه را برابر دانستند .
مولانا را می ستایم به خاطر خدماتش به ادبیات و زحماتش به انسانیت ، ولی همه ی ما نقطه ضعف هایی داریم که مولانا با تمام عظمت اش گرفتار این کمبود های ذهنی و ضعف ها بوده است .
بر من مسلّم است که زن ستیزی و تحقیر زن در ضمیر مولانا نهادینه بوده که با دلایل بسیار می توان به اثبات رساند
فقط کافیست اندکی در اشعار او دقت شود
حملهٔ زن در میان کارزار
نشکند صف بلک گردد کار ، زار
حملهٔ ماده به صورت هم جریست
آفت او هم‌چو آن خر از خریست
وصف حیوانی بود بر زن فزون
،،،،،
مولوی را که همه کس را اگر به انتقاد بگیریم هیچگاه از جرگه ی ادب خارج نشده ایم که بسی لازم است
اشعار او را نمی توانم به انسانی واصل و عارف نسبت بدهم که گویی هر لحظه در حالتی و گاهی در دنیای هپروت و خیالبافی غوطه ور بوده است.
انسان واصل که تا به حال عارفان فقط از آن دم زده اند ولی در عمل کمتر دیده شده به جایی رسیده باشند ، {و هنوز هم شک دارم که حسین حلاج آیا خیالبافی می کرده یا واقعاً به حقیقتی رسیده } هیچگاه در تحقیر انسان ها لب نمی گشاید.
،،،
زر و زن را به جان مپرست زیرا
بر این دو دوخت یزدان کافری را
جهاد نفس کن زیرا که اجری
برای این دهد شه لشکری را
این ابیات از زبان کسی تراوش می کند که در نهاد و خمیره اش باور دارد که زن از انسان کمتر است .
او مادر و خواهر خود را هم چنین می دیده ، سخن از باطنش بیرون آمده
جابجای گفتار او میتوان پتک تکفیر و پست انگاری زن را دید ،
،،،
گفت گر کودک در آید یا زنی
کو ندارد عقل و رای روشنی
گفت با او مشورت کن وانچ گفت
تو خلاف آن کن و در راه افت
نفس خود را زن شناس از زن بتر
زانک زن جزویست نفست کل شر
مشورت با نفس خود گر می‌کنی
هرچه گوید کن خلاف آن دنی
گر نماز و روزه می‌فرمایدت
نفس مکارست مکری زایدت
،،
و بسیار که از حوصله ی این مقال بیرون است
،،،
هیچ مقدسی نمی شناسم که از برخورد با انتقاد معاف باشد
مانا باشید

سید حبیب نوشته:

درود بر روفیای گرامی..

باور بفرمایید منتظرتان بودم.

حتی منتظر بودم تا بیایید , بعد ادامه دفتر را بخوانم.

خوب میدانید , خوانش شعرها بدون حاشیه ها و نظر دادن ها ,

کسل کننده است.

مخصوصا مثنوی مولانا.

بقول شما چهار تا بیت , باعث نمیشه کسی بگه فلان شاعر ,

بده .

ما هم اگه مولانا رو قبول نداشتیم که اینجا نبودیم , گرامی.

و اما شیخ ناواصل و ناکامل.

مولانا و امثال وی , از بزرگان و افتخارات ما هستند و در این شکی نیست , و امثال ما در علم و هنر , کوچکترین شاگرد ایشانیم.

تقلیدی که گفتم , اتفاقا تقلید بی قید و شرط است.

بعنوان مثال …

شما باید در ایران باحجاب باشی.

این یک تقلید اجباری و بی قید و شرط است.

این تقلید اجباری در ایران حدود چهارده قرن است که وجود دارد.

آیا شما میتوانی از این امر تقلید نکنی؟؟؟؟؟

آیا تا بحال نشنیده اید که هر مسلمان باید مقلد یک مرجع تقلید باشد ,

وگرنه اعمال دینیش و مسلمانیش قبول نیست.؟؟؟؟!!

چند مرجع تقلید در ایران وجود دارد؟؟؟؟؟؟

آیا مسیله حجاب در ایران یک اصل و سنت بوده , یا یکجور تقلید است؟؟؟

اگر تقلید است , چجور تقلیدی است؟؟

منظور من همین تقلید است.

آری مولانا هم اکثر عقایدش برگرفته از همین نوع تقلید است.

تقلیدی که پدرانت به تو ارث داده اند و تو هرگز نمیتوانی آن را نپذیری.

من یک مشت از خروار را مثال زدم.

البته من با اسلام و حجاب مخالفتی ندارم , و لکن با تقلید اجباری چرا.

……..

در باب زن هم …..

آری من زنان را به هیچ وجه کمتر از مردان نمیبینم.

این اوج بی عدالتی و کژ فهمی است که زن را باید از مرد کمتر دانست.

آیا زنان چون بچه میزایند و باید در خانه بمانند , باید بیسواد باشند ,

نباید در امور اجتماع باشند , باید تا آخر عمر با یک مرد بمانند ,
در صورتیکه همان مرد, یعنی شوهر همان زن میتواند , با چندین زن دیگر باشد ,

حتی بعد از مرگ هم , شوهرانشان ده ها حوریه در اختیار دارند و آنها

باید بشینند و شوهرشان را با خیل حوریان در کنار جوی شراب و عسل ببینند و شاد و خوشحال از این , تا ابد زندگی کنند.

خوب با این تفاسیر , مولانا باید بگوید زنان پستند.

چون اگر پست نبودند که ناقص العقل نبودند .

در نهج البلاقه , حضرت علی فرمودند , زنها ناقص العقلند.

حتی اگر بمیرند هم ارزششان از مرده مرد کمتر است.

البته در این باب حرف بسیار است ,

و خودتان بهتر میدانید.

تقلید ……..

... نوشته:

سید حبیب عزیز
من عذر میخوام. مخاطب شما هم شخص دیگه ای هست ولی راستش نتونستم قانع شم در مورد بعضی حرفاتون.
راجع به دید مولوی به زن که ظاهرا نظرتون عوض نشده منم اصراری ندارم. من برداشت خودم رو از متن گفتم و باهم بحث کردیم. همین.
ولی راجع به اینکه میگین اکثر عقاید مولوی تقلیدی هست و اونم از این نوع تقلید به اصطلاح کورکورانه به هیچ وجه نمیتونم بپذیرم. فرض کنیم عقیده مولوی نسبت به زن همونی باشه که شما میگین و این عقیده تقلیدی هم باشه. آیا همین یه مورد (و احتمالا موارد معدود دیگه ای از این دست که فکر میکنید مولوی بهش معتقد بوده) یعنی اکثر عقاید مولوی؟
اما من فکر میکنم مولوی یکی از بدیع ترین شخصیت ها در تاریخ ماست. شما ببینید اصل شخصیت مولوی چیه بعد برید سراغ فرعیات. مولوی تجلی عشقه. یه عشق تمام عیار. وقتی بدونیم و بفهمیم مولوی چی بود و چی شد اونوقت میشه درک کرد چقد عجیبه. مولوی یه فقیه بزرگ، با کلی حشمت و بزرگی، چی شد که اینطور شوریده و آشفته شد؟
چی میشه یه فقیه اتوکشیده و مقتدر به جایی میرسه که میگه:
اهل ایمان همه در خوف دم خاتمند / خوفم از رفتن توست ای شه ایمان تو مرو
دوست بزرگوار من، مولوی (حداقل از دید من) تجلی عشق نابه. میشه به من بگید کجای این عشق تقلیده؟ تقلید از کیه؟ کدوم فقیه در طول تاریخ به این شدت خودشو رسوای عشق کرده و به این رسوایی بالیده؟ شما میگید تقلید کورکورانه، ولی من میگم مولوی تمام جهان رو نور میدیده. روشن تر از این؟
اصل مولوی که باعث بزرگی و درخشندگی شخصیتش شده ایناست. نه اون فرعیات مبهمی که هرکی از حرفش یه برداشتی داره و معلومم نیس حق با کیه.
بازم عذر میخوام بابت دخالتم تو بحث.

روفیا نوشته:

شکسته نفسی نفرمایید…جان
من مهمان خودخوانده ام نه شما!
سید جان
من در زندگی ام از آدم های بسیار معدودی قواعد بسیار معدودتری یاد گرفتم.
یکی از آن قواعد از یک فوق متخصص قلب بود. هنگامی که با وی درباره مهاجرت صحبت میکردم و درستی و نادرستی آن، سخنی گفت که بسیار معقول و ارزشمند بود. گفت هرگز نمی توانم یک نسخه واحد را برای دو بیمار بپیچم. مهاجرت برای یک نفر نجات و برای یک نفر علی السویه و برای دیگری ویرانگر است!
فراموش نکنید که قدما و فقها و عقلا هرگز نمی توانسته اند از مردم عادی بخواهند خودشان درباره هر مساله ای بیندیشند وراه حل آن را بیابند، بعضی فرصت اندیشیدن ندارند برخی ابزار آن را!
اکثرهم لایعقلون!
نمیشد هم که برای تک تک آدم ها دستورالعمل جداگانه ای آورد!
از این رو پدیده ای به نام تقلید شکل گرفت.
تقلید در احکام فقهی هم احتمالا چنین شکل گرفت و از آنجا که همان اکثرهم درباره هر مساله کوچکی هزاران سوال بی معنی پیدا می کنند و به قول امروزی ها خز آن را در می آورند [داستان گاوی که قرار بود قربانی کنند در قرآن را که یادتان هست!] تقلید تا این حد گسترده شد و در طی زمان از سیطره سیاست و قدرت نیز در امان نماند.
اما اگر شما جزء دسته اکثرهم … نیستید باید بتوانید کلیت ماجرای تقلید را غربال کنید و قسمتهای زاید آن را حذف نمایید.
رعایت حجاب در اماکن عمومی خود مقوله دیگریست، اشتباه نکنید، این تقلید نیست، این رعایت قانون است، اگر چنین نکنیم سر و کارمان با قانون است، اگر تصمیم گرفته ایم در ایران زندگی کنیم باید در خیابان حجاب داشته باشیم، اگر در محافل خصوصی حجاب را رعایت کنیم باز هم میتواند دلایل متعدد داشته باشد، یکی از آنها باور به تقلید است، یکی از دلایل کسب امتیازات اجتماعیست، یکی از آنها میتواند پرهیز از آزردن پدر و مادر سنتی باشد، دلیل دیگر برای حفظ امنیت و مصونیت است، چه خوشمان بیاید چه خوشمان نیاید مردم ایران از نظر جنسی در مضیقه هستند، روزه جنسی دارند، آیا خردمندانه است که کیف پر از جواهر را در یک محله فقیرنشین رها کنیم؟ من دیده ام برخی بانوان متجدد میگویند به من چه که او نگاه هرزه ای به من میکند؟ او چشمش را ببندد من چرا با حجاب عذاب بکشم؟
این سخن بخردانه نیست! او گرسنه است. تو هم نمی توانی یا نمی خواهی نیاز او را برآورده کنی، پس خود و جامعه گرسنه را به خطر میفکن. این فلسفه حجاب است، ولی همانطور که می دانید در جوامع گوناگون و دوره های مختلف زمانی هرگز تعریف واحدی نداشته است، از اینروست که بسیاری از بانوان چادرپوش در ایران پس از مهاجرت از پوشش چادر صرفنظر می کنند.چرا که در آن جوامع دیگر چادر کارکرد مصونیت آفرین یا امتیاز آور نخواهد داشت.
خطای شناختی و معرفتی خود را به حداقل خواهیم رساند اگر چندین خردمند را شناسایی کرده و ضمن آشنایی با اندیشه های آنها خود نیز همواره تمرین اندیشیدن داشته باشیم.
و هرگز از یاد نبریم که ما چیزی نمی دانیم، این گام اول و اصلی است، اگر آدمی علم به نادانی خود داشته باشد براستی فکر می کند، ولی اگر دچار توهم دانایی باشد تنها ادای فکر کردن در می آورد.
با عرض پوزش و آرزوی کامیابی.

سید حبیب نوشته:

باسلام و درود بر شما جناب نقطه چین…

البته خودتون گفتید اینطور خطابتون کنم ,

ببخشید…….

بسیار خوشحالم که این بحث ادامه پیدا کرد.

براستی که هدف من از این نظر دادن ها , فقط آموختن است و بس.

و خدا بهتر از همه میداند تا بحال در عمرم در مقابل نظر هیچ کس جبهه گیری نکردم و نخواستم , نظرم را به کسی تحمیل کنم.

القصه…….

شما اگر نوشته قبلی مرا دوباره بخوانید ,

ذکر کردم, که مولانا براستی همان است که شما فرمودید ,

و اگر ذره ای در این شک داشتم , اصلا الان اینجا نبودم.

باز هم میگویم , مولانا بزرگ و استاد ماست و من او را در زمره ,

خداوندان ادب , میپرستم و ستایشش میکنم.

گفته ام و باز هم میگویم , که مولانا در شعر قبلی , زن را تحقیر کرده ,

و به هیچ وجه نمیتوان , آن ابیات را ماست مالی کرد.

هیچگاه نگفتم او انسان بدی بوده یا بی فرهنگ,

میگویم اینگونه سخن گفتنش درباره زنان ,

برگرفته از تقلید اشتباهی بوده , که در عقایدش ,

لکه سیاهیست.

که متاسفانه امروزه نیز , از این دست تقلیدهای اشتباه زیاد است.

سید حبیب نوشته:

درود بر شما …

روفیای گرامی..

فرق تقلید و یادگیری و قانون چیست؟

میگویند چون قابیل , هابیل را کشت, جسدش را ,

نمیدانست چه کند , پس کلاغی را دید , که کلاغ مرده ای را دفن میکرد.

او نیز , هابیل را در خاک مدفون نمود.

آیا او از کلاغ تقلید کرد , یا یاد گرفت؟

حتما میگویید ….

خوب او به تقلید از کلاغ , هابیل را دفن کرد.

در صورتی که او یادگرفت.

ما علوم و عقاید گذشتگان را یاد میگیریم …

اصلا در کل , تقلید کردن , کار درستی نیست.

چه بسا بسیاری از علوم و عقاید گذشتگان اشتباه بود ,

و ما اکنون از آنها تقلید نمیکنیم.
بلکه یاد گرفتیم که آنها را انجام ندهیم.

اصلا حقیقت بیان کردنی است ,,نه تحمیل کردنی,

چون اگر براستی , عملی یا عقیده ای حقیقت باشد,

لازم به تحمیل نیست , مردم خود به سمت آن میروند.

بعنوان مثال همین حجاب که گفتیم…..

قبل از انقلاب مگر مردم چگونه بودند ؟

حقیقت بیان شده بود…

اکثرا چادری بودند …

عقاید آزاد بود , بی حجابها هم بودند ,

یا امروزه در کشورهای غربی ….

مگر در نیویورک , زنهای چادری نداریم؟

در بین آن همه بی حجابی ,

اشتباه نشود……

من نگفتم حجاب بد است ,
گفتم اینگونه تقلید بد است .

من باید یاد بگیرم که حجاب خوب است ,
نه اینکه چون مادرم و مادرش و مادر مادرش چادر داشتند,

پس من هم باید از آنها تقلید کنم .

تقلید نباید اجباری باشد .

این چه قانونی است که اگر کسی نخواهد مقلد کسی باشد که ,

نمیپرستت , باید از آن کشور برود؟؟

مگر عراق یا لبنان یا سوریه کشور اسلامی نیستند ؟؟

در بغداد و دمشق مسیحیان براحتی و آزادانه بدو روسری و بی حجاب بیرون میایند .

هیچکس هم به آنان تعرضی نمیکند .

در همان عربستان که مهد اسلام بوده , در ریاض ,

مگر کانالهای ماهواره ای شان را ندیدید .

خوب کسانی هم که حجاب را دوست دارند باحجابند .

مگر ما تافته جدا بافته ایم.

دو میلیلرد مسلمان داریم در جهان …..

ببینید در مصر , اردن , هند , قطر , بحرین ,یمن ,

هم باحجاب هست , هم بی حجاب ,

بگذریم …….

تقلید نباید اجباری باشد …

قانونی هم که متنش برگرفته از عقاید تقلید اجباری است ,

حال در هر مملکتی که باشد ….

بر خلاف حقوق مدنی انسانهاست.

چه در گذشته در زمان مولانا….

و چه در صد سال آینده …

.ادامه دارد……..

... نوشته:

سید حبیب بزرگوار
منم خوشحالم که این فرصت رو داشتم که ازتون یاد بگیرم.
به هر حال بدون ماست مالی کردن اون ابیات، من عقیدم اینه که توهین و تحقیری در کار نبوده و مطلقا همچین مفهومی رو از اون ابیات برداشت نمیکنم. برای عقایدم هم دلایلی دارم. به هر حال اگر حق با شما باشه حتما این از عدم شناخت درست و کافی من نسبت به شخصیت مولوی و علوم ادبی هست که برداشت نادرستی رو از متن نتیجه میده.
اینکه شما در نوشته قبلیتون گفتین «اکثر عقاید» مولوی تقلیدیه بیشتر مورد بحثم بود. «اکثر عقاید» همون چیزی هست که شخصیت رو میسازه. من نمیتونم بپذیرم شخصیت مولوی تقلید باشه. حرف منم همین بود که اگر هم تقلیدی در کار باشه نهایتا میشه به همین چیزای فرعی و حاشیه ای اون هم در موارد معدود رضایت داد و به هیچ وجه مختصات کلی شخصیت ایشون زیر بار این نسبت نمیره. هرچند که اگه بخوایم وارد بحث بشیم من در مورد همون موارد فرعی هم بحث دارم. ولی شاید اینجا ظرفیت لازم رو برای این حجم از بحث نداشته باشه.
در مورد تقلید تو زمان ما هم من فکر می کنم تقلید در سطح عوام همیشه و در هر دوره ای بوده و هست و همیشه هم خواصی بودند که زیر یوغ این رخوت و کاهلی نرفتن. البته منظور من از عوام و خواص بیشتر ناظر به اکثریت و اقلیت هست. هستند شبه روشن فکرا و علمایی که از قدرت تحلیل و تصمیم گیری شخصی بی بهره هستن و هستند افرادی که شاید تحصیلات و جایگاه خاصی نداشته باشند ولی ذهنشون در این مسائل بازه.
در نهایت اینکه همه ما میدونیم تقلید کورکورانه اساسا مذموم هست. ولی شاید اختلافاتی در مصادیق این تقلید داشته باشیم. به عنوان مثال من حجاب رو لزوما تقلید کورکورانه نمیدونم (میتونه باشه یا نباشه) و تفکراتم به «روفیا» نزدیکتره.
ممنون از توجهتون به بحث.

حسین ۱ نوشته:

گمان نمی کنم هرکه دم از عرفان زده ، عارف واصل بوده
ما در خیال خود این سخنوران را عارف تلقی می کنیم . مولانا را هم به هیچ وجه عارف نمی دانم که حتا تا نیمه ی راه هم نرفته است . هرچه گشتم نشانی از وصل او ندیدم. اگر لطف کنید نشانی بدهید
پایدار باشید

حسین ۱ نوشته:

انسان عارف و واصل چگونه می تواند انسان ها را چنین توصیف کند ؟
حملهٔ زن در میان کارزار
نشکند صف بلک گردد کار ، زار
حملهٔ ماده به صورت هم جریست
آفت او هم‌چو آن خر از خریست
وصف حیوانی بود بر زن فزون

حسین ۱ نوشته:

یا می فرماید :
زر و زن را به جان مپرست زیرا
بر این دو دوخت یزدان کافری را
واقعاً که
نه به آن شوری شور
نه به این بی نمکی
عارف؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

سید حبیب نوشته:

ادامه ……..

همانطور که گفتم , منظور من نفس حجاب نبود ,

غرض , مثالی بود در باب تقلید.

همانطور که گفتم , بسیاری از تقلیدها اشتباه بوده.

بعنوان مثال در قرون گذشته , در تمامی ادیان ابراهیمی ,

کالبد شکافی اجساد , جرم محسوب میشد.

و چه بسیار حکما و طبیبان که بخاطر این کار مجازات شدند.

شرح این اتفاقات , مستندا در تاریخ , مکتوب است.

خوب یک عده متفکر آمدند و دست از اعتقادات کهنه و تقلیدهای

اجباری حاکم بر جامعه شان , برداشتند , و حتی مخفیانه , جنازه ها

را از گورستان , دزدیدند , و کالبد شکافی کردند , و با این کار ,

جان میلیون ها انسان , نجات یافت.

آیا اگر این افراد , به تقلید از بزرگانشان , از ترس گناه ,

و عذاب الهی , و مجازاتهای شرعی , چنین نمیکردند ,

اکنون علم پزشکی در چه حدی بود,.

یا مثال دیگر ,

برده داری.

مگر نه اینکه در صدر اسلام , اکثر مسلمانان ,

و حتی خود پیامبر , در خانه , غلام و کنیز داشتند.

که اکثرا آنها را یا میخریدند , یا در جنگ با کفار ,

بدست میاوردند و مالک آنها میشدند.

البته در اسلام حقوق بردگان رعایت میشده ,

و پیامبر بسیار بر بردگان سفارش فرمودند.

ولکن برده داری امری ناپسند بوده و به مرور زمان,

دیگر کسی برده داری نمیکند ,
و نمیگوید ,

چون در قرآن احکامی برای برده داری آمده,

من هم طبق آن احکام , و به تقلید از آن احکام و بزرگان ,

مذهبم , در خانه غلام و کنیز نگه میدارم.

,,

یا مثالی دیگر ….

مگر نه اینکه در اسلام ,

و به گفته خود بزرگان اسلام ,,

زن نباید در جهاد یا جنگ شرکت کند .

خوب ما اگر میخواستیم به تقلید از ایشان ,

پیش برویم که , امروزه , زنان , دکتر و

مهندس و خلبان و پلیس و کارگر نبودند.

…..

پس با این حساب ,

درمیابیم , هر چه رو به جلو میرویم و متمدن تر میشویم.,

نتیجه آن است که بیشتر, دست از تقلید , برداشته ایم.

به نظر من ,

یک انسان نباید با تقلید از اطرافیانش ,

خدا را بشناسد .

بلکه باید یاد بگیرد که خدا چیست و کیست.

آری هیچ کس به تنهایی به علومی نرسیده ,

ما از دیگران علم را وام میگیریم.

……….

شما در مثنوی مولانا , بطور واضح , ارادتش را ,

به عمر و ابوبکر میبینید .

آنقدر که از عمر تمجید کرده و در وصفش سخن رانده,

در باره حضرت علی نگفته..

خوب ببینید از چه و که تقلید میکرده مسلمانی را……

حال , البته بعضی میگویند , سنی نبوده !!!!!

بماند ….

در دفتر سوم …

شاید روفیای عزیز یادش باشد …

در آن باب بحث کردیم .

بخش شخولیدن کره اسب…

میگوید اگر نمیدانی از چه و که تقلید کنی …

و کور هستی …

کوزه ات را در هر جویی فرو ببر …

هر جا کوزه ات سنگین تر شد …

از همان جوی آب بردار.

خوب این یعنی , اینکه حق با اکثریت است.

یعنی اینکه ببین چه کسی بیشتر طرفدار دارد ,

و حرفها و اعمال درست تری دارد , و به نظر خوبتر میرسد ,

و نزد مردم , محترم تر است ,

پس از او تقلید کن.

خوب من اگر در زمان فرعون و موسی بودم ,,

با این راهکار , باید از که تقلید میکردم ؟

….

به هر حال یک چیز واضح است و آن اینکه…

تقلید کردن ..

چه از شیخ واصل و کامل…..

و چه شیخ ناواصل و ناکامل…..

مایه درد سر و خسران است آقا……

بقول روفیا …

ما هردو را میبینیم و از هردو یادمیگیریم کدام راه بهتر است.

اما متاسفانه بعضی مواقع این اختیار را نداریم …

تقلید اجباریست!!!!!!!!!!!!!!

... نوشته:

سید حبیب بزرگوار
متاسفانه و خوشبختانه بحث داره گسترش پیدا میکنه و به سمت موضوعات جدیدی میره. متاسفانه از این جهت که شاید این فضا ظرفیت های لازم رو برای این بحث نداشته باشه و خوش بختانه از این بابت که می تونم در زمینه های مختلف از شما و دوستان دیگه مطالب جدیدی یاد بگیرم.
فکر می کنم بخشی از نوشته شما منتشر نشده. ولی من در مورد همین مقداری که منتشر شده نظرمو میگم.
قبلا هم گفتم که نفس تقلید ناآگاهانه اساسا فعل مذمومی هست و در این مورد به نظر می رسه هم نظر باشیم. اما در مصادیق اختلاف داریم.
حرف من ناظر به اون بخشی از نوشته شماست که به نظرتون راجع به دید مولانا نسبت به عمر و ابوبکر و علی مربوط میشه.
ببینید دوست عزیز، متاسفانه بحثهایی از این دست همیشه در مورد جریان های تصوف بوده و هست و بحث خیلی مفصلی رو میطلبه. منابع معتبر میگن مذهب شناسنامه ای مولوی سنی حنفی بوده. اما…
من معتقدم شما وقتی وارد یک فضای ادبی میشید قبلش باید چارچوبهای اون فضا رو بشناسید و بپذیرید که این جریان ادبی در این چارچوب جریان پیدا میکنه. به عنوان مثال وقتی صائب میخونید نباید انتظار حماسه های پر صلابت شاهنامه رو داشته باشین و وقتی غزلیات شمس میخونید نباید انتظار ادبیات تعلیمی گلستان رو داشته باشد. این موضوع در مورد عرفان و تصوف بسیار چشمگیرتر هست چون با دین و مذهب ارتباط داره و ممکنه عقاید برخی رو به چالش بکشه.
معمولا جریان تصوف از دو دیدگاه مختلف مطالعه میشه. یکی دیدگاه حوزوی هست که به مطالعه شرعی تصوف میپردازه و یکی دیدگاه ادبی که بیشتر بر مطالعه هنری آثار صوفیه متمرکز هست. بین این دو دیدگاه فرق بسیار زیاده. در دیدگاه حوزوی جایگاه علی در عرفان بعد از پیامبر بالاترین جایگاهه و نهج البلاغه از امهات متون صوفیه به شمار میاد ولی در ادبیات عرفانی شاید علی و اثرش کمتر از امثال بایزید و خرقانی و شبلی و در نهایت عطار و مولوی و امثالهم مورد توجه قرار بگیره. در دیدگاه حوزوی همواره طریقت صوفیه در مقایسه با شریعت محمدی و حتی شیعه و سنی قرار میگیره ولی در ادبیات کمتر از این دست بحثها اتفاق میفته و صرفا زیبایی شناسی آثار مطالعه میشه. برای مطالعه ادبی آثار عرفانی یه مقدار دانش کلام و فلسفه و تاریخ برای فهم بهتر متون لازمه و این تمام چیزیه که از شرع وارد مباحث ادب عرفانی میشه و معمولا در ادبیات کسی عرفا رو تکفیر نمیکنه، اتفاقی که ممکنه در دیدگاه حوزوی بیفته (و میفته).
از این حرف شما در مورد علی و ابوبکر و عمر برمیاد که حداقل در این بخش از حرفتون کاملا دید حوزوی و فقهی به مولوی دارین. بر خلاف من که صرفا دیدگاه هنری و ادبی دارم. برای من فرقی نمیکنه مولوی مسلمان باشه یا یهودی یا کافر یا هرچیز دیگه. مولوی هر مذهبی که داشت، عاشق بود و این مهمترین ویژگی ایشون هست.
ببینید حقیقتش اینه که در ساحت مولوی و آثارش و عمده متون صوفیه، علی و ابوبکر و عمر و عثمان فرقی نمیکنن. همه این اشخاص محترم شمرده میشن. حتی این افراد با موسی و عیسی هم فرقی نمیکنن. به ویژه شخصیت موسی به خاطر پتانسیل های عرفانی در متون صوفیه و همین مثنوی بسیار پرکاربرد هست و این هیچ دلیلی بر یهودی بودن مولوی نیست. دین مولوی در شناسنامه، چیزی بیشتر از یک لقب پوسیده و سطحی نیست که هیچ کاربردی برای مولوی نداره و مولوی طی بلوغ معنوی خودش پوست اندازی میکنه و به کل از بند این مذهب شناسنامه ای راحت میشه. بخاطر همین شخصیت هایی پیش مولوی محترم هستند که عاشق باشند و محمد و علی و ابوبکر و عمر و عثمان و موسی و عیسی و سلیمان و… همه عاشق بودند.
سعید نفیسی در کتاب سرچشمه تصوف در ایران یکی از مهمترین انگیزه های پیدایش جریان صوفیه در ایران رو تبعیض های نژادی و دینی میدونه و میگه در فضایی پر از این تبعیض ها، در خانقاه ها تمام مذاهب و ادیان و نژادها کنار هم به ادای رسوم صوفیه میپرداختن و تمام تبعیض ها و تفاوت ها از بین می رفت.
اینجاست که میگم قبل از ورود به هر فضای ادبی باید چارچوب های اون رو شناخت. وقتی جریان تصوف اساسا برای برداشتن تبعیض ها به وجود اومده، چطور شما حرف از تفاوت شیعه و سنی و علی و ابوبکر میزنین و یکی رو حق و دیگری رو باطل میدونین و معتقدین اگر مولوی اینهارو یکسان دونسته یا ابوبکر رو بر علی برتری داده، نتیجه تقلید ناآگاهانه است؟
نه دوست من، این تقلید نیست. این دیدگاه مسلط بر جریان صوفیه هست. زرین کوب در کتاب پله پله تا ملاقات خدا میگه روزی شخصی یهودی (اگر اشتباه نکنم)، به قصد طعنه و مغلطه در بحث از مولوی میپرسه دین شما برتر هست یا دین ما؟ مولوی جواب میده دین شما. این ویژگی مولوی حاصل از تسامح و تساهل ایشون در مورد ادیان هست. بهترین گواه بر این مطلب در همین مثنوی، دفتر اول و داستان پادشاه یهودی که مسیحیان رو می کشت هست. «شیشه یک بود و به چشمش دو نمود / چون شکست او شیشه را دیگر نبود» مذهب مولوی مذهب عشقه و کمترین توجهی به این الفاظ و القاب نداره. حافظ هم وقتی میگه «جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه / چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند» به همین موضوع اشاره داره.
حالا اگه شما با این طرز تفکر موافقین و باهاش کنار میاین میتونین برین سراغ مولوی و تصوف، در غیر این صورت این موضوعات براتون آزار دهنده میشه.
عذر میخوام که پرحرفی کردم.

روفیا نوشته:

کوزه ات را در هر جویی فرو ببر …
هر جا کوزه ات سنگین تر شد …
از همان جوی آب بردار.
بدین معنا نیست که از اکثریت تقلید کن،
این سنگینی، معنوی است، کیفی است، نه کمّی!
گمان نمیکنم در هیچ یک از حوزه های دانش ما بتوانیم خط بطلان بر پدیده تقلید بکشیم، چنانکه در دانش مکانیک اگر چنین نمی کردیم ناگزیر از اختراع دوباره چرخ بودیم، در حوزه جامعه شناختی اگر خیال نمی کردیم دین و مذهب پاسخگوی همه نیازهای بشر است چون از جانب خدای واحدی آمده، ناگزیر از تکرار قرون وسطا و سلطه کلیسا یا… نبودیم، من گمان میکنم شما این حقیقت را فراموش کرده اید که هر سکه دو روی دارد، تقلید، تحقیق، هر دو دو روی دارند، روی خوب تقلید صرفه جویی در زمان است، dark side آن این است که باید در هر case تشخیص دهید چه کسی یا چه اندیشه ای یا چه اختراعی واجد صلاحیت لازم است، در مورد تحقیق روی خوب آن این است که شما دانش فراوان و تجارب عملی گرانبهایی به دست خواهید آورد ولی روی بد آن این است که ناگزیر از پرداخت هزینه سنگین عمر و قدرت و جوانی و پول خواهید بود!
No pain no gain
در این rule of universe حقایق بسیاری نهفته است،
این قانون همچنان می گوید :
Less pain less gain
More pain more gain
ما هرگز دستاوردی نخواهیم داشت بدون درد،
راه میانبری وجود ندارد،
اگر رهروی رازی از جهان هستی را با ما در میان گذاشت و ما به دلیل اعتماد مبتنی بر خرد سخنش را پذیرفتیم، زیاد ذوقمرگ نشویم، چرا که ما هرگز ابعاد و زوایای آن راز را به آن ظرافت و دقت که او تجربه کرده است درنیافته ایم!
ما تازه یک knowledge پیدا کرده ایم، ولی این هنوز تبدیل به wisdom نشده است، چون پشتوانه personal experience ندارد.
چنین است که اکنون که سیطره مذهب بر تمامی ابعاد زیست اجتماعی به عنوان یک قدرت سیاسی را آزموده ایم، و بهای این آزمون را با گوشت و خون و ذهن خود پرداخته ایم، دیگر مانند پیش از این تجربه چنان نگاه رویایی و خوش خیالانه ای به حکومت دینی نداریم، چه چیزی این دانش را به خرد تبدیل کرد؟
پرداخت هزینه!
Personal experience
ما مجبور شدیم چیزی از جیب خودمان “نه از جیب اروپایی ها” درآوریم تا این دوره تاریخی را بیازماییم!
یحتمل اگر ما دیروز ناگزیر از تجربه آن نبودیم امروز همچنان حسرتش را می خوردیم!
و روزی سرانجام ناگزیر از تجربه کردن می شدیم!

