گنجور

بخش ۱۰۳ - مثل آوردن اشتر در بیان آنک در مخبر دولتی فر و اثر آن چون نبینی جای متهم داشتن باشد کی او مقلدست در آن

 
مولوی
مولوی » مثنوی معنوی » دفتر پنجم
 

آن یکی پرسید اشتر را که هی

از کجا می‌آیی ای اقبال پی

گفت از حمام گرم کوی تو

گفت خود پیداست در زانوی تو

مار موسی دید فرعون عنود

مهلتی می‌خواست نرمی می‌نمود

زیرکان گفتند بایستی که این

تندتر گشتی چو هست او رب دین

معجزه‌گر اژدها گر مار بد

نخوت و خشم خدایی‌اش چه شد

رب اعلی گر ویست اندر جلوس

بهر یک کرمی چیست این چاپلوس

نفس تو تا مست نقلست و نبید

دانک روحت خوشهٔ غیبی ندید

که علاماتست زان دیدار نور

التجافی منک عن دار الغرور

مرغ چون بر آب شوری می‌تند

آب شیرین را ندیدست او مدد

بلک تقلیدست آن ایمان او

روی ایمان را ندیده جان او

پس خطر باشد مقلد را عظیم

از ره و ره‌زن ز شیطان رجیم

چون ببیند نور حق آمن شود

ز اضطرابات شک او ساکن شود

تا کف دریا نیاید سوی خاک

که اصل او آمد بود در اصطکاک

خاکی است آن کف غریبست اندر آب

در غریبی چاره نبود ز اضطراب

چونک چشمش باز شد و آن نقش خواند

دیو را بر وی دگر دستی نماند

گرچه با روباه خر اسرار گفت

سرسری گفت و مقلدوار گفت

آب را بستود و او تایق نبود

رخ درید و جامه او عاشق نبود

از منافق عذر رد آمد نه خوب

زانک در لب بود آن نه در قلوب

بوی سیبش هست جزو سیب نیست

بو درو جز از پی آسیب نیست

حملهٔ زن در میان کارزار

نشکند صف بلک گردد کارزار

گرچه می‌بینی چو شیر اندر صفش

تیغ بگرفته همی‌لرزد کفش

وای آنک عقل او ماده بود

نفس زشتش نر و آماده بود

لاجرم مغلوب باشد عقل او

جز سوی خسران نباشد نقل او

ای خنک آن کس که عقلش نر بود

نفس زشتش ماده و مضطر بود

عقل جزوی‌اش نر و غالب بود

نفس انثی را خرد سالب بود

حملهٔ ماده به صورت هم جریست

آفت او هم‌چو آن خر از خریست

وصف حیوانی بود بر زن فزون

زانک سوی رنگ و بو دارد رکون

رنگ و بوی سبزه‌زار آن خر شنید

جمله حجتها ز طبع او رمید

تشنه محتاج مطر شد وابر نه

نفس را جوع البقر بد صبر نه

اسپر آهن بود صبر ای پدر

حق نبشته بر سپر جاء الظفر

صد دلیل آرد مقلد در بیان

از قیاسی گوید آن را نه از عیان

مشک‌آلودست الا مشک نیست

بوی مشکستش ولی جز پشک نیست

تا که پشکی مشک گردد ای مرید

سالها باید در آن روضه چرید

که نباید خورد و جو هم‌چون خران

آهوانه در ختن چر ارغوان

جز قرنفل یا سمن یا گل مچر

رو به صحرای ختن با آن نفر

معده را خو کن بدان ریحان و گل

تا بیابی حکمت و قوت رسل

خوی معده زین که و جو باز کن

خوردن ریحان و گل آغاز کن

معدهٔ تن سوی کهدان می‌کشد

معدهٔ دل سوی ریحان می‌کشد

هر که کاه و جو خورد قربان شود

هر که نور حق خورد قرآن شود

نیم تو مشکست و نیمی پشک هین

هین میفزا پشک افزا مشک چین

آن مقلد صد دلیل و صد بیان

در زبان آرد ندارد هیچ جان

چونک گوینده ندارد جان و فر

گفت او را کی بود برگ و ثمر

می‌کند گستاخ مردم را به راه

او بجان لرزان‌ترست از برگ کاه

پس حدیثش گرچه بس با فر بود

در حدیثش لرزه هم مضمر بود

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۴۱ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

پوریا نوشته:

من شنیده ام از کجا می آیی ای فرخنده پی ؟ درسته؟

بهنام نوشته:

فرخنده پی در بیت اول صحیح است
منبع در صحبت مولانا دکتر الهی قمشه ای

کسری امامی نوشته:

بیت دوم مصرع دوم به جای در باید از باشد
آن یکی پرسید اشتر را که هی
از کجا می‌آیی ای فرخنده پی
گفت از حمام گرم کوی تو
گفت خود پیداست از زانوی تو

سمانه ، م نوشته:

دست ِ گلِ ِجناب مولانا درد نکند با توصیف اش از زن
حملهٔ زن در میان کارزار
نشکند صف بلک گردد کارزار
گرچه می‌بینی چو شیر اندر صفش
تیغ بگرفته همی‌لرزد کفش
وای آنکه عقل او ماده بود
نفس زشتش نر و آماده بود
لاجرم مغلوب باشد عقل او
جز سوی خسران نباشد نقل او
ای خنک آن کس که عقلش نر بود
نفس زشتش ماده و مضطر بود
عقل جزوی‌اش نر و غالب بود
نفس انثی را خرد سالب بود
حملهٔ ماده به صورت هم جریست
آفت او هم‌چو آن خر از خریست
وصف حیوانی بود بر زن فزون
زانک سوی رنگ و بو دارد رکون
سعدی بزرگوار نیز چنین افاضاتی دارد
آیا اینان به مادران خود نیز نگاه تحقیر امیزی داشته اند ؟
بنازم به بزرگواری حکیم توس که مقام زن را آنچنانکه هست و بود در یافته بود .

سید نوشته:

ماشاالله
حملهٔ زن در میان کارزار
نشکند صف بلک گردد کار ، زار
حملهٔ ماده به صورت هم جریست
آفت او هم‌چو آن خر از خریست
وصف حیوانی بود بر زن فزون
از سعدی نیز :
حقیر زنان : زهره مردان نداری چون زنان در خانه باش
چو زن راه بازار گیرد بزن
وگرنه تو در خانه بنشین چو زن
بپوشانش از چشم بیگانه روی
وگر نشنود چه زن آنگه چه شوی
زن نو کن ای دوست هر نوبهار
که تقویم پاری نیاید بکار
ماشاالله عجب ادیبانی داریم ها

سید نوشته:

سهو القلم
تحقیر زنان

دوستدار نوشته:

آنا که در باره زنان این گونه سخن میگویند خود نه تنها مادر که پدر نیز نداشته و ندارند.

سمانه ، م نوشته:

دوستدار عزیز
ممنونم
راست می گویید ، کسی که سر سفره ی پدر و مادر نشسته باشد ، حتماً حرمت مادر و مشخصاً ، زن را نگه می دارد،

سمانه ، م نوشته:

آن یکی پرسید اشتر را که هی
از کجا می‌آیی ای اقبال پی
گفت از حمام گرم کوی تو
گفت خود پیداست در زانوی تو
نظیر این مانا را
از دوستی به یادگار دارم

آن یکی گفتا به نادانی که هان
تاچه حد آموختی ای نکته دان
گفت ای نادان ندانی دکترم
از علوم عالی و دانی پُرم
گفت این پیداست از الفاظ تو
آن کلام و گفتگوی ناز تو

ندا نوشته:

یک سوال از آقای حمیدرضا، مدیر کوشای گنجور.
اگر این جا یک سایت ادبی است چرا اجازه می دهید مطالب خلاف ادبیات در آن مطرح شده و رواج یابد؟
چند نفر به سمانه که خیلی هم ادعای ادبیات دانی اش می شود گفتند که مانا نمی تواند جایگزین معنا شود. نه تنها ایشان دست از این عصبیت کور و لجاجت کودکانه شان بر نداشتند، چند نفر دیگر هم مرید در این زمینه پیدا کرده اند.
یا اجازه ندهید ایشان بنویسد یا اازه بدهید نظر دیگران هم در نقد اشتباهات ایشان، منتشر شود.
ممنونم.

دوستدار نوشته:

سرکار ندا خانم،
سه نفر نمی توانند یک نفر باشند، اما می توانند دیدگاههایی همسو بدارند، این کمترین از سمانه و سید بسیار آموخته ام، سرکار نیز بیاموزید .
” میاسای ز آموختن یک زمان”
شگفت زده نشوید اگر ما در برخی زمینه ها بسیار بیش از بلخی و حافظ و ای بسا شیخ شیراز میدانیم!
این اما مانع خواندن و ستایش اشعار آنان نیست.

ندا نوشته:

چه زشت است توهم دانایی، کسی را کور کند.

دوستدار نوشته:

ندای بسیار گرامی،
امید که دلگیر نشده باشید، اگر چنین است پوزش می خواهم.
آنچه ما و هم سرکار بیش از پیشینیان میدانیم ، ازینروست که ما در زمان اکنون میزییم. و رنه در بدیع و قافیه و عروض و ….. کس به گرد پای شیخ و خواجه نخواهد رسید.
شاد و تندرست بوید.

دوستدار نوشته:

سر خط بمانید ، ندا خانم،
ما به آخر خط رسیده ایم.

سمانه ، م نوشته:

دوستدار گرامی
بادرود به شما
درست می گویید ، انسان امروز بسیار بیشتر از مردمان گذشته می داند ، حتی در شناخت عروض و قافیه نیز دست یک کودک ده
پانزده ساله از شعرای کهن سال ِ هزار سال پیش بازتر است ، چون وسیله ی تشخیص در اختیار دارد
نکته ی دیگری که خدمت شما دوست گرامی عرض خواهم کرد اینکه : همه کس و همه ی نظرات را باید نقد کرد و این انتقادها مارا به سر چشمه ی حقیقت نزدیک می کند
این عالم کبیری که در بین دو گوش ما جای گرفته را نباید در دایره ی آنچه گفته اند ، که چون وحی منزل است و یا کسی مثل سعدی یا مولوی گفته ، محدود و زنجیر کنیم
که مبادا به ساحت بزرگی اهانتی شود
زمانیکه حافظ می گوید : من ملک بودم و فردوس برین جایم بود ،،، آدم آورد درین دیر خراب آبادم
بسیار بجا و منطقی ست که این گویش را تجزیه و تحلیل کنیم ، که آیا واقعاً ما ملک بوده ایم ؟ آیا در داستان های حمورابی و یهود و دیگران حقیقتی نهفته است ؟
آیا حافظ به راستی به این گفته ی خود اعتقاد داشته ؟
آیا این گفته ها با منطق علم منطبق است؟ و صد پرسش دیگر در همین یک نکته ی حافظانه مطرح است ، یا اگر سعدی سروده : چو زن راه بازار گیرد بزن
وگرنه تو در خانه بنشین چو زن
بپوشانش از چشم بیگانه روی
وگر نشنود چه زن آنگه چه شوی
زن نو کن ای دوست هر نوبهار
که تقویم پاری نیاید بکار
دربست ، باید قبول کنیم
آیا حق نداریم بگوییم ، : آقای سعدی این سخن تو نژاد پرستانه است
زن هم انسان است مثل تو ، در اندامی دیگر ، و این گفته ی تو با آنجا که می گویی : بنی آدم اعضای یک پیکرند مغایر است ، مگر آنکه زن را از بنی آدم ندانی ،
که چه خوب است به صورت آزاد یکی یکی این غنچه های گلستان ادب در بحث میان دوستان شکوفا شود ، و بی تعصب و یکسونگری نظر همه چه درست و چه اشتباه باعث شود هر کسی ازین دریای بیکران ادب صدفی بر گیرد و خوشا آنانکه دردانه گوهری بیابند ، که می بینم شما و بعضی دوستان در اشتیاق یافتن آن هستید و بسیار هم یافته اید
مبارکتان باشد
شادزی پایدار

رادمرد نوشته:

ندا خانم محترم ، سپاس که واکنش نشان دادید ، یک دست صدا ندارد ، دوستان دیگر هم نظرات خودشان را بیان کنند. تا گنجور سر و سامان بگیرد . و این اسامی دیگر جرئت نظر نداشته باشند ، مفتضح شوند!!
سمانه سید دوستدار ، و اسم های مختلف ، که در حقیقت یک نفر هستند و یا دو نفر ، گنجور را به الودگی کشیده اند.
من نمی دانم جناب آقای محمدی نظارت می کنند یا خیر و یا اصلا این نحوه و این صورت را می پسندند ؟ ایشان شخص فرهیخته و با دانشی هستند ، گمان نکنم!!
از ایشان تقاضا دارم نظرات را باز بینی کنند
یا حداقل از دوستان فرهیخته و مستعد یاری بجویند ، که در گنجور کم نیستند.
به هر حال در این شک ندارم که این شخص با اسم و نام های جعلی بسیار ادم مریض و مغرضی است و مطمئنن بی کار و احمق که قصد دارد عقده ی حقارت خود را در گنجور پیاده کند.
اگر سنائی عطار مولوی حافظ سعدی بی پدر و مادر ،متعصب ، مرد سالار ، متحجر و امل هستند ، شما (تو یک نفر) که فرهیخته ی در این جمع چه می کنی؟؟
نظر نده گنجور را به لجن کشیده ای!!
جناب آقای محمدی مسئول محترم گنجور ، شرمنده ام ، اسائه ادب نشود به شما ، ولی گنجور دیگر محل ادیبان و بزرگان نیست ، باور بفرمایید استاد های بزرگ دانشگاه در گنجور نظر می دادند به شخصه چند بزرگ را می شناسم ، ولی دریغ ، از شما خواهش می کنم تدبیر کنید و گنجور را از لوث این افراد (نفر) خالی کنید که ، عرض خود می‌برند و زحمت ما می دارند!!

رادمرد نوشته:

ندا خانم محترم ، سپاس که واکنش نشان دادید ، یک دست صدا ندارد ، دوستان دیگر هم نظرات خودشان را بیان کنند. تا گنجور سر و سامان بگیرد . و این اسامی دیگر جرئت نظر نداشته باشند ، مفتضح شوند!!
سمانه سید دوستدار ، و اسم های مختلف ، که در حقیقت یک نفر هستند و یا دو نفر ، گنجور را به الودگی کشیده اند.
من نمی دانم جناب آقای محمدی نظارت می کنند یا خیر و یا اصلا این نحوه و این صورت را می پسندند ؟ ایشان شخص فرهیخته و با دانشی هستند ، گمان نکنم!!
از ایشان تقاضا دارم نظرات را باز بینی کنند
یا حداقل از دوستان فرهیخته و مستعد یاری بجویند ، که در گنجور کم نیستند.
به هر حال در این شک ندارم که این شخص با اسم و نام های جعلی بسیار ادم مریض و مغرضی است و مطمئنن بی کار و علاف که قصد دارد عقده ی حقارت خود را در گنجور پیاده کند.
اگر سنائی عطار مولوی حافظ سعدی بی پدر و مادر ،متعصب ، مرد سالار ، متحجر و امل هستند ، شما (تو یک نفر) که فرهیخته ی در این جمع چه می کنی؟؟
نظر نده ، گنجور را به آلودگی کشیده ای!!
جناب آقای محمدی مسئول محترم گنجور ، شرمنده ام ، اسائه ادب نشود به شما ، ولی گنجور دیگر محل ادیبان و بزرگان نیست ، باور بفرمایید استاد های بزرگ دانشگاه در گنجور نظر می دادند به شخصه چند بزرگ را می شناسم ، ولی دریغ ، از شما خواهش می کنم تدبیر کنید و گنجور را از لوث این افراد (نفر) خالی کنید که ، عرض خود می‌برند و زحمت ما می دارند!!

بابک نوشته:

جناب رادمرد گرامى،
درود بر شما،
فرمودید:
“…و این اسامی دیگر جرئت نظر نداشته باشند ، مفتضح شوند!!…” و
“…نظر نده ، گنجور را به آلودگی کشیده ای!!…” و…
اول اینکه تا جایى که بنده دیده ام اشخاصى را که نام بردید بى ادبى ازشان سر نزده و یا حداقل بنده ندیدم….
دوم، به گمانم اینجا محل تبادل نظر باشد و نه فقط مجاز براى اشخاصى که همانند بنده و یا شما تفکر مى کنند…که اگر اینگونه بود دیگر تبادل نظر معنایى نداشت…
سه دیگر آنکه اگر بیانات فوق حقیقتاً از آن نام آوران بوده و الحاقى نباشند، هیچگونه توجیه و دفاعى ندارند…زدن زن و کودک و مادر و پدر پیر و حتى غریبه اى گردن کلفت به هیچ وجه من الوجوه قابل قبول در هیچ فرهنگ انسانى نیست … و دفاع از آن و یا مروج آن کم مفتضح تر از خود عمل نیست، حال مروج هر که مى خواهد باشد.
با پوزش
—–
جنابان دوستدار و سرکار ندا خانم،
ما در “زمان اکنون”مى زییم؟ یعنى در زمان کنونى، و یا در زمان حال؟
و،
اشکال بى ربط کنیم، و اشکال بکنیم؟ یعنى اشکال بى ربط بگیریم، و اشکال بگیریم؟

سمانه ، م نوشته:

دوستدار گرامی
بادرود به شما
درست می گویید ، انسان امروز بسیار بیشتر از مردمان گذشته می داند ، حتی در شناخت عروض و قافیه نیز دست یک کودک ده
پانزده ساله از شعرای کهن سال ِ هزار سال پیش بازتر است ، چون وسیله ی تشخیص در اختیار دارد
نکته ی دیگری که خدمت شما دوست گرامی عرض خواهم کرد اینکه : همه کس و همه ی نظرات را باید نقد کرد و این انتقادها مارا به سر چشمه ی حقیقت نزدیک می کند
این عالم کبیری که در بین دو گوش ما جای گرفته را نباید در دایره ی آنچه گفته اند ، که چون وحی منزل است و یا کسی مثل سعدی یا مولوی گفته ، محدود و زنجیر کنیم
که مبادا به ساحت بزرگی اهانتی شود
زمانیکه حافظ می گوید : من ملک بودم و فردوس برین جایم بود ،،، آدم آورد درین دیر خراب آبادم
بسیار بجا و منطقی ست که این گویش را تجزیه و تحلیل کنیم ، که آیا واقعاً ما ملک بوده ایم ؟ آیا در داستان های حمورابی و یهود و دیگران حقیقتی نهفته است ؟
آیا حافظ به راستی به این گفته ی خود اعتقاد داشته ؟
آیا این گفته ها با منطق علم منطبق است؟ و صد پرسش دیگر در همین یک نکته ی حافظانه مطرح است ، یا اگر سعدی سروده : چو زن راه بازار گیرد بزن
وگرنه تو در خانه بنشین چو زن
بپوشانش از چشم بیگانه روی
وگر نشنود چه زن آنگه چه شوی
زن نو کن ای دوست هر نوبهار
که تقویم پاری نیاید بکار
دربست ، باید قبول کنیم
آیا حق نداریم بگوییم ، : آقای سعدی این سخن تو نژاد پرستانه است،تبعیض آمیز است .
زن هم انسان است مثل تو ، در اندامی دیگر ، و این گفته ی شما با آنجا که می گویی : بنی آدم اعضای یک پیکرند مغایر است ، مگر آنکه زن را از بنی آدم ندانی ،
که چه خوب است به صورت آزاد یکی یکی این غنچه های گلستان ادب در بحث میان دوستان شکوفا شود ، و بی تعصب و یکسونگری نظر همه چه درست و چه اشتباه باعث شود هر کسی ازین دریای بیکران ادب صدفی بر گیرد و خوشا آنانکه دردانه گوهری بیابند ، که می بینم شما و بعضی دوستان در اشتیاق یافتن آن هستید و بسیار هم یافته اید
مبارکتان باشد
شادزی پایدار

ناصر نوشته:

آقا بابک
چند نفر هستند ، با اسامی مختلف ، قصد دارندحاشیه های گنجور در قرق خودشان باشد
نفس کش میطلبند ، صدا خفه کن هستند
بانو سمانه هم به هیچکدامشان جواب نمیدهد
من نیز چندی پیش در دام اینان افتادم و به این خانم محترم با نام ناشناس اهانت کردم ، ولی بعد از مطالعه ی حاشیه های او دریافتم که اشتباه کردم ، در صدد عذر خواهی بر آمدم .
من نمیدانم این دشمنی برای چیست ، من هم مانند شما ،هیچگاه از این خانم نوشته ی غیر منطقی ندیده ام
با درود

روفیا نوشته:

بدون شک ضرب و شتم زن در صورت ره بازار گرفتن و هر نوبهار زن نو گزیدن و خانه نشین کردن یک انسان کامل با همه خصایل انسانی ناپسند و ستمکارانه است،
چه از سوی سعدی باشد چه نباشد،
این نامش مردسالاری نیست،
این نامش آزار است و آزار در همه مکانها و زمانها نادرست و قبیح است.
هیچ انسان خردمندی سعدی را به خاطر این بخش از اندیشه هایش نمی ستاید،
بلکه اگر اثبات شود این ابیات از آن سعدیست آن را به عنوان خار گلستان می پذیرد،
در ضمن گرامیان من نمیفهمم بر سر سفره پدر و مادر بزرگ نشدن یا پدر و مادر نداشتن به خودی خود چه عیبی دارد؟!
پدر و مادر داشتن به خودی خود فضیلتی محسوب نمی شود،
یک کودک بی پدر حاصل یک رابطه نامشروع چه گناهی دارد؟
کسانی نیز بر سر سفره پدر و مادر بزرگ شده اند ولی اموال دیگران بر سر سفره بود!
عکس آن هم ممکن است، زندگینامه چارلی چاپلین را بخوانید، بیشتر روزهای کودکی را در نوانخانه به سر برد، ولی حاصل زندگی اش اندیشه های بلند قابل تاملی بود!
سعدی و حافظ و مولانا و شکسپیر و دیگران نیز مانند هر انسانی خطا داشته اند، ما اکنون که غنچه های اندیشه ایشان در بستر تاریخ شکفته اند می توانیم خطاها را بیابیم، چه بسا ما نیز خطاکار باشیم و آیندگان
خطاهای ما را بهتر دریابند!

سمانه ، م نوشته:

روفیای گرامی
منظور از سر سفره ی پدر و مادر ، ظاهر سخن نیست لقمه ی نان نیست ،
تربیت صحیح است ، شاید ژن هم تأثیر داشته باشد ، نمی دانم
حال چه والدین ، چه محیط ، چه منش انسان ، وجدان
و ،،،، همه ی این ها را جمع می بندنند به اصطلاح سفره ی پدر و مادر ربطش میدهند
یعنی انسان
ممنون از نظر شما

دوستدار نوشته:

جناب رادمرد،
سرکار نگران عرض خو یش باشید
بر دامن کبریای ما گردی نخواهید نشاند.

روفیا نوشته:

سپاس از اینکه تحمل شنیدن رای متفاوت را دارید!

مینا مینوی نوشته:

وصف حیوانی بود بر زن فزون
زانک سوی رنگ و بو دارد رکون
می فرماید : اگر زن را مثل حیوان توصیف کنیم شایسته تراست تا انسان بنامیم
دختر خرد سال خودش را هم به پیر مرد بدخلقی به نام شمس تبریزی داد
چون زن را در ردیف حیوان میدانست
هیچ محبتی چون مهر پدر و مادر نیست
سر سفره ی پدر ومادر بزرگ شدن یعنی در محیطی
که همان مهر و عاطفه وتربیت موجود باشد خواه در خانه و خواه در نوانخانه

ناصر نوشته:

واقعاً من از خواندن این شعرِ مولوی خجالت کشیدم
از مولوی چنین انتظاری نداشتم

مینا مینوی نوشته:

هیچ محبتی چون مهر پدر و مادر نیست
سر سفره ی پدر و مادر نشستن یعنی در محیطی
که همان مهر و عاطفه وتربیت موجود باشد خواه در خانه و خواه در نوانخانه

مینا مینوی نوشته:

وصف حیوانی بود بر زن فزون
زانک سوی رنگ و بو دارد رکون
می فرماید : اگر زن را مثل حیوان توصیف کنیم شایسته تراست تا انسان بنامیم
در جایی خواندم :
دختر خرد سال خودش را هم به پیر مرد بدخلقی به نام شمس تبریزی داد
چون زن را در ردیف حیوان میدانست

ندا نوشته:

زن و اژدها هر دو در خاک به
جهان پاک از این هر دو ناپاک به
******
زنان را ستایی سگان را ستای
که یک سگ به از صد زن پارسای
******
دو بیت نازیبای بالا به فردوسی منسوب است سمانه جان. اما اگر این دو بیت و چند بیت دیگر را از ملحقات شاهنامه بدانیم باز نمی توان یک سری اشعا زن ستیزانه درشاهنامه را منکر شد.
با این حساب چطور شما به سبب وجود اشعاری در مذمت زن به سعدی و مولوی می تازید ولی به فردوسی نمی تازید؟ مثل یک بام و دو هوا به گوشتان خورده؟
بهتر نیست بزرگی بزرگانمان را حفظ کنیم و بدانها جسارت نکرده و بی پدر و مادرشان نخوانیم و ناسزایشان نگوییم و اگر چیزی از آنان درنظر ما اشتباه آمد، یا از باب «زلة الحکیم» یعنی لغزش دانا که گریزی از آن نیست محسوبش بداریم یا پیرامون آن قضاوت نکنیم و باقی افکارشان را مورد اندیشه قرار دهیم؟
اما روفیا جان
انسان از اینکه ببیند جنسیتش مورد توهین قرار گرفته ناراحت می شود، اما نمی توان با توجه به فرهنگ فعلی، تمام فرهنگ های سابق را نقد کرد.
فقط این وقتی صحیح است که ما مطمئن باشیم تمامی فرهنگ کنونی بشر، صحیح و مطابق عقل و خرد است.
شما می توانید این گونه ادعایی کنید؟
از کجا معلوم بعضی از همین نگاه های جامعه شناسی سعدی و مولوی، پیرامون جایگاه زن در خانه و جامعه و هستی، درست نباشد و فرهنگ ما که آنها را بر نمی تابد، در آینده و برای مردمی با فرهنگ دیگر، مورد مسخره شدن واقع شود؟

