گنجور

غزل شمارهٔ ۵۳

 
محتشم کاشانی
محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات
 

چو هجر راه من تشنه در سراب انداخت

سکون سفینه به گرداب اضطراب انداخت

فلک ز بد مددیها تمام یاران را

چو دست بست گلیم مرا در آب انداخت

زمانه دست من اول به حیله بست آن گه

ز چهره شاهد مقصود را نقاب انداخت

به جنبشی که نمود از نسیم کاکل او

هزار رشتهٔ جان را به پیچ و تاب انداخت

گرفت محتشم از ساقی غمش جامی

که بوی او من میخواره را خراب انداخت

 

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

جستجو در لغتنامهٔ دهخدا: از این پس به کمک واژه‌یاب نقطه کام