خواجوی کرمانی نوشته:

سرکار بانو روفیا
برای واژه های انگلیسی که در این حاشیه به کار برده اید معادل فارسی داریم:

نا برده رنج گنج میسر نمی شود!!
نالج دانش ، آگاهی، هوشمندی
ویزدم خردمندی، فرزانگی
پرسونال اکس آزمودگی شخصی، آروین شخصی
کیس نمونه ، مورد و حتا پیشامد
رول اف یونیورس سامان مندی کیهان
و روی دیگر ، روی تاریک رویه پنهان
و باعرض معذرت

روفیا نوشته:

بلی بلی
سپاس از برگردان زیبای شما
راستش را بخواهید از به کار بردن واژه های معادل در زبان های دیگر حتا زبان عربی لذت می برم، چون موجب می شود تمایز مفاهیم مانند دو مفهوم دانشمند و دانا برایم روشن تر شود.
اگر با این عادت دیرینه موجب آزردگی تان می شوم پوزش میخواهم.
من شیفته زبان پارسی هستم ولی زبان های دیگر را نیز دوست دارم!

روفیا نوشته:

راستی تا کنون توجه کرده اید که اینجا ما حاشیه نویس انگلیسی و افغان و آلمانی تبار داشته ایم ولی هرگز حاشیه نویس عرب نداشته ایم؟!

سید حبیب نوشته:

باسلام.

دوتا حاشیه نوشتم ,
اما ثبت نشد ه.

با این حساب فکر کنم دیگه نباید چیزی ,
در اینباره بنویسم.

به هر حال ممنونم از نظرات دوستان.

... نوشته:

در زبان نمادین صوفیه (و نه فقط مولوی) زن نماد نفس و مرد نماد عقل هست. حتی در عربی هم کلمه «نفس» مونث هست. برای خود نفس هم نمادهای دیگه ای هست، مثل مار نفس یا اژدهای نفس. همونطور که در ادامه بخش عیادت پیامبر از بیمار (۵۴) میگه «اژدها گشتست آن مار سیاه…» و در ادامه میگه با تعالی روح میشه بر این اژدهای نفس مسلط شد. «اژدها و مار اندر دست تو / شد عصا ای جان موسی مست تو»
مولوی با استفاده از این نماد میگه خلاف اون چیزی که نفس میگه عمل کن.
به هر حال در مورد نمادپردازی در ادبیات عرفانی حرف های زیادی زده شده و مقالات و کتابها نوشته شده و نمیشه با این مجال محدود کامل در موردش صحبت کرد.
نتیجه اینکه اینجا هم توجه به این نماد، مطلقا من رو به برداشت شما از متن نمیرسونه. لطفا یه مقدار به بافت متن مثنوی بیشتر دقت کنیم و بعد قضاوت کنیم.

منصور نوشته:

آسمان شو ابر شو باران ببار ناودان بارش¬کند، نبود به کار
آب اندر ناودان عاریتی ست آب اندر ابر و دریا فطرتی ست
فکر و اندیشه‌ست مثل ناودان وحی و مکشوف ست ابر و آسمان
آب باران باغ صد رنگ آورد ناودان همسایه در جنگ آورد

خود¬متعالی که همان آگاهی ورای فکر و اندیشه است، مانند آسمان و باران بدون محدودیت بوده و همه چیزها را در بر می¬گیرد و با همه کائنات احساس یگانگی و همدلی می¬کند. خود متعالی، عشق، شادی و اقتدار حقیقی را به ارمغان آورده و همان فطرت پاک الهی است. اما من¬کاذب که بر افکار محدود استوار است، مانند ناودان است که هر چند از آن هم آب فرو می¬ریزد و انرژی مصرف می¬کند، اما فعالیتش ریا کارانه، عاریتی و نمایشی است و نه تنها به درد نمی¬خورد! بلکه مولد درد است! من کاذب، در قالب اشکال و کلمات محدود و زندانی شده¬است و بر پایه توهم و دروغ، خود باختگی، حرص و خشم استوار است. جدایی و دشمنی آدم ها ریشه در من کاذب دارد.

کانال رسمی گنجور در تلگرام