مینا مینوی نوشته:

وصف حیوانی بود بر زن فزون
می فرماید : اگر زن را حیوان توصیف کنیم شایسته تراست {از سرش هم زیاد است}

مینا مینوی نوشته:

سپاس فراوان جناب مولوی
که مقام ما {مادران} را دون مقام حیوان دانستی

بابک نوشته:

آقا ناصر،
بنده مخلص را سرمست و مسرور فرمودى،
این سه بیت که گویا از دقیقى، فردوسى، و سعدیست و بر تنى چند از ظروف عهد تیمورى نقش بسته، پشت و پناه سرکار و دیگر رهروان راه راستى و درستى باد:
جهانت به کام و فلک یار باد
جهان آفرینت نگه دار باد
بکام تو بادا همه کار تو
خداوند بادا نگه دار تو
بکام تو بادا سپهر بلند
ز چشم بدانت مبادا گزند

امید نوشته:

البته دو شعری که در بالا به فردوسی نسبت داده شده (زن و اژدها ، سگان را ستای ) تنها در یکی از ده ها نسخه ی شاهنامه ، نوشته شده و در نسخه های کهنتر شاهنامه هایی که پیش از دویست سال پیش نوشته شده اندوجود ندارند . به همین دلیل گفته شده که اینجور بیتها در شاهنامه ،صدها سال پس از فردوسی ،افزوده شدند

ایمان نوشته:

کلمه زن در بیشتر این اشعار بمعنی جنسیت زن نمیباشد . بنا بر اشتباه فرهنگی در گذشته زن اصطلاحی است برای نامردی و ترس و بی صفتی . امروزه هم من دیده ام که حتی دو زن به هم میگویند قول مردانه می دهم.. وگرنه که حتما انسانهای عاشقی مثل سعدی و حافظ و مولانا به مادر و همسرانشان عشق ورزیده اند . کسی که به یک گل با این لطافت نگاه میکند میتواند یک انسان را نبیند . هر چند همه ما میدانیم که در گدشته بشریت و نه فقط ایران زن آزادیهای امروزی را نداشته است .

مسرور نوشته:

با چشم این دوران نمیتوان فرهنگ و تمدن گذشتگان را نقد کرد،حضرت علی نیز بعد از پیروزی در جنگ جمل به عایشه فرمودند؛مگر نشنیده ای که پیامبر فرموده اند زنان باید در خانه بنشینند…
چه بسا ما نیز در دوران سعدی و مولوی و ماقبل تر بودیم به این نتیجه میرسیدیم که بهترین کار برای زنان در خانه ماندن است و لا غیر!
اما امروزه با گسترش علم و دانش در جوامع بشری و بالا رفتن سطح سواد عامه و ورود نسوان به پهنه علم و دانش و ابعاد اجتماعی،اقتصادی و حتی سیاسی،دیگر حتی سرسخت ترین علما نیز نمیتوانند مواضعی اینچنینی در مورد زن داشته باشند،چون مسلما مورد حجم عظیمی از انتقادات واقع می شوند.
شاید اگر این بزرگان ادب هم در زمان ما میزیستند این دیدگاه های زن ستیزانه را که در آن دوران خریدار داشت هرگز مطرح نمیکردند و یا شاید اگر حال زنده بودند با شعری یا عبارتی یا اشارت و کنایتی در جوابمان زن مراد در اشعارشان را مثلا هوی و هوس و طور دیگری تعریف میکردند و ما را در درک ناصواب مغز کلام مورد نکوهش قرار میدادند.
والله اعلم

... نوشته:

من یه مطلب در جواب دوستی برای قسمت بعدی مثنوی (بخش ۱۰۴) نوشتم که به ابیات این صفحه مربوط میشه.
اول از همه عرض کنم که من شیفته مولوی ام (اگه لایق شیفتگی باشم) به خاطر همین تمام سعیم رو می کنم که وقتی بحث علمی شکل می گیره ذهن و زبانم از تعصب دور باشه و فقط بنا به دلایل علمی حرف بزنم. هرچند امکانش هست یه جاهایی موفق نشم که در این صورت تذکر بدین که بیدار شم.
خدمت شما عرض کنم که شما که قطعا مطالعات و سوادتون از من بیشتره، باید بدونین که اثری مثل مثنوی رو نباید انقد سطحی دید. احتمالا در مورد نظر مولوی راجع به زن شما به بیت «وصف حیوانی بود بر زن فزون…» اشاره دارید. فکر می کنم شما حتی در سطحی ترین حالت هم برداشت درستی از نحو جمله نداشتین. این مصراع (با فرض برداشت تحت اللفظی ترین معنی) به این معنی نیست که زن از حیوان کمتره، بلکه معنیش اینه که صفات حیوانی (نفسانی) بر زن غلبه داره. به همین خاطره که میلش (مانند حیوان) به رنگ و بو هست. می بینید که بلافاصله در بیت بعد همین مفهوم رو گسترش میده و میگه خر وقتی رنگ و بوی سبزه زارو شنید دل و دین باخت و همه چی رو فراموش کرد. دوست عزیز این وصف حیوانی که مولوی میگه چیزی جز احساسات و هیجانات نیست. مثال خر در بیت بعد این موضوع رو روشن میکنه که خر مغلوب احساسات میشه و نمیتونه با منطق تصمیم بگیره.
این در واقع اشاره به همون مساله میکنه که در زن احساسات و عواطف بر منطق غلبه داره (که شاید مهمترین مظهر تعالی وجود زن همین عواطف باشه) و در مرد بالعکس. بعید میبینم کسی منکر این واقعیت بشه. یعنی مولوی هیچ چیزی خارج از دایره ادب نگفته.

سید حبیب نوشته:

با سلام..

در باب آخرین حاشیه در بخش بعد ۱۰۴

ناشناس نوشته:

هم شما جناب…….. و هم کسی که شیفته اویید
نهایت ادب و احترام را نسبت به مادران( زنان) رعایت فرموده اید ، و به یقین کس منکر آن نیست نگران مباشید،

نادر نوشته:

آیا در پی معرفتیم .. یا .. بتی که ساخته ایم نا امیدمان کرده است؟
سئوال های اشتباه و انحرافی و اصرار بر پاسخ دادن به آنها، سرمنشا و عامل تداوم بسیاری از گمراهی ها بوده و خواهد بود ..
هر انسانی به سادگی آگاه است که می توانسته با جنسیتی متفاوت زاده شود و در عین حال این شکل وجودی را مدیون موجودیت هر دو جنس است..

مانی. الف نوشته:

به سمانه که گفته: آیا حق نداریم بگوییم: آقای سعدی این سخن تو نژاد پرستانه است!!!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
نه سمانه عزیز، حق نداریم بگویم. اصلاً حق نداریم واژه «نژادپرستی» را در توصیف تبعیض میان ‏جنس مرد و زن به‌کار ببریم. خیلی روشن است که «نژادپرستی» و «نژادپرستانه بودن» یک سخن با ‏این موضوع، یعنی به گفتۀ شما تحقیر زن، بی‌ارتباط است.‏

مهدی نوشته:

گفت پیغامبر که زن بر عاقلان
غالب آید سخت و بر صاحب‌دلان
باز بر زن جاهلان چیره شوند
زانک ایشان تند و بس خیره روند
پرتو حقست آن معشوق نیست
خالقست آن گوییا مخلوق نیست
آین بیت ها رو هم مولانا گفته و فکر نمیکنم همچین تعبیری از زن تو جای دیگه بتونیم پیدا کنیم، از نظر مولانا زن هم نماد تجلی خدا هست هم نماد نفس و مرد رو هم نماد عقل میدونه، خواهش میکنم از خانم های که به مولانا ایراد میگیرن برن بیشتر مثنوی بخونن البته اگه نظر مولانا براشون مهم هست، داستان “مـاجـرای مـرد و زن افتــاد نقـل” رو بخونین بیشتر منظور مولانارو خواهید فهمید

کانال رسمی گنجور در تلگرام