گنجور

غزل شمارهٔ ۲۱۷

 
محتشم کاشانی
محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات
 

عاشقان نرد محبت چو به دلبر بازند

شرط عشق است که اول دل و دین دربازند

آن چه جان دو جهان افکند آسان بگرو

نرد شوخی است که خوبان سمنبر بازند

ز دیاری که ز یاد از همه می‌باید باخت

حکم ناز است که طایفه کمتر بازند

بر سر داد محبت که حسابی دگرست

بی‌حسابست که تا سر بود افسر بازند

نرد دعویست که چون عرصه شود تنگ آنجا

سروران افسر و بی‌پا و سران سر بازند

بندی شش جهتم فرد چو آن مهرهٔ نرد

کش جدا در عقب عقده ششدر بازند

هست در عشق قماری که حرج نیست در آن

گرچه بر روی مصلای پیامبر بازند

محتشم نرد ملاقات بتان باعشاق

هست خوش خاصه کز افراط مکرر بازند

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام