گنجور

غزل شمارهٔ ۴۵۸

 
محتشم کاشانی
محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات
 

بس که به من زر فشاند دست زرافشان خان

دست امید مرا دوخت به دامان خان

رایت فتح قریب میشود اینک بلند

کایت فتح قریب آمده در شان خان

آن که قضا را به حکم کرده نگهدار دهر

خود ز تقاضای لطف گشته نگهبان خان

می‌کند ایزد ندا کای فلک فتنه‌زا

جان تو در دست ماست جان تو و جان خان

صولت جباریش پوست ز سر برکشد

یک دم اگر سر کشد چرخ ز فرمان خان

سلسلهٔ فتح را می‌کند آخر به پا

آن ید قدرت که هست سلسلهٔ جنبان خان

دور نباشد اگر غیرت پروردگار

در گذراند ز دور مدت فرمان خان

از صله بی‌شمار در چمن روزگار

شد لقبش محتشم مرغ غزل خوان خان

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام