گنجور

غزل شمارهٔ ۳۴۵

 
محتشم کاشانی
محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات
 

پری وشی دل دیوانه می‌کشد سویش

که نیست حد بشر سیر دیدن رویش

به نوگلی نگرانم که می‌دمد چو گیاه

کرشمه از در و دیوار گلشن کویش

هنوز تیغ نیالوده تیز دستی بین

که موج خون ز زمین می‌رسد به بازویش

قیامتست قیامت که صور فتنه دمید

جهان ز فتنهٔ نو خیز قد دلجویش

ز خاک یوسف گل پیرهن دمد گل رشک

اگر به مصر بردبار از چمن بویش

چه رغبت است که سر بر نمی‌تواند داشت

ز مزرع دل مردم چرنده آهویش

ز دور کرد شکاری مرا رساند از سحر

خدنگ نیمکش غمزه چشم جادویش

لبش خموش و زبان کرشمه‌اش گویا

ز نکته پروری گوشه‌های ابرویش

چو محتشم به نخستین خدنگ او افتاد

هزار بوسه فلک زد به دست و بازویش

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام