گنجور

غزل شمارهٔ ۳۴

 
محتشم کاشانی
محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات
 

تا همتم به دست طلب زد در بلا

دربست شد مسخر من کشور بلا

دست قضا به مژده کلاه از سرم ربود

چون می‌نهاد بر سر من افسر بلا

آن دم هنوز قلعه مه‌دم حصار بود

کاورد عشق بر سر من لشکر بلا

بر کوهکن ز رتبهٔ مقدم نوشته‌اند

نام بلا کشان تو در دفتر بلا

تا بنده بود بی‌تو بدغ جنون اسیر

تابنده بود بر سر او افسر بلا

تا هست کاکل تو بلاجو عجب اگر

کاهد زمانه یک سر مو از سر بلا

مردیست مرد عشق که دایم چو محتشم

در یوزه مراد کند از در بلا

 

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف) | شعرهای مشابه | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

جستجو در لغتنامهٔ دهخدا: از این پس به کمک واژه‌یاب نقطه کام